{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**تاریکی در روز**

**تاریکی در روز**
#PART_3

روی تخت نشست و شروع به اسکرول کردن کرد.
همه چیز مسخره بود. چرا همه این‌قدر ساختگی و فیک به نظر می‌رسند؟

چند دقیقه‌ای همین‌طور گذشت تا اینکه خستگی بر او غلبه کرد. گوشی را خاموش کرد و روی پاتختی گذاشت.

بلند شد، موهای بلندش را با یک گیره ساده جمع کرد؛ فقط چتری‌هایش را آزاد گذاشت تا روی پیشانی بیفتند. عینک را برداشت و به چشم زد، لپ‌تاپ، کتاب‌های درسی، هایلایتر و چند خودکار را برداشت.

روی تخت نشست، لپ‌تاپ را باز کرد و به درس خواندن و حل مسئله پرداخت. رشته‌اش علوم تجربی بود؛ تمرکز می‌خواست، سکوت می‌خواست.

صدای کشیده شدن هایلایتر روی کاغذ، صدای قلم روی صفحه، کلیک‌های آرام کیبورد لپ‌تاپ... این صداها تنها موسیقی اتاق ساکت بودند.

چند ساعت بعد، خستگی به استخوان‌هایش رسید. عینک را برداشت، چشم‌هایش را مالید و به ساعت نگاه کرد.

۹:۴۵ شب.

بلند شد، همه چیز را مرتب در قفسه‌ها گذاشت، به سمت در رفت و آن را باز کرد. گرسنه بود. دلش غذا می‌خواست؛ چیزی گرم، چیزی واقعی.

از پله‌های عمارت تاریک پایین آمد. کل عمارت در سبکی سیاه و دارک غوطه‌ور بود؛ دیوارهای تیره، مبلمان چرمی مشکی، نورهای کم‌رنگ و سرد. میا این فضا را دوست داشت. آرامش عجیبی به او می‌داد.

به آشپزخانه رفت، چراغ را روشن کرد. یخچال را باز کرد، مواد اولیه گالبی را بیرون آورد. گوشت را تکه‌تکه کرد و شروع به پختن کرد.

در ذهنش لحظه‌ای جونگ‌کوک آمد: کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟

افکار را با خشونت از ذهنش بیرون راند و به کار ادامه داد. چند دقیقه بعد، تکه‌های گوشت کاملاً سرخ و خوش‌رنگ شدند. آن‌ها را در کاسه ریخت، چاپ‌استیک برداشت، پشت میز نشست و تنهایی شروع به خوردن کرد.

ناگهان صدای در اصلی عمارت آمد. میا حتی سر بلند نکرد. می‌دانست کیست.

جونگ‌کوک کتش را روی دسته مبل انداخت، کراواتش را شل کرد و با چشمانی به سیاهی شب و سردی یخ‌های قطب جنوب به میا نگاه کرد.

با صدایی خش‌دار و بم گفت:
«بهت سلام کردن یاد ندادن؟»

میا نگاهی کوتاه و بی‌تفاوت به او انداخت و دوباره به غذایش مشغول شد.

«نه. بلد نیستم.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را چرخاند. حوصله دعوا با یک دختر بیست‌وپنج‌ساله را نداشت. به سمت قفسه کتاب‌ها رفت، یکی از کتاب‌ها را بیرون کشید؛ در مخفی باز شد.

داخل آن، مجموعه‌ای از ویسکی‌های قدیمی، سوجو، عرق برنج، آبجوهای نفیس و گران‌قیمت چیده شده بود. یک بطری ویسکی و لیوان کریستالی طرح‌دار برداشت، مایع کهربایی را داخل لیوان ریخت و از اتاق مخفی خارج شد. دکمه‌ای زد و در بسته شد.

آستین‌های پیراهنش را بالا زد؛ خالکوبی‌های تیره و پیچیده روی پوستش نمایان شدند. روی مبل چرمی نشست و به میا نگاه کرد که حالا غذایش تمام شده بود و ظرف را می‌شست.

یک جرعه بزرگ نوشید. مایع گلویش را سوزاند. پوزخندی سرد و کوتاه زد.

میا ظرف را گذاشت، چرخید و با همان چشمان یخ‌زده به او خیره شد.

«چیه؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ روانی؟»

جونگ‌کوک لیوان را آرام روی میز گذاشت، بلند شد و به سمت میا قدم برداشت.

«یه لباس برای فردا برات سفارش دادم. باید بپوشی.»

میا ابروهایش را بالا برد.
«لباس؟ چرا؟ فردا چه خبره؟»

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد، نگاهش سنگین‌تر شد.

«فردا...»

#جونگکوک #نامجون #میا #شوگا #جیمین #جین #هوسوک #جیهوپ #کوک #اسمات
#Jeon_rina
دیدگاه ها (۱۱)

بک بدیم؟ بی فول/ با فول ترجیحا با فولتا 17 متقابله**اول نمید...

**تاریکی در روز** #PART_4 #Jeon_rina«فردا می‌ریم یه مهمونی...

بچه ها عکس فیک تاریکی در روز تغیر کرد

**تاریکی در روز** #PART_2جونگ‌کوک تنها خون روی ابروی مادرش ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱سه ماه از تولد جونگ کوک گذشت.عم...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۵عمارت. شب. ساعت ۱۱.تهیونگ و جون...

تو مال منی...p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط