{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
دیدگاه ها (۱)

باید که لهجه کهنم را عوض کنم این حرفِ مانده در دهنم را عوض ک...

شب و روزم گذشت به هزار آرزو نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او...

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب از گـریـه هـای هـرشبـ...

دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد زلالی چشم هات بی پایانی ...

رمان جادوی سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط