تاریکی در روز
تاریکی در روز
#PART_3
روی تخت نشست، شروع به اسکرول کرد...
همش مزخرفه، چرا همه انقد فیکن....
داشت همینطوری فکر میکرد. بعد چند دقیقه خسته شد، گوشی رو خاموش کرد، روی پاتختی گذاشت
بلند شد، موهای بلندش را با گیره بست. ففط چتری هایش را جلوی گذاشت، عینکش را گذاشت، لب تابش را گرفت، کتاب های درسی اش را گرفت، هایلایتر و خودکار....
روی تخت نسست، لب تاب رو باز کزد، شروع له درس خوندن و نوشتن سوال ها کرد، میا رشتش علوم تجربی بود...
صدای کشیده شدن هایلات، قلم روی کاغذ و صدای کیلیک لب تاب توی اتاق ساکت پیچید
بعد چند ساعت میا خسته شد، عینکش رل در اورد و چشمش را مالید، به یاعت نگاه کرد
9:45 PM
بلند شد، همه چیز رو توی قفسه ها گذاشت، سمت در رفت و باز کرد، گرسنه بود، میخواست غذا درست کنه
از پله های عمارت تاریک پایین رفت، کل عمارت سبک سیاه و دارک داشت
میا دوستش داشت، سمت اشپزخونه رفت، چراغ رو روشن کرد. سمت یخچال رفت، وسیله های اولیه کالبی رو بیرون اورد، گوشت را خورد کرد و شروع به پخت و پز کرد
داشت فکر میکرد جونگکوک. کجاست، چرا هنوز نیومده
افکارش رو از ذهنش بیرون انداخت، ادامه داد به پختن، بعد از چند دقیقه که گوشت های گالبی کاملا سرخ و خوش طعم شدن داخل کاسه ریخت، چاپستیک رو گرفت، پشت میز نشست و شروع به خوردن گالبی تنهایی کرد
ناگهان در عمارت باز شد، میا اهمیت نداد، میدونست عموشه
جونگکوک کتش را روی دسته مبل اندخت، کرواتش را شل کرد، به میا نگاه کرد، با چشمانی به سیاهی شد و به سردی یخ های قطب جنوب
با صدای خش دار و بمش حرف زد
_بهت سلام کردن یاد دادن؟
میا نگاهی بهش انداخت و دوباره به غذا خوردن ادامه داد
~نه، بلد نیستم
جونگکوک چشمش را چرخواند، نمیخواست با یه دختر 25 ساله دعوا کنه، رفت سمت قفسه کتاب ها، یک کتاب رو بیرون کشید، در مخفی ای باز سد
مجموعه ای از ویسکی ها، سوجو، عرق برنج، مشروب ها، اب جو های قدیمی و گرون بود، یک شیشه ویسکی و لیوات کیریستالی حالت دار گرفت، مایع کهربایی رو داخل لیوان ریخت و از اتاق مخفی خارج شد، یک دکمه رو زد و در بسته
استین بالا زد، رنگ های جذاب دستش مشخص شد، روی مبل چرمی نشست و به میا که الان غذتش تموم شد و داشت ظرف میشت نگاه کرد، یک جرعه ای مایع کهربایی رنگ خورد، گلویش را سوزاند، پوزخند سردی زد
میا ظرف روپشست و با چشم های سردش به جونگکوک نگاه کرد
~چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ روانی
جونگکوک لیوان رو روی میز گذاشت، بلند شد و سمت میا رفت
_یه لباس برای فردا برات سفارش دادم، باید بپوشی
~لباس؟ چرا؟ فردا چخبره؟
_فردا....
#جونگکوک #نامجون #میا #شوگا #جیمین #جین#هوسوک #جیهوپ #کوک #فیک
#Jeon_rina
#PART_3
روی تخت نشست، شروع به اسکرول کرد...
همش مزخرفه، چرا همه انقد فیکن....
داشت همینطوری فکر میکرد. بعد چند دقیقه خسته شد، گوشی رو خاموش کرد، روی پاتختی گذاشت
بلند شد، موهای بلندش را با گیره بست. ففط چتری هایش را جلوی گذاشت، عینکش را گذاشت، لب تابش را گرفت، کتاب های درسی اش را گرفت، هایلایتر و خودکار....
روی تخت نسست، لب تاب رو باز کزد، شروع له درس خوندن و نوشتن سوال ها کرد، میا رشتش علوم تجربی بود...
صدای کشیده شدن هایلات، قلم روی کاغذ و صدای کیلیک لب تاب توی اتاق ساکت پیچید
بعد چند ساعت میا خسته شد، عینکش رل در اورد و چشمش را مالید، به یاعت نگاه کرد
9:45 PM
بلند شد، همه چیز رو توی قفسه ها گذاشت، سمت در رفت و باز کرد، گرسنه بود، میخواست غذا درست کنه
از پله های عمارت تاریک پایین رفت، کل عمارت سبک سیاه و دارک داشت
میا دوستش داشت، سمت اشپزخونه رفت، چراغ رو روشن کرد. سمت یخچال رفت، وسیله های اولیه کالبی رو بیرون اورد، گوشت را خورد کرد و شروع به پخت و پز کرد
داشت فکر میکرد جونگکوک. کجاست، چرا هنوز نیومده
افکارش رو از ذهنش بیرون انداخت، ادامه داد به پختن، بعد از چند دقیقه که گوشت های گالبی کاملا سرخ و خوش طعم شدن داخل کاسه ریخت، چاپستیک رو گرفت، پشت میز نشست و شروع به خوردن گالبی تنهایی کرد
ناگهان در عمارت باز شد، میا اهمیت نداد، میدونست عموشه
جونگکوک کتش را روی دسته مبل اندخت، کرواتش را شل کرد، به میا نگاه کرد، با چشمانی به سیاهی شد و به سردی یخ های قطب جنوب
با صدای خش دار و بمش حرف زد
_بهت سلام کردن یاد دادن؟
میا نگاهی بهش انداخت و دوباره به غذا خوردن ادامه داد
~نه، بلد نیستم
جونگکوک چشمش را چرخواند، نمیخواست با یه دختر 25 ساله دعوا کنه، رفت سمت قفسه کتاب ها، یک کتاب رو بیرون کشید، در مخفی ای باز سد
مجموعه ای از ویسکی ها، سوجو، عرق برنج، مشروب ها، اب جو های قدیمی و گرون بود، یک شیشه ویسکی و لیوات کیریستالی حالت دار گرفت، مایع کهربایی رو داخل لیوان ریخت و از اتاق مخفی خارج شد، یک دکمه رو زد و در بسته
استین بالا زد، رنگ های جذاب دستش مشخص شد، روی مبل چرمی نشست و به میا که الان غذتش تموم شد و داشت ظرف میشت نگاه کرد، یک جرعه ای مایع کهربایی رنگ خورد، گلویش را سوزاند، پوزخند سردی زد
میا ظرف روپشست و با چشم های سردش به جونگکوک نگاه کرد
~چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ روانی
جونگکوک لیوان رو روی میز گذاشت، بلند شد و سمت میا رفت
_یه لباس برای فردا برات سفارش دادم، باید بپوشی
~لباس؟ چرا؟ فردا چخبره؟
_فردا....
#جونگکوک #نامجون #میا #شوگا #جیمین #جین#هوسوک #جیهوپ #کوک #فیک
#Jeon_rina
- ۴.۴k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط