پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل1
p12
هوا هنوز کامل روشن نشده بود. اتاق ساکتِ ساکت، فقط صدای نفسهای آروم جنی شنیده میشد که روی زمین افتاده بود.
لیسا کنار جنی نشسته بود، با ترس و عصبانیت قاطی شده توی صورتش. زیر لب غر میزد:
«تو رو خدا فقط بیدار شو دیگه…»
رزی از آشپزخونه برگشت، لپتاپ بغل، قهوهی داغ توی دست. معلوم بود کل شب رو نخوابیده.
گفت:
«یه چیزایی پیدا کردم… سیستمش یه جور محیط شبیهسازیِیه. یعنی یه دنیای ساختگی. اما مشکل اینه... هرچی جلوتر میرم، خودش دوباره خودش رو میچینه! اصلاً نمیذاره پیداش کنم.»
لیسا نگاهش کرد:
«یعنی چی دوباره خودش رو میچینه؟ دیوار میسازه؟!»
رزی نفسش رو داد بیرون:
«آره خب، دقیقاً. انگار زندهست. هر مسیری باز میکنی، یه مسیر جدید میسازه.»
جیسو که تکیه داده بود به پنجره، گفت:
«اگه واقعاً زنده باشه چی؟ مثل یه مغز؟ اونوقت شاید جنی… وصل شده بهش. شاید اونجا گیر کرده.»
اتاق برای چند ثانیه سنگین شد.
رزی اما یکهو گفت:
«یه راه پشتی هست. یه کانال فرعی. شاید بتونم یه جور سیگنال معکوس بفرستم سمتش. اگه کار کنه، صدای ما میره داخل سیستم… شاید جنی بتونه جواب بده.»
لیسا بدون لحظهای فکر گفت:
«بفرست. همین الان.»
رزی با ترس گفت:
«اگه اشتباه کنم، ممکنه سیستم قاطی کنه و جنی… پاک بشه.»
لیسا محکم گفت:
«ما همین الانم تقریباً داریم از دستش میدیم. امتحانش کن.»
رزی شروع کرد تایپ کردن. صدای تقتق کل اتاق رو برداشت.
بعد از چند لحظه، روی صفحهی لپتاپ یه پیام ظاهر شد:
«سیگنال برگشت در حال فعالسازی…»
لیسا سرشو بلند کرد، قلبش پرتپش افتاد
[کانال سون – ذهن جنی]
جنی توی یه راهروی عجیب بود. همهجا پر از سیم و نور قرمز. هوا سنگین، مثل اینکه بخواد خفهات کنه.
از زیر کف زمین نور قرمز میزد بالا. انگار چیزی زیر پاش در حال جوشیدن بود.
صدای مبهمی دورتر گفت:
«مرحلهی تحلیل احساس… شروع شد.»
جنی برگشت، همون سایهی مردونه که توی سالن تمرین دیده بود، کمکم از دل مه ظاهر شد. اینبار اما خیلی خونسرد و بیروح.
گفت:
«تو نباید میموندی. حالا که موندی، باید مرحله رو کامل کنی. بدون تحلیل احساس، خروجی وجود نداره.»
جنی اخماش رفت توهم:
«به من نگاه کن… من اجازه نمیدم ذهنم مال تو یا این پروژه بشه.»
سایه یهو نزدیک شد، صدای قدمهاش فلزی.
«تو الآن متغیر اصلی هستی.
سیستم برای ادامه به تو نیاز داره.
اگه تو خاموش بشی… کل پروژه خاموش میشه.
و اگه پروژه خاموش بشه… هرکسی که بهش وصله هم میمیره.»
جنی یکهو حس کرد یک صدا از خیلی دور میاد. خیلی خفیف…
صدای لیسا.
«جنی… اگه میشنوی… مقاومت کن… داریم سیگنال میفرستیم…»
چشماش از تعجب باز شد.
«لیسا؟! من اینجام! صدامو داری؟!»
سایه داد زد:
«سیگنال معکوس تشخیص داده شد. پاکسازی فعال!»
نور قرمز تبدیل شد به نور سفیدِ تیز. زمین لرزید. دیوارها ریختن.
جنی حس کرد انگار داره کشیده میشه، انگار ذهنش از خودش بیرون کشیده میشه.
و درست وسط این آشوب یه صدا اومد:
«داریمش! سیگنال برگشت وصل شد!»
[دنیای واقعی]
رزی جیغ زد:
«وصل شد! جنی داره سیگنال میفرسته برگرد!»
لیسا دست جنی رو محکم گرفت.
«برگرد پیشمون… خواهش میکنم برگرد…»
موبایل جنی که روی میز افتاده بود، یههو روشن شد.
حالا روی صفحهاش شمارش معکوس افتاد:
«۳…
۲…
۱…»
بعد یهو همه چراغهای خونه پَت خاموش شدن.
چند ثانیه، تاریکی مطلق.
یه دفعه نور کمرنگی روی صورت جنی افتاد…
پلکهاش لرزید. آه کشید.
چشمهاش نیمه باز شد.
لیسا با گریه گفت:
«جنی! جنی منو میشنوی؟!»
جنی با صدای گرفته گفت:
«اون… هنوز تموم نکرده…»
سپس، روی لپتاپ رزی که خاموش بود، یه خط سبز روشن شد:
«مرحلهی سوم آغاز شد کانال تقسیم فعال.»
و همونطرف شهر، مرد ناشناس پشت مانیتورهای خودش خندید:
«وقتشه سوژهی دوم رو انتخاب کنم.»
و این داستان ادامه دارد...
ببخشید چندروز نبودم.... امروز چندپارت میزارم🩷🩷
فصل1
p12
هوا هنوز کامل روشن نشده بود. اتاق ساکتِ ساکت، فقط صدای نفسهای آروم جنی شنیده میشد که روی زمین افتاده بود.
لیسا کنار جنی نشسته بود، با ترس و عصبانیت قاطی شده توی صورتش. زیر لب غر میزد:
«تو رو خدا فقط بیدار شو دیگه…»
رزی از آشپزخونه برگشت، لپتاپ بغل، قهوهی داغ توی دست. معلوم بود کل شب رو نخوابیده.
گفت:
«یه چیزایی پیدا کردم… سیستمش یه جور محیط شبیهسازیِیه. یعنی یه دنیای ساختگی. اما مشکل اینه... هرچی جلوتر میرم، خودش دوباره خودش رو میچینه! اصلاً نمیذاره پیداش کنم.»
لیسا نگاهش کرد:
«یعنی چی دوباره خودش رو میچینه؟ دیوار میسازه؟!»
رزی نفسش رو داد بیرون:
«آره خب، دقیقاً. انگار زندهست. هر مسیری باز میکنی، یه مسیر جدید میسازه.»
جیسو که تکیه داده بود به پنجره، گفت:
«اگه واقعاً زنده باشه چی؟ مثل یه مغز؟ اونوقت شاید جنی… وصل شده بهش. شاید اونجا گیر کرده.»
اتاق برای چند ثانیه سنگین شد.
رزی اما یکهو گفت:
«یه راه پشتی هست. یه کانال فرعی. شاید بتونم یه جور سیگنال معکوس بفرستم سمتش. اگه کار کنه، صدای ما میره داخل سیستم… شاید جنی بتونه جواب بده.»
لیسا بدون لحظهای فکر گفت:
«بفرست. همین الان.»
رزی با ترس گفت:
«اگه اشتباه کنم، ممکنه سیستم قاطی کنه و جنی… پاک بشه.»
لیسا محکم گفت:
«ما همین الانم تقریباً داریم از دستش میدیم. امتحانش کن.»
رزی شروع کرد تایپ کردن. صدای تقتق کل اتاق رو برداشت.
بعد از چند لحظه، روی صفحهی لپتاپ یه پیام ظاهر شد:
«سیگنال برگشت در حال فعالسازی…»
لیسا سرشو بلند کرد، قلبش پرتپش افتاد
[کانال سون – ذهن جنی]
جنی توی یه راهروی عجیب بود. همهجا پر از سیم و نور قرمز. هوا سنگین، مثل اینکه بخواد خفهات کنه.
از زیر کف زمین نور قرمز میزد بالا. انگار چیزی زیر پاش در حال جوشیدن بود.
صدای مبهمی دورتر گفت:
«مرحلهی تحلیل احساس… شروع شد.»
جنی برگشت، همون سایهی مردونه که توی سالن تمرین دیده بود، کمکم از دل مه ظاهر شد. اینبار اما خیلی خونسرد و بیروح.
گفت:
«تو نباید میموندی. حالا که موندی، باید مرحله رو کامل کنی. بدون تحلیل احساس، خروجی وجود نداره.»
جنی اخماش رفت توهم:
«به من نگاه کن… من اجازه نمیدم ذهنم مال تو یا این پروژه بشه.»
سایه یهو نزدیک شد، صدای قدمهاش فلزی.
«تو الآن متغیر اصلی هستی.
سیستم برای ادامه به تو نیاز داره.
اگه تو خاموش بشی… کل پروژه خاموش میشه.
و اگه پروژه خاموش بشه… هرکسی که بهش وصله هم میمیره.»
جنی یکهو حس کرد یک صدا از خیلی دور میاد. خیلی خفیف…
صدای لیسا.
«جنی… اگه میشنوی… مقاومت کن… داریم سیگنال میفرستیم…»
چشماش از تعجب باز شد.
«لیسا؟! من اینجام! صدامو داری؟!»
سایه داد زد:
«سیگنال معکوس تشخیص داده شد. پاکسازی فعال!»
نور قرمز تبدیل شد به نور سفیدِ تیز. زمین لرزید. دیوارها ریختن.
جنی حس کرد انگار داره کشیده میشه، انگار ذهنش از خودش بیرون کشیده میشه.
و درست وسط این آشوب یه صدا اومد:
«داریمش! سیگنال برگشت وصل شد!»
[دنیای واقعی]
رزی جیغ زد:
«وصل شد! جنی داره سیگنال میفرسته برگرد!»
لیسا دست جنی رو محکم گرفت.
«برگرد پیشمون… خواهش میکنم برگرد…»
موبایل جنی که روی میز افتاده بود، یههو روشن شد.
حالا روی صفحهاش شمارش معکوس افتاد:
«۳…
۲…
۱…»
بعد یهو همه چراغهای خونه پَت خاموش شدن.
چند ثانیه، تاریکی مطلق.
یه دفعه نور کمرنگی روی صورت جنی افتاد…
پلکهاش لرزید. آه کشید.
چشمهاش نیمه باز شد.
لیسا با گریه گفت:
«جنی! جنی منو میشنوی؟!»
جنی با صدای گرفته گفت:
«اون… هنوز تموم نکرده…»
سپس، روی لپتاپ رزی که خاموش بود، یه خط سبز روشن شد:
«مرحلهی سوم آغاز شد کانال تقسیم فعال.»
و همونطرف شهر، مرد ناشناس پشت مانیتورهای خودش خندید:
«وقتشه سوژهی دوم رو انتخاب کنم.»
و این داستان ادامه دارد...
ببخشید چندروز نبودم.... امروز چندپارت میزارم🩷🩷
- ۶۴
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط