می دانی . . . . ؟!
می دانی . . . . ؟!
پشت این بغض سنگین ،
بیدی است که خیال میکرد با این بادها نمیلرزد . . . .
اما لرزید . . . .
و تنها آغوشی میخواهد به وسعت درد ,
که شاید دل بیزار از آرزویش ،
پر آرزو گردد . . . .
خداوندا سوالم این است ,
که چرا پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار میشوند . . . .
زیر هر سقف که میروم بر سرم آوار میشود . . . .
بعضی درد دل ها گوش نمیخواهد ،
آغوش میخواهد . . . .
پشت این بغض سنگین ،
بیدی است که خیال میکرد با این بادها نمیلرزد . . . .
اما لرزید . . . .
و تنها آغوشی میخواهد به وسعت درد ,
که شاید دل بیزار از آرزویش ،
پر آرزو گردد . . . .
خداوندا سوالم این است ,
که چرا پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار میشوند . . . .
زیر هر سقف که میروم بر سرم آوار میشود . . . .
بعضی درد دل ها گوش نمیخواهد ،
آغوش میخواهد . . . .
- ۳۶۰
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط