{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
دیدگاه ها (۱)

بچه که بودماز جریمه های نانوشته که بگذریمسلمانی و ساعت و سیب...

یک مشت دانه ی گندم،توی پارچه ای نمناک خیس خوردند؛جوانه زدند ...

پرنده بی پرندهاونورِ این‌ شب‌ِ کلَک‌ ، من‌ُ ترانه‌ تَک‌ به‌ ...

اگر به جان عزیز تو غم نریخته بودماگر که زندگی ات را به هم نر...

فریبرز لرستانی

محمد ویسی

سفره رو پهن کرد،یه ترمه ی قدیمی بود که بابام از یزد آورده بو...

اهل جزوه نوشتن و این بند و بساط ها نبودم از همان اول، یا می ...

محمد زهری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط