⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁶
آیلا دستگیره سرد در رو فشار داد. در بدون هیچ صدایی کمی عقب رفت. نفسش رو توی سینه حبس کرد و از شکاف باریک در، نگاهی به راهروی تاریک طبقه دوم انداخت. راهرو در سکوت سنگینی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگی از چراغهای دیواری گوتیک روی زمین میافتاد.
آروم و با قدمهای بدون صدا، پا به راهرو گذاشت. موهای طلاییاش روی شونههاش رها شده بودن و لباس سفیدش توی تاریکی راهرو جلب توجه میکرد. هدف مشخصی نداشت، اما حس کنجکاوی و کشف راز پدرش مثل یه نیروی محرکه اونو به جلو میکشوند.
از انتهای راهرو صدای پچپچ دو نفر به گوش رسید. آیلا سریع پشت یکی از ستونهای بزرگ مرمر پناه گرفت. دو تا از نگهبانهای سیاهپوش تهیونگ در حال عبور بودن.
— رئیس دستور داده حفاظت دور عمارت رو دو برابر کنیم. آدمهای شورای مافیا فکر میکنن با مرگ سیاستمدار همه چیز تموم شده، خبر ندارن رئیس پاشون رو از مرز بگذارن اینور، زندهزنده پوستشون رو میکنه.
نگهبان دوم پوزخندی زد:
— دختره رو دیدی؟ رئیس چرا خودش رفت وسط آتشسوزی نجاتش داد؟ تا حالا ندیده بودم رئیس برای کسی اینطوری ریسک کنه.
— نپرس پسر... چیزهایی هست که فقط خودش و اون وکیل میدونن. ما فقط باید مراقب باشیم به دختره آسیبی نرسه، وگرنه تهیونگ خانمان همهمون رو به باد میده.
با دور شدن صدای قدمهای نگهبانها، قلب آیلا با سرعت شروع به کوبیدن کرد.
«خودش اومد وسط آتشسوزی نجاتم داد؟ ریسک کرد؟»
این حرفها با تصویر یه مافیای بیرحم که فقط بر اساس یه وصیتنامه اجباری عمل میکنه، کاملاً در تناقض بود.
آیلا از پشت ستون بیرون آمد. در انتهای راهروی روبهرو، درِ چوبی بزرگ و سنگینی قرار داشت که زیرش خط باریکی از نور زرد رنگ دیده میشد؛ اتاق کار تهیونگ.
آیلا آروم به در نزدیک شد. دستش روی دستگیره چرخید، اما قبل از اینکه حتی در رو باز کنه، صدای بم و نفوذگذار تهیونگ درست از پشت سرش توی سکوت راهرو پیچید:
— دنبال چی میگردی، پرنسس؟
آیلا از جا پرید و سریع برگشت. تهیونگ با همون هیکل بلند، دستهای توی جیب و نگاهی که مثل لبه تیغ تیز و شکافنده بود، درست چند قدمیاش ایستاده بود.
تاریکی راهرو چهرهاش رو مرموزتر کرده بود، اما چشمهای تیرهاش توی نور کمرنگ میدرخشیدن.
آیلا سعی کرد به خودش مسلط بشه، سینه به سینه تهیونگ ایستاد و با صدایی که تلاش میکرد نلرزه گفت:
— نگهبانات داشتن درباره من و تو حرف میزدن. به من بگو کیم تهیونگ... تو چرا باید برای نجات دادن منی که حتماً برات یه بار اضافه محسوب میشم، خودت رو بندازی توی خطر؟ بابای من چه اهرمی روی تو داشته؟
تهیونگ قدمی به آیلا نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که آیلا سایه سنگین اونو روی خودش حس کرد. تهیونگ خم شد، نگاهش روی چشمهای سرکش و پر از علامت سوال آیلا قفل شد و با لحنی پایین اما پُر از تهدید گفت:
— بعضی سوالها تاوان دارن، پرنسس. و تو هنوز خیلی کوچیکتر از اونی که بتونی تاوانِ دونستنِ حقیقت رو بدی.
ادامه دارد..
#شرط | ۳۰ لایک ـ ۴۰ کامنت ـ ۱۰ بازنشر
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁶
آیلا دستگیره سرد در رو فشار داد. در بدون هیچ صدایی کمی عقب رفت. نفسش رو توی سینه حبس کرد و از شکاف باریک در، نگاهی به راهروی تاریک طبقه دوم انداخت. راهرو در سکوت سنگینی فرو رفته بود و تنها نور کمرنگی از چراغهای دیواری گوتیک روی زمین میافتاد.
آروم و با قدمهای بدون صدا، پا به راهرو گذاشت. موهای طلاییاش روی شونههاش رها شده بودن و لباس سفیدش توی تاریکی راهرو جلب توجه میکرد. هدف مشخصی نداشت، اما حس کنجکاوی و کشف راز پدرش مثل یه نیروی محرکه اونو به جلو میکشوند.
از انتهای راهرو صدای پچپچ دو نفر به گوش رسید. آیلا سریع پشت یکی از ستونهای بزرگ مرمر پناه گرفت. دو تا از نگهبانهای سیاهپوش تهیونگ در حال عبور بودن.
— رئیس دستور داده حفاظت دور عمارت رو دو برابر کنیم. آدمهای شورای مافیا فکر میکنن با مرگ سیاستمدار همه چیز تموم شده، خبر ندارن رئیس پاشون رو از مرز بگذارن اینور، زندهزنده پوستشون رو میکنه.
نگهبان دوم پوزخندی زد:
— دختره رو دیدی؟ رئیس چرا خودش رفت وسط آتشسوزی نجاتش داد؟ تا حالا ندیده بودم رئیس برای کسی اینطوری ریسک کنه.
— نپرس پسر... چیزهایی هست که فقط خودش و اون وکیل میدونن. ما فقط باید مراقب باشیم به دختره آسیبی نرسه، وگرنه تهیونگ خانمان همهمون رو به باد میده.
با دور شدن صدای قدمهای نگهبانها، قلب آیلا با سرعت شروع به کوبیدن کرد.
«خودش اومد وسط آتشسوزی نجاتم داد؟ ریسک کرد؟»
این حرفها با تصویر یه مافیای بیرحم که فقط بر اساس یه وصیتنامه اجباری عمل میکنه، کاملاً در تناقض بود.
آیلا از پشت ستون بیرون آمد. در انتهای راهروی روبهرو، درِ چوبی بزرگ و سنگینی قرار داشت که زیرش خط باریکی از نور زرد رنگ دیده میشد؛ اتاق کار تهیونگ.
آیلا آروم به در نزدیک شد. دستش روی دستگیره چرخید، اما قبل از اینکه حتی در رو باز کنه، صدای بم و نفوذگذار تهیونگ درست از پشت سرش توی سکوت راهرو پیچید:
— دنبال چی میگردی، پرنسس؟
آیلا از جا پرید و سریع برگشت. تهیونگ با همون هیکل بلند، دستهای توی جیب و نگاهی که مثل لبه تیغ تیز و شکافنده بود، درست چند قدمیاش ایستاده بود.
تاریکی راهرو چهرهاش رو مرموزتر کرده بود، اما چشمهای تیرهاش توی نور کمرنگ میدرخشیدن.
آیلا سعی کرد به خودش مسلط بشه، سینه به سینه تهیونگ ایستاد و با صدایی که تلاش میکرد نلرزه گفت:
— نگهبانات داشتن درباره من و تو حرف میزدن. به من بگو کیم تهیونگ... تو چرا باید برای نجات دادن منی که حتماً برات یه بار اضافه محسوب میشم، خودت رو بندازی توی خطر؟ بابای من چه اهرمی روی تو داشته؟
تهیونگ قدمی به آیلا نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که آیلا سایه سنگین اونو روی خودش حس کرد. تهیونگ خم شد، نگاهش روی چشمهای سرکش و پر از علامت سوال آیلا قفل شد و با لحنی پایین اما پُر از تهدید گفت:
— بعضی سوالها تاوان دارن، پرنسس. و تو هنوز خیلی کوچیکتر از اونی که بتونی تاوانِ دونستنِ حقیقت رو بدی.
ادامه دارد..
#شرط | ۳۰ لایک ـ ۴۰ کامنت ـ ۱۰ بازنشر
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
- ۲.۹k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط