{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت ۱۲ شب بود و سکوت همه جارو در بغل خودش قرار داده بود.

ساعت ۱۲ شب بود و سکوت همه جارو در بغل خودش قرار داده بود...این عادتش دیگه داشت اذیتت میکرد...به خاطر کارش مجبور بود ساعت ۲ صبح بیاد ولی امشب قول داده بود سالگرد ازدواج تونو خراب نکنه و زود بیاد...هرچقدر زنگ میزدی جواب نمی داد...مجبور شدی اون شبم مثل شب های دیگه ات تنها بگذرونی...با فکر اینکه چرا یه همچین رفتاری باهات داشت خوابت برد....ساعت حدودا ۲:۳۰ شب بود که با صدای بستن در پلکات وا شد...جین نگاهی به اطرافش انداخت...به شمع های خاموشی که کنارشون گل رز پژمرده شده بود...و کادویی که یولی براش خریده بود..سرشو پایین انداخت و با شرمندگی در اتاق رو باز کرد .. دید که چشمهتن نیمه بازه..
+یولی ...من..من معذرت میخوام...من آدم بدقولی نیستم
-(پوزخند زدی) اصلا
+من فقط کارم زیاده
-یعنی اونقدرا زیاده که حتی نتونی بگی من امشب نمیام؟ حیف اون پولی که رفتم برات کادو خریدم
+باهام درست رفتار کن...سرم شلوغ بود
-دستوره؟
+بله
دیگه چشمت کامل باز شده بود و...از روی تخت بلند شدی و رفتی روبروش وایستادی
-میخوام از دستور سرپیچی کنم
+نمیتونی..
-واقعا؟وایسا و تماشا کن
چمدونت رو از گوشه اتاق برداشتی و...
دیدگاه ها (۲)

وسایل تو چیدی توش+اها...این الان اخطاره؟جوابشو ندادی و وسایل...

های گایزززززززاگر کسی روبیکا داره تو این کانال جوین شه که خد...

☆دق مرگمون کردی کیم تهیونگگگگ○خب... چیزه.. .دکتر... گفت بهتو...

اردو پارت ۱۰(فلش بک به ساعت دو و نیم شب جونگکوک تازه اومده و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط