{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۱۱

سکوت...

تنها صدای تیک‌تاک ساعت قدیمی و قدم‌هایی که از طبقه‌ی بالا شنیده می‌شد، در خانه پیچیده بود.

جونگ کوک با یک دست اسلحه‌اش را گرفت و با دست دیگر، آرام به آوا اشاره کرد که پشت سرش بماند.

اما آوا مخالفت کرد.

خیلی آرام زیر لب گفت:

«من از سمت دیگه می‌رم.»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند، محکم جواب داد:

«نه.»

«اگه با هم بریم، گیر می‌افتیم.»

«گفتم نه.»

آوا چند لحظه به او خیره شد.

لحنش فرق کرده بود...

دیگر مثل قبل فقط یک دستور خشک نبود.

انگار واقعاً نگرانش بود.

آوا آهسته گفت:

«باشه...»

هر دو همزمان از پله‌ها بالا رفتند.

هر پله، صدای خفیفی می‌داد.

قدم‌ها ناگهان قطع شد.

جونگ کوک دستش را روی دستگیره‌ی اتاق آخر گذاشت.

سه...

دو...

یک...

در را با شدت باز کرد.

اما...

اتاق خالی بود.

پنجره باز مانده بود و پرده‌ها با باد تکان می‌خوردند.

جونگ کوک سریع به سمت پنجره رفت.

درست همان لحظه، صدای روشن شدن یک موتور از بیرون شنیده شد.

آوا خودش را به پنجره رساند.

یک موتور مشکی با سرعت از کوچه دور شد.

راننده کلاه ایمنی به سر داشت و چهره‌اش دیده نمی‌شد.

آوا با عصبانیت گفت:

«داره فرار می‌کنه!»

جونگ کوک بدون لحظه‌ای مکث از اتاق بیرون دوید.

چند ثانیه بعد، صدای روشن شدن ماشینش در حیاط پیچید.

آوا هم موتور خودش را روشن کرد.

«این بار فرار نمی‌کنه.»

جونگ کوک فقط گفت:

«دنبالش.»

...

تعقیب دوباره آغاز شد.

موتور ناشناس با سرعت از بین ماشین‌های خیابان عبور می‌کرد.

آوا درست پشت سرش بود.

جونگ کوک هم با ماشین، مسیر خیابان اصلی را بسته بود تا راه فرار را محدود کند.

راننده‌ی ناشناس ناگهان وارد یک تونل شد.

نورهای زرد تونل روی بدنه‌ی موتور و ماشین‌ها می‌افتاد.

آوا فاصله را کمتر و کمتر می‌کرد.

فقط چند متر...

دو متر...

یک متر...

ناگهان راننده‌ی ناشناس چیزی را روی زمین انداخت.

«آوا، مراقب باش!»

جونگ کوک فریاد زد.

جسم فلزی روی آسفالت چرخید.

آوا با مهارت موتور را کج کرد و از کنارش رد شد، اما کنترلش برای لحظه‌ای به هم خورد.

جونگ کوک فرمان را چرخاند و ماشینش را بین آوا و خودروهای پشت سر قرار داد تا به او برخورد نکنند.

بعد از چند ثانیه، آوا دوباره تعادلش را به دست آورد.

از داخل کلاه ایمنی لبخند زد.

«نجاتم دادی.»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

«هنوز وقت تشکر نیست.»

اما خودش هم نفهمید چرا وقتی دید آوا آسیب ندیده، نفس راحتی کشید.

در انتهای تونل، موتور ناشناس ناگهان وارد یک انبار قدیمی شد.

جونگ کوک ماشین را متوقف کرد.

آوا موتور را خاموش کرد و کنار او ایستاد.

هر دو به درِ بزرگ و زنگ‌زده‌ی انبار خیره شدند.

جونگ کوک آرام گفت:

«حس بدی دارم...»

آوا دستش را روی دستگیره گذاشت.

«منم...»

و درِ انبار، با صدای بلندی باز شد...

ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

بازی خطرناکپارت : ۱۲ صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکس...

بازی خطرناکپارت : ۱۳ تاریکی... تنها نوری که باقی مانده بود، ...

بازی خطرناکپارت : ۱۰ چهره‌ی آوا برای چند لحظه رنگ باخت. گوشی...

بازی خطرناکپارت : ۹ شعله‌های آتش هنوز زبانه می‌کشیدند. صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط