{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧

#ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁴

سکوت اتاق طبقه دوم با ضربه‌های آروم و شمرده‌ای به در شکست. آیلا سرش رو از روی بالش برداشت. موهای طلایی‌اش آشفته دور صورتش ریخته بودن و رد اشک روی گونه‌های پاکش خشک شده بود. قبل از اینکه حتی فرصت کنه جوابی بده، در چرخید و قامت بلند تهیونگ توی درگاه در ظاهر شد.
کتش رو درآورده بود و آستین‌های پیراهن مشکی‌اش رو تا روی ساعدهای ورزیده‌اش بالا زده بود. تهیونگ بدون نگاه کردن به مجلل بودن اتاق، قدم‌های آرام و سنگینش رو به سمت آیلا برداشت.
آیلا ناخودآگاه روی تخت عقب کشید و با لحنی که سعی می‌کرد لرزشش رو مخفی کنه گفت:
— بدون در زدن وارد اتاق بقیه میشی؟ یاد نگرفتی حریم خصوصی یعنی چی؟
تهیونگ جلوی تخت ایستاد. از بالا به آیلا نگاه کرد؛ نگاهی که هیچ حسی توش خوانده نمی‌شد، اما سنگینی‌اش نفس آیلا رو حبس می‌کرد.
— اینجا عمارت منه پرنسس. هیچ کنجی از این مکان، حریم خصوصی تو محسوب نمیشه مگر اینکه من اجازه بدم.
آیلا لب‌هاش رو محکم به هم فشار داد و با خشم زل زد توی چشم‌های تیره تهیونگ. تهیونگ دستش رو فرو کرد توی جیب شلوارش و سینی کوچیکی رو که مارتا پشت سرش آورده بود، اشاره کرد روی میز بگذاره. روی سینی لیوان شیر گرم و کمی غذا بود.
— چیزی نخوردی.
— میل ندارم. بردار ببرش!
تهیونگ خم شد. فاصله‌اش با صورت آیلا اون‌قدر کم شد که آیلا بوی عطر تلخ و خنک اونو کاملاً حس کرد. تهیونگ با دو انگشتش فک ظریف آیلا رو گرفت و سرش رو کمی بالا آورد. لمس انگشت‌های سردش باعث شد آیلا نفسش رو توی سینه حبس کنه.
— من نپرسیدم میل داری یا نه. توی این دنیایی که تازه واردش شدی، ضعف یعنی مرگ. اگه بخوای اعتصاب غذا راه بندازی، قبل از اینکه دشمن‌های پدرت بهت برسن، خودت از پا درمیای.
آیلا سعی کرد صورتش رو عقب بکشه، اما فشار انگشت‌های تهیونگ با تمام آرامشش، محکم بود.
— ولم کن... من غذاهای تو رو نمی‌خورم!
تهیونگ گوشه لبش کمی بالا رفت. فک آیلا رو رها کرد، صاف ایستاد و دست‌هاش رو دوباره توی جیبش فرو برد:
— امشب رو استراحت کن. از فردا قوانین اینجا رو بهت یاد میدم. فکر فرار یا خیره‌سری هم از سرت بیرون کن... نگهبان‌های من آموزش ندیدن که با دخترای ۱۷ ساله مهربون باشن.
تهیونگ چرخید تا از اتاق بیرون بره، اما آیلا با صدایی بلند و پر از خشم پشت سرش گفت:
— تو یه غول بی‌رحمی! بابا چطور تونست منو دست تو بسپاره؟
تهیونگ دم در متوقف شد. بدون اینکه برگرده، با صدایی بم و آروم گفت:
— پدرت خیلی بهتر از تو می‌دونست دنیا دست چه کسانیه، پرنسس... بخواب.


ادامه دارد...

#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
دیدگاه ها (۱۲)

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁵صدای بس...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁶آیلا دس...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے³آیلا کا...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے²چشم‌های...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹²جون‌کو...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁸آیلا پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط