#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_10
ویوی ا.ت :
با دردی تو کل بدنم از خواب بیدار شدم
کوک رفته بود
رفتم حموم تا یکم بهتر شم
بعد چند مین اومدم بیرون ی لباس قشنگ پوشیدم جلوی آینه نشستم تا موهام رو شونه کنم
که...
ا.ت : اهه لعنتی گردنمو
به کبودی روی گردنش نگاه میکرد. ادامه داد : ولی همین یکی نیست که لعنت بهش. اصلا ولش
باید سعی کنم با اون عوضی رو به رو نشم هرگز
بلند شدم رفتم از پله ها پایین
خواستم برم بیرون. یکم حال و هوام عوض شه
از عمارت خارج شدم کوک رو دیدم سرمو انداختم پایین. حتی نخواستم باهاش چشم تو چشم شم
که....
کوک: هی بیا اینجا
اههه لعنت بهش چرا هی گیر میده
رفتم سمتش
ا.ت : بله
کوک : از عمارت پاتو نمیزاری بیرون فهمیدی. همینجا تو باغ. بگرد یا تو عمارت بیرون نمیری
ا.ت : چشمم
همینطور سرم پایین بود که
صدای اون سگ های وحشی رو دوباره شنیدم
ی مرد قلادشون رو تو دستش گرفته بود و سگ ها رو میآورد پیش کوک
ترسیده قدم به قدم میرفتم عقب گفتم : بهش بگو نیاردشون نزدیک بگو
همینطور میرفتم عقب عقب
کوک : وایسا الان_
ولی ادامش حرفش رو نشنید. چون لیز خوردم. افتادم. تو ی گودال پر از گل
ا.ت : آیییی
کوک زیر لب : احمق حواس پرت
ا.ت با نق نقی : یاا همین صبح رفتم حموم. آییی لباسام
کوک: چته تو هاا یکم حواستون حمع کن دختره ی ترسو
ا.ت. سرشو انداخت پایین : ببخشید
کوک با اخمی روشو برگردوند و گفت: برو میگم برات. چند دست لباس بیارن
بلند شدم و دوباره رفتم تو عمارت. این مرتیکه چرا دنبال بهانه است بهم ضد حال بزنه اههه
رفتم تو اتاق
و مستقیم رفتم تو حموم
در حموم رو بستم و. لباسای کثیف رو گذاشتم ی گوشه
آبگرم رو باز کردم. و...
از زبان راوی :
دو تا از افراد. کوک داشتن با هم حرف میزدن
فرد 1 با پوز خندی گفت : ارباب نمیدونم چرا با اون دختره ازدواج کرده خیلی ترسوئه
واسه ی انتقام. باهاش ازدواج کرد ههی
فرد 2. با لبخندی گفت : دختره. رو مگه نمیبینی. خیلی خواستنیه
شاید ارباب هم با من هم نظره
فرد 1 با خنده : هان خفه شو
که کوک. اومد و رو به همون فرد اول گفت: خدمتکارا کجان
فرد 1: قربان خودتون گفتین خدمتکارا رو مرخص کنیم بخاطر نقشه جدیدتون عمارت رو خالی کنیم فعلا
کوک : اهه یادم اومد
رو به همون فرد دوم گفت : هان. این لباسا رو ببر به اتاق ا.ت
فرد دوم : چچشم
و چند دست لباس رو برداشت رفتم سمت اتاق ا.ت
بدون در زدن رفت داخل لباسا رو انداخت روی تخت
زیر لب گفت : دختره کجاست
نگاهش رفت سمت در بسته حموم
صدای آب بخوبی شنیده میشد
مرد به فکر فرو رفت فکر های کثیفی که همیشه تو سرش. میچرخیدن
لبخندی کثیف به افگار تو سرش زد و رفت. سمت در حموم و اروم هل داد
نگاه ا.ت برگشت سمت در
خشکش زد اروم آب رو بست. و رفت سمت در و نگهش داشت. و گفت : نیاین برین
کی هستین؟؟ جونگ کوک تویی؟؟
مرد پوز خندی زد و گفت : نه منم
و دوباره در رو هل داد
ا.ت در رو محکم تر نگه داشت و گفت : معلومه داری چه غلطی میکنی گمشو
مرد:......
#پارت_10
ویوی ا.ت :
با دردی تو کل بدنم از خواب بیدار شدم
کوک رفته بود
رفتم حموم تا یکم بهتر شم
بعد چند مین اومدم بیرون ی لباس قشنگ پوشیدم جلوی آینه نشستم تا موهام رو شونه کنم
که...
ا.ت : اهه لعنتی گردنمو
به کبودی روی گردنش نگاه میکرد. ادامه داد : ولی همین یکی نیست که لعنت بهش. اصلا ولش
باید سعی کنم با اون عوضی رو به رو نشم هرگز
بلند شدم رفتم از پله ها پایین
خواستم برم بیرون. یکم حال و هوام عوض شه
از عمارت خارج شدم کوک رو دیدم سرمو انداختم پایین. حتی نخواستم باهاش چشم تو چشم شم
که....
کوک: هی بیا اینجا
اههه لعنت بهش چرا هی گیر میده
رفتم سمتش
ا.ت : بله
کوک : از عمارت پاتو نمیزاری بیرون فهمیدی. همینجا تو باغ. بگرد یا تو عمارت بیرون نمیری
ا.ت : چشمم
همینطور سرم پایین بود که
صدای اون سگ های وحشی رو دوباره شنیدم
ی مرد قلادشون رو تو دستش گرفته بود و سگ ها رو میآورد پیش کوک
ترسیده قدم به قدم میرفتم عقب گفتم : بهش بگو نیاردشون نزدیک بگو
همینطور میرفتم عقب عقب
کوک : وایسا الان_
ولی ادامش حرفش رو نشنید. چون لیز خوردم. افتادم. تو ی گودال پر از گل
ا.ت : آیییی
کوک زیر لب : احمق حواس پرت
ا.ت با نق نقی : یاا همین صبح رفتم حموم. آییی لباسام
کوک: چته تو هاا یکم حواستون حمع کن دختره ی ترسو
ا.ت. سرشو انداخت پایین : ببخشید
کوک با اخمی روشو برگردوند و گفت: برو میگم برات. چند دست لباس بیارن
بلند شدم و دوباره رفتم تو عمارت. این مرتیکه چرا دنبال بهانه است بهم ضد حال بزنه اههه
رفتم تو اتاق
و مستقیم رفتم تو حموم
در حموم رو بستم و. لباسای کثیف رو گذاشتم ی گوشه
آبگرم رو باز کردم. و...
از زبان راوی :
دو تا از افراد. کوک داشتن با هم حرف میزدن
فرد 1 با پوز خندی گفت : ارباب نمیدونم چرا با اون دختره ازدواج کرده خیلی ترسوئه
واسه ی انتقام. باهاش ازدواج کرد ههی
فرد 2. با لبخندی گفت : دختره. رو مگه نمیبینی. خیلی خواستنیه
شاید ارباب هم با من هم نظره
فرد 1 با خنده : هان خفه شو
که کوک. اومد و رو به همون فرد اول گفت: خدمتکارا کجان
فرد 1: قربان خودتون گفتین خدمتکارا رو مرخص کنیم بخاطر نقشه جدیدتون عمارت رو خالی کنیم فعلا
کوک : اهه یادم اومد
رو به همون فرد دوم گفت : هان. این لباسا رو ببر به اتاق ا.ت
فرد دوم : چچشم
و چند دست لباس رو برداشت رفتم سمت اتاق ا.ت
بدون در زدن رفت داخل لباسا رو انداخت روی تخت
زیر لب گفت : دختره کجاست
نگاهش رفت سمت در بسته حموم
صدای آب بخوبی شنیده میشد
مرد به فکر فرو رفت فکر های کثیفی که همیشه تو سرش. میچرخیدن
لبخندی کثیف به افگار تو سرش زد و رفت. سمت در حموم و اروم هل داد
نگاه ا.ت برگشت سمت در
خشکش زد اروم آب رو بست. و رفت سمت در و نگهش داشت. و گفت : نیاین برین
کی هستین؟؟ جونگ کوک تویی؟؟
مرد پوز خندی زد و گفت : نه منم
و دوباره در رو هل داد
ا.ت در رو محکم تر نگه داشت و گفت : معلومه داری چه غلطی میکنی گمشو
مرد:......
- ۷۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط