{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.

شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.

"کلیله و دمنه"
انسان ها نادان به دنیا می آیند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!
دیدگاه ها (۳)

مورد داشتیم پسره پست گذاشته من یه آذریم، بعد خصلتای آذر ماهی...

صداسیما زیرنویس میکنه آثار خود را با موضوع "من عاشق محمدم" ب...

گرگ روزگار بودیم...شغال ها هم جرات رویا رویی با ما را نداشتن...

به نام خدا سلام ، صبح بخیرمن بعد از کنسل شدن پرواز خخخخخخ حا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط