دزدی مرتب به دهکده ای میزد،روزی ردپای به جامانده ازپای او
دزدی مرتب به دهکده ای میزد،روزی ردپای به جامانده ازپای اورادیدندکه شبیه چکمه های کدخدا بود،یکی میگفت دزدچکمه های کدخدارادزدیده،دیگری میگفت چکمه هایش شبیه چکمه های کدخدابوده،هرکسی به طریقی واقعیت راتوجیه میکرد،ناگهان دیوانه ای فریادبرآوردکه مردم دزدخودکدخداست،مردم پوزخندی زدندوگفتند:کدخدابه دل نگیردیوانه است،ولی فقط کدخدافهمیدکه تنها عاقل آبادی اوست،ازفردای آن روزکسی آن دیوانه راندید،وقتی احوالش راجویاشدندکدخدامیگفت دزداوراکشته است،کدخداواقعیت راگفت،ولی درک مردم ازواقعیت فرسنگها فاصله داشت،لیکن درآن آبادی دانستن بهایش سنگین ولی نادانی انعام داشت
- ۴۱۰
- ۱۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط