{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرونده ی باز

پرونده ی باز....؟
فصل1
p14

و از دور، صدای لیسا و رزی رو می‌شنید که اسمش رو صدا می‌زدن.
اما صداشون هر لحظه ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شد…
جنی سعی می‌کرد آروم باشه، اما بدنش می‌لرزید.

لپ‌تاپ رزی، جایی که نوشته‌ی "کانال تقسیم فعال" بود، حالا یه چیز دیگه ظاهر شد:

«استخراج عاطفی: جیسو در حال پیشرفت ۹۸%»

چراغِ کنسولِ ورودی حالا با سرعت بیشتری شروع به چشمک زدن کرد.

ناگهان، صدای موبایلِ بلند شد.
یه تماسِ ناشناس.
لیسا موبایل رو برداشت
«الو؟ جیسو؟ کجایی؟»

از اون طرف خط، به جای صدای جیسو، یه صدایِ عمیق و مصنوعی اومد:
«هدفِ دوم با موفقیت در مرحله‌ی استخراج قرار گرفت. در صورت نیاز به سوژه‌ی سوم، اطلاع‌رسانی خواهد شد.»

قطع شد.
لیسا موبایل رو انداخت.
«اون… اون جیسو رو برداشت!»

جنی با چشم‌های گرد گفت:
«این تازه اولشه….»

تاریکیِ بیرونِ خونه، حالا پر از تهدید به نظر می‌رسید.
انگار شکارچی، شکارِ بعدی خودش رو پیدا کرده بود و حالا نوبتِ شکارچی‌های دیگه بود که برای نجاتش بجنگن.
اما چطور می‌تونستن با یه چیزی بجنگن که حتی نمی‌دیدنش؟
صدای بارون و رعد و برق روی پنجره می‌کوبید.
لیسا جلوی در اتاق خواب جیسو وایستاده بود و جرات نمی‌کرد دستگیره رو بچرخونه.
انگار پشت در، خودش نبود.
رزی و جنی هر دو پشت سرش ایستاده بودند.

رزی زیر لب گفت:
«اگه سیستم جیسو رو کشیده تو کانال… احتمال داره ردپاش هنوز توی وسایلش باشه. یعنی—»

لیسا حرفش رو برید:
«یعنی داخل اتاقش؟»

رزی: «آره… داده‌ها معمولاً نقطه‌ی اتصال دارن. یه وسیله‌ی شخصی… یه خاطره… یه چیز خیلی نزدیک بهش.»

لیسا نفس عمیق کشید و در رو باز کرد.

اتاق جیسو مثل همیشه مرتب بود.
اما…
یه چیز عجیب وسط اتاق بود.

روی تخت، دفترچه‌ی طراحی جیسو باز بود.
مدادش کنار صفحه افتاده بود، انگار تازه از دستش افتاده.
صفحه‌ی دفتر، یه نقاشی عجیب داشت: **یه جنگل تاریک، دقیقا همونی که الان جیسو داخلش گیر افتاده بود.**

لیسا نفسش برید:
«این همون جنگله‌ست… دقیقا همونه…»

جنی آروم نشست کنار تخت، انگشتش رو برد روی صفحه.
اما مدادها… تکون خوردن.
انگار کسی نامرئی داشت فشارشون می‌داد.
مدادِ مشکی، خودش آروم شروع کرد کشیدن خط… از وسط صفحه… به سمت پایین.

رزی با شوک زمزمه کرد:
«این… این چیه؟ یه سیگناله؟ جیسو داره… از اون‌طرف، نقاشی می‌کنه؟»

سپس مداد، ناگهان محکم روی کاغذ کوبید شد و یه جمله نوشت:

«کمکم کنید… دارم گم می‌شم…»

لیسا با دستش دهانش رو گرفت.
جنی اشک تو چشماش جمع شد.
رزی افتاد پشت لپ‌تاپ:
«اگه این پیام از داخل کاناله… یعنی ما یه اتصال زنده داریم! شاید بتونیم از طریق همین تصویر وارد سیستم بشیم. یه جور… کانال تصویری.»

لیسا سریع گفت:
«یعنی چی؟ چطور؟»

رزی:
«یه چیزی توی این نقاشی هست که سیستم ازش استفاده کرده برای کشیدن جیسو.
اگه پیداش کنیم… شاید بتونیم مسیر رو برعکس کنیم و وارد کانالش بشیم.»

جنی آروم گفت:
«باید بریم سراغ جایی که جیسو همیشه توش نقاشی می‌کشید… شاید یه سرنخ اونجاست.»
اما درست وقتی خواستن از اتاق بیرون برن،
چراغ اتاق با صدای «تق» خاموش شد.
و صدایی که اصلاً انسانی نبود، از گوشه‌ی اتاق شنیده شد:

«دیر رسیدین.»

رزی جیغ زد.
لیسا چراغ قوه موبایلش رو روشن کرد…
اما هیچ‌کس اونجا نبود.
جز یه سایه، روی دیوار.
سایه‌ای که جسم نداشت.

و همون سایه با صدای آرام گفت:
«برگشت… انجام نمی‌شود.»
[کانال سون – جهان نقاشی]

جیسو نفس‌نفس می‌زد و داخل جنگل می‌دوید.
دست‌هاش می‌لرزید.
پاهاش سنگین شده بود، انگار زمین می‌خواست بکشه‌ش پایین.
اسم لیسا، جنی، و رزی رو صدا می‌زد.
اما صداش داخل جنگل گم می‌شد.
درخت‌ها هر بار بلندتر می‌شدن.
آسمون داشت خم می‌شد پایین…
صدای سایه‌ها از عقبش میومد:
«برنگرد… تو انتخاب شدی…
تو سوژه‌ی عاطفی‌ای…
تو ارزشمندتری…»

جیسو داد زد:
«برید گمشید!»

اما درست جلوی پاش، زمین ترک خورد و از داخلش یه جعبه‌ی چوبی بیرون اومد.
جعبه رو باز کرد.

داخلش…
گردنبند قلبی‌ش بود.
همونی که همیشه می‌پوشید.
اما مشکل اینجا بود:
گردنبند، خو//نی بود.
و زیرش یه کاغذ:
«از چیزی که دوست داری شروع می‌کنیم.»


و این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پرونده ی باز....؟ فصل1p15جیسو اشک ریخت، اما همون لحظه، صدای ...

پرونده ی باز....؟ فصل1p13جنی نفس‌نفس می‌زد، چشم‌هاش انگار هن...

پرونده ی باز....؟فصل1p12 هوا هنوز کامل روشن نشده بود. اتاق س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط