پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل1
p13
جنی نفسنفس میزد، چشمهاش انگار هنوز اون راهروهای ترسناک کانال هفت رو میدید.
«اون… اون یه تله بود. یه جور… بازی. که منو برگردونن. ولی… کامل نیست.»
لیسا با صدای گرفته پرسید:
«یعنی چی کامل نیست؟ چی کمه؟»
جنی سعی کرد بنشینه، رزی و جیسو کمکش کردن.
«اون… اون دنبال یه چیز دیگهست. یه چیز… عمیقتر. مثل… احساسات اصلی. عشق، ترس، خشم… انگار میخواد اونا رو تجزیه تحلیل کنه. برای چی؟ نمیدونم. ولی… احساس میکنم… یکی دیگه رو انتخاب کرده.»
رزی که داشت با لپتاپ کار میکرد، گفت:
«سیستم داره خودش رو بازسازی میکنه. ولی اینبار فرق داره. انگار داره یه بخش جدید از خودش رو میسازه. «کانال تقسیم»… اسمی که روش بود. یعنی دیگه فقط یه موجودیت نیست. قراره… منشعب بشه؟»
جیسو دستش رو گذاشت رو شونهی جنی:
«نگران نباش. هرچی باشه، الان اینجایی. ما اینجاییم. با هم.»
یهو صدای نفس کشیدنِ مصنوعی و سنگین اومد. از توی بالکن.
همه برگشتن سمت صدا.
باد شدیدی شروع به وزیدن کرد، اما انگار فقط دور خونه میچرخید.
پردهها مثل بالِ خفاش تکون میخوردن.
لیسا موبایلش رو برداشت، چراغش رو گرفت سمت پنجرهی آشپزخونه.
«چی بود؟ صدای چی بود؟»
هیچکس جوابی نداشت.
سکوت سنگینی حکمفرما شد. سکوتی که از هیچی بدتر بود.
حس میکردن کسی داره نگاشون میکنه. از بیرون. از دل تاریکی.
یه حسِ تحتِ نظر بودنِ دائمی.
جنی یهو گفت:
«جیسو…»
جیسو با تعجب برگشت سمت جنی.
«جانم؟»
جنی انگشتش رو به سمت راهرویی که به اتاق خوابها میرفت، دراز کرد.
«اونجا… یه چیزی دیدم. یه سایه… اما مال ما نبود.»
همون لحظه، یه چراغِ کوچیک روی کنسولِ ورودیِ خونه، که همیشه خاموش بود، یهو روشن شد.
یه چراغِ چشمکزنِ قرمز.
رزی با وحشت گفت:
«نه… نه، نه، نه… این یعنی…»
کلمات توی گلوش گیر کرد.
لیسا سرش رو بلند کرد، نگاهش به دیوار خالیِ بالای تلویزیون افتاد.
جایی که همیشه یه قاب عکس بود.
عکس خودش، رزی و جیسو، توی یه کافه، قبل از همهی این اتفاقا.
حالا اون قاب عکس، کاملاً خالی بود.
و روی دیوار، درست وسط اون قاب خالی، یه نوشتهی باریک و قرمز ظاهر شده بود:
«انتخاب شد: جیسو — متغیر کیم جیسو»
چشمهای جیسو گرد شد.
«من…؟»
صدای سیستم، مثل یه وزوزِ فلزی، توی سرِ همه پیچید:
*«مرحلهی سوم: کانال تقسیم، سوژهی دوم فعال گردید. آغاز فرآیند انطباق و استخراج…»*
[کانال سون — فضای موازی جیسو]
جیسو یهو خودش رو وسط یه جنگلِ تاریک دید.
نه جنگل واقعی. بیشتر شبیه نقاشیِ یه جنگلِ گوتیک بود. درختها کج و معوج، شاخههاشون مثل پنجهی هیولا.
هوا سرد بود و بوی خاکِ خیس میداد.
یه صدای آروم، مثل زمزمهی باد، دور و برش پیچید:
«نگران نباش، جیسو. ما فقط میخوایم کمکت کنیم.»
جیسو با ترس برگشت.
همون سایهی مردونهی قبلی، اینبار با یه شکلِ دیگه، داشت از پشتِ یه درختِ عظیم ظاهر میشد.
اما اینبار تنها نبود.
پشت سرش، چندتا سایهی دیگه هم بودن، شبیه هیولاهای نقاشی شده، با چشمهای براق.
جیسو با لکنت گفت:
«شما کی هستین؟ چی میخواین؟»
سایه یه قدم جلو اومد:
«ما اینجا مراقباییم. از احساسات تو. از عشقی که داری. از ترسی که داری. اینا برای کامل شدنِ پروژه لازمه.»
جیسو به اطراف نگاه کرد، همه جا تاریک بود و هیچ راه فراری نبود.
«عشق؟ ترس؟ من… من فقط نگران دوستامم.»
سایه خندید. یه خندهی خشک و بیروح.
«دقیقاً. همون نگرانی. همون عشق. همون وابستگی. اونا قویترین احساساتن. اونا ان که سیستم رو تغذیه میکنن.»
جیسو ناخودآگاه دستش رو برد سمت جایی که گردنبندِ کوچیکِ قلبشکلش رو همیشه میپوشید.
اما گردنبند نبود.
دستش خالی بود.
«گردنبندم… کو؟»
سایه گفت:
«اونم بخشی از دادههاست. دادههایی که باید استخراج بشن. نگران نباش. ما فقط یه معدنیم که میخوایم ارزشمندترین سنگها رو پیدا کنیم.»
جیسو احساس کرد یه نیروی نامرئی داره پوستش رو میکشه، انگار میخوان چیزی رو از درونش بیرون بکشن.
یه چیزی که خیلی قیمتی بود.
«نه… ولم کنین! اونا مال منن!»
سایهها شروع کردن به نزدیک شدن.
چشمهای براقشون توی تاریکی میدرخشید.
جنگلِ نقاشی شده، داشت مثل یه کابوسِ زنده، جیسو رو توی خودش میبلعید.
و این داستان ادامه دارد...
فصل1
p13
جنی نفسنفس میزد، چشمهاش انگار هنوز اون راهروهای ترسناک کانال هفت رو میدید.
«اون… اون یه تله بود. یه جور… بازی. که منو برگردونن. ولی… کامل نیست.»
لیسا با صدای گرفته پرسید:
«یعنی چی کامل نیست؟ چی کمه؟»
جنی سعی کرد بنشینه، رزی و جیسو کمکش کردن.
«اون… اون دنبال یه چیز دیگهست. یه چیز… عمیقتر. مثل… احساسات اصلی. عشق، ترس، خشم… انگار میخواد اونا رو تجزیه تحلیل کنه. برای چی؟ نمیدونم. ولی… احساس میکنم… یکی دیگه رو انتخاب کرده.»
رزی که داشت با لپتاپ کار میکرد، گفت:
«سیستم داره خودش رو بازسازی میکنه. ولی اینبار فرق داره. انگار داره یه بخش جدید از خودش رو میسازه. «کانال تقسیم»… اسمی که روش بود. یعنی دیگه فقط یه موجودیت نیست. قراره… منشعب بشه؟»
جیسو دستش رو گذاشت رو شونهی جنی:
«نگران نباش. هرچی باشه، الان اینجایی. ما اینجاییم. با هم.»
یهو صدای نفس کشیدنِ مصنوعی و سنگین اومد. از توی بالکن.
همه برگشتن سمت صدا.
باد شدیدی شروع به وزیدن کرد، اما انگار فقط دور خونه میچرخید.
پردهها مثل بالِ خفاش تکون میخوردن.
لیسا موبایلش رو برداشت، چراغش رو گرفت سمت پنجرهی آشپزخونه.
«چی بود؟ صدای چی بود؟»
هیچکس جوابی نداشت.
سکوت سنگینی حکمفرما شد. سکوتی که از هیچی بدتر بود.
حس میکردن کسی داره نگاشون میکنه. از بیرون. از دل تاریکی.
یه حسِ تحتِ نظر بودنِ دائمی.
جنی یهو گفت:
«جیسو…»
جیسو با تعجب برگشت سمت جنی.
«جانم؟»
جنی انگشتش رو به سمت راهرویی که به اتاق خوابها میرفت، دراز کرد.
«اونجا… یه چیزی دیدم. یه سایه… اما مال ما نبود.»
همون لحظه، یه چراغِ کوچیک روی کنسولِ ورودیِ خونه، که همیشه خاموش بود، یهو روشن شد.
یه چراغِ چشمکزنِ قرمز.
رزی با وحشت گفت:
«نه… نه، نه، نه… این یعنی…»
کلمات توی گلوش گیر کرد.
لیسا سرش رو بلند کرد، نگاهش به دیوار خالیِ بالای تلویزیون افتاد.
جایی که همیشه یه قاب عکس بود.
عکس خودش، رزی و جیسو، توی یه کافه، قبل از همهی این اتفاقا.
حالا اون قاب عکس، کاملاً خالی بود.
و روی دیوار، درست وسط اون قاب خالی، یه نوشتهی باریک و قرمز ظاهر شده بود:
«انتخاب شد: جیسو — متغیر کیم جیسو»
چشمهای جیسو گرد شد.
«من…؟»
صدای سیستم، مثل یه وزوزِ فلزی، توی سرِ همه پیچید:
*«مرحلهی سوم: کانال تقسیم، سوژهی دوم فعال گردید. آغاز فرآیند انطباق و استخراج…»*
[کانال سون — فضای موازی جیسو]
جیسو یهو خودش رو وسط یه جنگلِ تاریک دید.
نه جنگل واقعی. بیشتر شبیه نقاشیِ یه جنگلِ گوتیک بود. درختها کج و معوج، شاخههاشون مثل پنجهی هیولا.
هوا سرد بود و بوی خاکِ خیس میداد.
یه صدای آروم، مثل زمزمهی باد، دور و برش پیچید:
«نگران نباش، جیسو. ما فقط میخوایم کمکت کنیم.»
جیسو با ترس برگشت.
همون سایهی مردونهی قبلی، اینبار با یه شکلِ دیگه، داشت از پشتِ یه درختِ عظیم ظاهر میشد.
اما اینبار تنها نبود.
پشت سرش، چندتا سایهی دیگه هم بودن، شبیه هیولاهای نقاشی شده، با چشمهای براق.
جیسو با لکنت گفت:
«شما کی هستین؟ چی میخواین؟»
سایه یه قدم جلو اومد:
«ما اینجا مراقباییم. از احساسات تو. از عشقی که داری. از ترسی که داری. اینا برای کامل شدنِ پروژه لازمه.»
جیسو به اطراف نگاه کرد، همه جا تاریک بود و هیچ راه فراری نبود.
«عشق؟ ترس؟ من… من فقط نگران دوستامم.»
سایه خندید. یه خندهی خشک و بیروح.
«دقیقاً. همون نگرانی. همون عشق. همون وابستگی. اونا قویترین احساساتن. اونا ان که سیستم رو تغذیه میکنن.»
جیسو ناخودآگاه دستش رو برد سمت جایی که گردنبندِ کوچیکِ قلبشکلش رو همیشه میپوشید.
اما گردنبند نبود.
دستش خالی بود.
«گردنبندم… کو؟»
سایه گفت:
«اونم بخشی از دادههاست. دادههایی که باید استخراج بشن. نگران نباش. ما فقط یه معدنیم که میخوایم ارزشمندترین سنگها رو پیدا کنیم.»
جیسو احساس کرد یه نیروی نامرئی داره پوستش رو میکشه، انگار میخوان چیزی رو از درونش بیرون بکشن.
یه چیزی که خیلی قیمتی بود.
«نه… ولم کنین! اونا مال منن!»
سایهها شروع کردن به نزدیک شدن.
چشمهای براقشون توی تاریکی میدرخشید.
جنگلِ نقاشی شده، داشت مثل یه کابوسِ زنده، جیسو رو توی خودش میبلعید.
و این داستان ادامه دارد...
- ۹۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط