بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۹
شعلههای آتش هنوز زبانه میکشیدند.
صدای آژیر ماشینهای پلیس از دور شنیده میشد، اما جونگ کوک و آوا فرصت ایستادن نداشتند.
چند دقیقه بعد، هر دو وارد یک پارکینگ زیرزمینی متروکه شدند.
جونگ کوک موتور را بررسی کرد.
«آسیب ندیده.»
آوا کلاه ایمنیاش را روی زین گذاشت و نفس عمیقی کشید.
«امشب زیادی شلوغ شد.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو از اون انفجار ترسیدی.»
آوا چند لحظه سکوت کرد.
«نه از انفجار... از کسی که دستورش رو داده.»
«کیه؟»
آوا نگاهش را از او دزدید.
«فعلاً نمیتونم بگم.»
جونگ کوک اخم کرد.
«تا وقتی حقیقت رو ازم پنهون کنی، نمیتونم کمکت کنم.»
آوا آهی کشید.
«اگه حقیقت رو بدونی... ممکنه ازم متنفر بشی.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه فقط یک شماره ناشناس دیده میشد.
تماس را وصل کرد.
صدایی بم و تغییر دادهشده از آن طرف خط گفت:
«جونگ کوک... فلش رو تحویل بده.»
جونگ کوک با خونسردی جواب داد:
«تو کی هستی؟»
صدای مرد خندید.
«این سؤال مهمی نیست.»
«پس سؤال مهم چیه؟»
«اینکه میخوای آوا زنده بمونه... یا حقیقت رو بفهمی.»
تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
آوا آرام پرسید:
«چی گفت؟»
جونگ کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«تهدیدمون کرد.»
آوا لبخند تلخی زد.
«پس شروع شد...»
«چی شروع شد؟»
«مرحله دوم بازی.»
جونگ کوک مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
«از این لحظه به بعد، هیچجا تنها نمیری.»
آوا با تعجب گفت:
«داری ازم محافظت میکنی؟»
«دارم از شاهد اصلی پرونده محافظت میکنم.»
آوا با شیطنت خندید.
«فکر کنم داری بهونه میاری.»
جونگ کوک بیاختیار گوشه لبش بالا رفت.
«خیلی حرف میزنی.»
«ولی هنوز منو تنها نذاشتی.»
جونگ کوک جواب نداد.
فقط به سمت ماشینش رفت.
اما خودش هم متوجه شده بود...
از وقتی آوا وارد زندگیاش شده، دیگر هیچ تصمیمی فقط منطقی نیست.
در همان لحظه، صدای پیامکی روی گوشی آوا آمد.
او صفحه را باز کرد.
تنها یک عکس داخل پیام بود...
عکسی از خانه جونگ کوک.
و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
"ما همیشه یک قدم از شما جلوتریم."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۹
شعلههای آتش هنوز زبانه میکشیدند.
صدای آژیر ماشینهای پلیس از دور شنیده میشد، اما جونگ کوک و آوا فرصت ایستادن نداشتند.
چند دقیقه بعد، هر دو وارد یک پارکینگ زیرزمینی متروکه شدند.
جونگ کوک موتور را بررسی کرد.
«آسیب ندیده.»
آوا کلاه ایمنیاش را روی زین گذاشت و نفس عمیقی کشید.
«امشب زیادی شلوغ شد.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو از اون انفجار ترسیدی.»
آوا چند لحظه سکوت کرد.
«نه از انفجار... از کسی که دستورش رو داده.»
«کیه؟»
آوا نگاهش را از او دزدید.
«فعلاً نمیتونم بگم.»
جونگ کوک اخم کرد.
«تا وقتی حقیقت رو ازم پنهون کنی، نمیتونم کمکت کنم.»
آوا آهی کشید.
«اگه حقیقت رو بدونی... ممکنه ازم متنفر بشی.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
روی صفحه فقط یک شماره ناشناس دیده میشد.
تماس را وصل کرد.
صدایی بم و تغییر دادهشده از آن طرف خط گفت:
«جونگ کوک... فلش رو تحویل بده.»
جونگ کوک با خونسردی جواب داد:
«تو کی هستی؟»
صدای مرد خندید.
«این سؤال مهمی نیست.»
«پس سؤال مهم چیه؟»
«اینکه میخوای آوا زنده بمونه... یا حقیقت رو بفهمی.»
تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان حاکم شد.
آوا آرام پرسید:
«چی گفت؟»
جونگ کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«تهدیدمون کرد.»
آوا لبخند تلخی زد.
«پس شروع شد...»
«چی شروع شد؟»
«مرحله دوم بازی.»
جونگ کوک مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
«از این لحظه به بعد، هیچجا تنها نمیری.»
آوا با تعجب گفت:
«داری ازم محافظت میکنی؟»
«دارم از شاهد اصلی پرونده محافظت میکنم.»
آوا با شیطنت خندید.
«فکر کنم داری بهونه میاری.»
جونگ کوک بیاختیار گوشه لبش بالا رفت.
«خیلی حرف میزنی.»
«ولی هنوز منو تنها نذاشتی.»
جونگ کوک جواب نداد.
فقط به سمت ماشینش رفت.
اما خودش هم متوجه شده بود...
از وقتی آوا وارد زندگیاش شده، دیگر هیچ تصمیمی فقط منطقی نیست.
در همان لحظه، صدای پیامکی روی گوشی آوا آمد.
او صفحه را باز کرد.
تنها یک عکس داخل پیام بود...
عکسی از خانه جونگ کوک.
و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
"ما همیشه یک قدم از شما جلوتریم."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۱۳
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط