#زیر_نور_ماه
#زیر_نور_ماه
پارت11
جونگکوک لباس هاش رو پوشید و گفت : هیونگ میدونی مجازات خون آشام چیه ؟!
جیمین گفت: انگار باید ۳۰ روز بدون خون و غذا بگذرونن..
جونگکوک گفت :چی ؟؟ ۳۰ روز !
جیمین گفت : آره ۳۰ روز !
جونگکوک لباسش رو پوشید و سریع از قصر رفت بیرون به سمت قصر خون آشام ها حرکت کرد ..
وقتی رسید نگاهی به قلعه انداخت ، لباس هاش رو تکوند به موهاش دستی کشید و رفت جلو و به نگهبانا گفت : ولیعهد گرگینه ها هستم جئون جونگکوک به فرمان پادشاه جئون اومدم اینجا .
و بعد مهر ولیعهدیش رو نشون داد ..
نگهبانا تعظیم کردن و گفتن : بفرمایین داخل سرورم ..
جونگکوک رفت داخل و با تلپاتی تلاش کرد با تهیونگ ارتباط بگیره ..
جونگکوک : تهیونگ صدام رو میشنوی !
تهیونگ با صدای شکسته گفت : جونگکوک نجاتم بده ..
جونگکوک گفت : کجایی
تهیونگ با کم نفسی گفت : سلول آخر زندان سمت غرب ...
جونگکوک سریع رفت اونجا ! ولی دم در نگهبان بود ..
جونگکوک تمام قدرتش رو جمع کرد و رفت داخل نگهبانا افتادن دنبالش ...جونگکوک به سلول تهیونگ رسید ..نگهبانا گفتن : بیا بیرون..
جونگکوک وقتی تهیونگ رو اون شکلی دید نابود شد ..
نگهبانا دست جونگکوک رو گرفتن ..جونگکوک از اعصبانیت چشم هاش آبی شد و شکل نیمه گرگینه گرفت و نگهبانا رو دور کرد ..
با پنجه هاش درو شکست و رفت تو..
تهیونگ رو کشید توی بغلش تهیونگ گفت: بلخره اومدی جونگکوک ..
جونگکوک اشک هاش سرازیر شد و گفت : تهیونگ حالت خوبه! منو ببخش حواسم بهت نبود..
یهو نگهبانا اومدن تا به جونگکوک حمله کنن
که صدایی آشنا پیچید ولشون کنید..
شوگا و پادشاه بودن ..
تهیونگ یکی از دست هاش رو بلند کردو گفت : گریه نکن من خوبم..
جونگکوک گفت : نه ...
پادشاه وقتی اون دوتا رو دید تعجب کرد ..
شوگا با دهن باز داشت بهشون نگاه میکرد...
جونگکوک گفت: چند روزه خون نخوردی ..
تهیونگ گفت : مهم نیست ..
جونگکوک اشک هاش بیشتر شدو گفت: تهیونگ بگو.
تهیونگ با چشم های نیمه باز بی حال گفت :۱۰ روزه ..
جونگکوک با دستش لباسش رو کنار زدو سر تهیونگ رو به گردنش نزدیک کرد..
تهیونگ گفت : نمیتونم ..
جونگکوک گفت : خواهش میکنم تهیونگ ...
پادشاه از رفتار جونگکوک تعجب کرده بود !
تهیونگ نمیتونست خون جونگکوک رو بمکه!
جونگکوک التماس کرد ..
جونگکوک سر تهیونگ رو نزدیک تر برد ..
تهیونگ لب های خشکش رو روی گردن جونگکوک گذاشت و خون جونگکوک رو مکید ..
شوگا گفت : اع پدر ..
پادشاه گفت: بهتره ما بریم ...
شوگا و پادشاه رفتن ..
تهیونگ خون جونگکوک رو مکید ...
بعد از چنل دقیقه حال تهیونگ بهتر شد چشم هاش رو باز کرد و با دیدن جونگکوک به وجه اومد ...
جونگکوک دستش رو گذاشت روی صورت تهیونگ و گفت : دلم برات تنگ شده بود !
تهیونگ گفت : منو ببخش نباید خونت رو میخوردم !
جونگکوک گفت : من خودم خواستم ..
تهیونگ چشم هاش رو باز کرده بود ولی نمیتونست راه بره ..
جونگکوک هم حالش زیاد خوب نبود ..
جونگکوک تهیونگ رو برآید استایل بغل کردو به سمت اتاق تهیونگ راه افتاد ..
وقتی از زندان رفتن بیرون پادشاه و شوگا و وزیرها داشتن بهشون نگاه میکردن ...
جونگکوک با زور کمش تهیونگ رو برد به اتاقش ..
وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...
پارت11
جونگکوک لباس هاش رو پوشید و گفت : هیونگ میدونی مجازات خون آشام چیه ؟!
جیمین گفت: انگار باید ۳۰ روز بدون خون و غذا بگذرونن..
جونگکوک گفت :چی ؟؟ ۳۰ روز !
جیمین گفت : آره ۳۰ روز !
جونگکوک لباسش رو پوشید و سریع از قصر رفت بیرون به سمت قصر خون آشام ها حرکت کرد ..
وقتی رسید نگاهی به قلعه انداخت ، لباس هاش رو تکوند به موهاش دستی کشید و رفت جلو و به نگهبانا گفت : ولیعهد گرگینه ها هستم جئون جونگکوک به فرمان پادشاه جئون اومدم اینجا .
و بعد مهر ولیعهدیش رو نشون داد ..
نگهبانا تعظیم کردن و گفتن : بفرمایین داخل سرورم ..
جونگکوک رفت داخل و با تلپاتی تلاش کرد با تهیونگ ارتباط بگیره ..
جونگکوک : تهیونگ صدام رو میشنوی !
تهیونگ با صدای شکسته گفت : جونگکوک نجاتم بده ..
جونگکوک گفت : کجایی
تهیونگ با کم نفسی گفت : سلول آخر زندان سمت غرب ...
جونگکوک سریع رفت اونجا ! ولی دم در نگهبان بود ..
جونگکوک تمام قدرتش رو جمع کرد و رفت داخل نگهبانا افتادن دنبالش ...جونگکوک به سلول تهیونگ رسید ..نگهبانا گفتن : بیا بیرون..
جونگکوک وقتی تهیونگ رو اون شکلی دید نابود شد ..
نگهبانا دست جونگکوک رو گرفتن ..جونگکوک از اعصبانیت چشم هاش آبی شد و شکل نیمه گرگینه گرفت و نگهبانا رو دور کرد ..
با پنجه هاش درو شکست و رفت تو..
تهیونگ رو کشید توی بغلش تهیونگ گفت: بلخره اومدی جونگکوک ..
جونگکوک اشک هاش سرازیر شد و گفت : تهیونگ حالت خوبه! منو ببخش حواسم بهت نبود..
یهو نگهبانا اومدن تا به جونگکوک حمله کنن
که صدایی آشنا پیچید ولشون کنید..
شوگا و پادشاه بودن ..
تهیونگ یکی از دست هاش رو بلند کردو گفت : گریه نکن من خوبم..
جونگکوک گفت : نه ...
پادشاه وقتی اون دوتا رو دید تعجب کرد ..
شوگا با دهن باز داشت بهشون نگاه میکرد...
جونگکوک گفت: چند روزه خون نخوردی ..
تهیونگ گفت : مهم نیست ..
جونگکوک اشک هاش بیشتر شدو گفت: تهیونگ بگو.
تهیونگ با چشم های نیمه باز بی حال گفت :۱۰ روزه ..
جونگکوک با دستش لباسش رو کنار زدو سر تهیونگ رو به گردنش نزدیک کرد..
تهیونگ گفت : نمیتونم ..
جونگکوک گفت : خواهش میکنم تهیونگ ...
پادشاه از رفتار جونگکوک تعجب کرده بود !
تهیونگ نمیتونست خون جونگکوک رو بمکه!
جونگکوک التماس کرد ..
جونگکوک سر تهیونگ رو نزدیک تر برد ..
تهیونگ لب های خشکش رو روی گردن جونگکوک گذاشت و خون جونگکوک رو مکید ..
شوگا گفت : اع پدر ..
پادشاه گفت: بهتره ما بریم ...
شوگا و پادشاه رفتن ..
تهیونگ خون جونگکوک رو مکید ...
بعد از چنل دقیقه حال تهیونگ بهتر شد چشم هاش رو باز کرد و با دیدن جونگکوک به وجه اومد ...
جونگکوک دستش رو گذاشت روی صورت تهیونگ و گفت : دلم برات تنگ شده بود !
تهیونگ گفت : منو ببخش نباید خونت رو میخوردم !
جونگکوک گفت : من خودم خواستم ..
تهیونگ چشم هاش رو باز کرده بود ولی نمیتونست راه بره ..
جونگکوک هم حالش زیاد خوب نبود ..
جونگکوک تهیونگ رو برآید استایل بغل کردو به سمت اتاق تهیونگ راه افتاد ..
وقتی از زندان رفتن بیرون پادشاه و شوگا و وزیرها داشتن بهشون نگاه میکردن ...
جونگکوک با زور کمش تهیونگ رو برد به اتاقش ..
وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...
- ۶۹۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط