نه خجالتم ندید فقط یه غذای سادست
۹-نه... خجالتم ندید.. فقط یه غذای سادست
÷این کجاش ساده؟ مراحل تولیدش سخته
-نه.. حالا نوش جون کنید
+اووووو.. خانم دکترررررر.... من با دستپختتون مردمممممم... چرا انقدر خوشمزه استتتتتتتت؟ من میخوام بازممممممم
-هیهیههیهیهیهی...نوش جان...حتما بازم براتون میریزم
○انتخاب خوبی کردی نامجون..
-بله؟
+با شما نیست..یونگی خفه شو
÷راست میگه یونگی... چرا بهش نمیگی؟
-اگر میخواید من برم تا بتونین باهم حرف بزنید...
+نهههه..اصلااااا.. همینجا بمونید ... خوشحال میشم
■خب نامی... بگو بهشون دیگه..زمان بهتری پیدا نمیشه هااا
+من... من نمیتونم.. خجالت میکشم...
-چیزی شده بگید...
+یونگی خودت بگو😭
¤خب... خانم سول مین... ایشون عاشقتون شده...ولی اونوقت خجالتیه که نمیتونه بهتون بگه... حالا جواب میخواد... آره یا نه...؟
توی شکی... چرا .. چرا اون عاشق تو شده؟ تو که چیزی نداشتی ...نمیدونستی چه جوابی بهش بدی... خیلی برات عجیب بود... از این ور تحمل فندوم رو نداشتی.... از اون ورم نمیخواستی افسردگی بگیره و حالش بد باشه...
-ب...ببخشید... من .. من یکم باید فکر کنم
¤هرجور راحتید...
■ولی امیدوارم که دلشو نشکونید...
سریع در رو باز کردی و از در زدی بیرون... بغضت دیگه تبدیل به گریه شده بود..به خودت اجازه دادی که گریه کنی...سریع از پله ها پایین رفتی و روی نیمکت توی حیاط نشستی... نیاز به اکسیژن داشتی...دستتو گذاشتی دو طرف سرت... و شقیقه ات رو ماساژ دادی... تو مغزت با خودت میگفتی...
-قبول کنم یا نکنم؟ قبول کنم یا نکنم؟ خدایاااا این چه وضعیه؟ من احمق رو باشه که امروز گفتم کسی عاشقم نمیشه.... اخه چرا امروزززز؟
که یهو دستی رو روی شونت حس کردی
○خانم دکتر... فکراتون رو کردید؟
-هاا..چی؟ آقای کیم تهیونگ من بین دو راهی گیر کردم...
○خب... دوراهی هاتون چیه؟
-من بین هیت دادن فندومتون و آقای کیم موندم...
○عاها... پس... نمیتونید انتخاب درست بکنید.... ببینید فندوم ما شاید بهتون زیاد هیت بدن... ولی اگر هر ۷ تا عضو باهم بگن دیگه حداقل تاکسیک ها هم نمیتونن بهتون آسیب بزنن چه برسه ارمی ها...
-بعد من هیچی در مورد جناب کیم نمیدونم...
○خب بزارید براتون توضیح بدم...*گشاد تر اونم که بخوام بیو نامی رو بدم*
-آها.. باشه.. ولی..
○ولی چی؟
-بخاطر من امیدوارم اذیت نشن..
○نه .. ما قول میدیم
-باشه!
○پس شما الان به عنوان عروس خاندان بنگتنید؟
-بله
○هورااااا.. خب سول مین بریم پیش نامجون و بهش بگو..
-م..من نمیتونم
○چی؟ چرا؟
-خجالت میکشم..
○خیلی خب.. من میرم بهش میگم بهم چی گفتی
-باشه
○هروقت بهت زنگ زد بیا بالا
-حتما
تهیونگ با خوشحالی و بدو بدو از پله ها بالا رفت تا این خبر رو به نامجون بده.. حتی چند بار نزدیک بود بیوفته.. در رو باز کرد و فریاد زد
-نامجونننننن.. نامییییی.. سول میننننننن
+چیه؟چیزی شده؟
÷این کجاش ساده؟ مراحل تولیدش سخته
-نه.. حالا نوش جون کنید
+اووووو.. خانم دکترررررر.... من با دستپختتون مردمممممم... چرا انقدر خوشمزه استتتتتتتت؟ من میخوام بازممممممم
-هیهیههیهیهیهی...نوش جان...حتما بازم براتون میریزم
○انتخاب خوبی کردی نامجون..
-بله؟
+با شما نیست..یونگی خفه شو
÷راست میگه یونگی... چرا بهش نمیگی؟
-اگر میخواید من برم تا بتونین باهم حرف بزنید...
+نهههه..اصلااااا.. همینجا بمونید ... خوشحال میشم
■خب نامی... بگو بهشون دیگه..زمان بهتری پیدا نمیشه هااا
+من... من نمیتونم.. خجالت میکشم...
-چیزی شده بگید...
+یونگی خودت بگو😭
¤خب... خانم سول مین... ایشون عاشقتون شده...ولی اونوقت خجالتیه که نمیتونه بهتون بگه... حالا جواب میخواد... آره یا نه...؟
توی شکی... چرا .. چرا اون عاشق تو شده؟ تو که چیزی نداشتی ...نمیدونستی چه جوابی بهش بدی... خیلی برات عجیب بود... از این ور تحمل فندوم رو نداشتی.... از اون ورم نمیخواستی افسردگی بگیره و حالش بد باشه...
-ب...ببخشید... من .. من یکم باید فکر کنم
¤هرجور راحتید...
■ولی امیدوارم که دلشو نشکونید...
سریع در رو باز کردی و از در زدی بیرون... بغضت دیگه تبدیل به گریه شده بود..به خودت اجازه دادی که گریه کنی...سریع از پله ها پایین رفتی و روی نیمکت توی حیاط نشستی... نیاز به اکسیژن داشتی...دستتو گذاشتی دو طرف سرت... و شقیقه ات رو ماساژ دادی... تو مغزت با خودت میگفتی...
-قبول کنم یا نکنم؟ قبول کنم یا نکنم؟ خدایاااا این چه وضعیه؟ من احمق رو باشه که امروز گفتم کسی عاشقم نمیشه.... اخه چرا امروزززز؟
که یهو دستی رو روی شونت حس کردی
○خانم دکتر... فکراتون رو کردید؟
-هاا..چی؟ آقای کیم تهیونگ من بین دو راهی گیر کردم...
○خب... دوراهی هاتون چیه؟
-من بین هیت دادن فندومتون و آقای کیم موندم...
○عاها... پس... نمیتونید انتخاب درست بکنید.... ببینید فندوم ما شاید بهتون زیاد هیت بدن... ولی اگر هر ۷ تا عضو باهم بگن دیگه حداقل تاکسیک ها هم نمیتونن بهتون آسیب بزنن چه برسه ارمی ها...
-بعد من هیچی در مورد جناب کیم نمیدونم...
○خب بزارید براتون توضیح بدم...*گشاد تر اونم که بخوام بیو نامی رو بدم*
-آها.. باشه.. ولی..
○ولی چی؟
-بخاطر من امیدوارم اذیت نشن..
○نه .. ما قول میدیم
-باشه!
○پس شما الان به عنوان عروس خاندان بنگتنید؟
-بله
○هورااااا.. خب سول مین بریم پیش نامجون و بهش بگو..
-م..من نمیتونم
○چی؟ چرا؟
-خجالت میکشم..
○خیلی خب.. من میرم بهش میگم بهم چی گفتی
-باشه
○هروقت بهت زنگ زد بیا بالا
-حتما
تهیونگ با خوشحالی و بدو بدو از پله ها بالا رفت تا این خبر رو به نامجون بده.. حتی چند بار نزدیک بود بیوفته.. در رو باز کرد و فریاد زد
-نامجونننننن.. نامییییی.. سول میننننننن
+چیه؟چیزی شده؟
- ۲۰۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط