تاریکی در روز

تاریکی در روز
پارت: 2

جونگکوک فقط خون روی ابروی مادرش، دست های زخمی مادرش و جای بزرگ دست پدرش که مثل خون روی گونه مادرش قرمز شده رو میدید، مشت هایش گره میشد و با قلبی سنگین میرفت توی اتاقش. داخل دفترچه خاطراتش مثل هر روز مینوشت، و در اخر مینوشت "هرگز مثل پدرم با هیچ زنی رفتار نمیکنم، هرگز"

ولی خب.... سرنوشت جیز دیگه ای رقم زده بود، جونگکوکِ 19 ساله پدرش رو توی یه عملیات مافیایی از دست داد، اولش خوشحال بود، از اینکه مادرش دیگه مورد ظلم ستم پدرش قرار نمیگیره ولی نمیدونست...

نمیدونست که بعد مرگ پدرش باید خودش باند مافیا پدرش رو کنترل کنه جون پسر اول خانواده و وارثه.... بعد فهمیدنش لبخند جونگکوک محو شد، دنیا ناگهان تاریک شد، انگار اسمون روی سرش خراب شده

احساس میکرد دو چشم و یه پوزخند داخل اینه دارن مسخره اش میکنن... جونگکوک نمیخواست مثل پدرش بی رحم بشه ولی مافیا.... بهش این اجازه رو نداد...

و الان؟ خب، اون همون مرد چهل ساله اس که برادر و کل خانواده رو کشته... حتی پدر ناتنی اش و مادرش، خنده داره....

دفتر خاطراتش با تموم سنگینی انگار داخل کشو قدیمی داره مسخره اش میکنه، پر از قول هایی که توی بچگی داده بود و الان بهشون عمل نکرد.... اینکه هرگز مثل پدرش سنگدل و بی رحم نشه....

و الان، میا، برادر زاده اش رو پیش خودش نگه داشته، چون... خب، میا الان عملا یتیم شده...

ولی چرا؟ چرا وقتی کل خانواده میا، حتی خواهر هفت ساله میا رو کشته خود میا رو سالم گذاشته؟....

هیچکس نمیدونه.... بجز خودش. الان میا رو میبینه که چقد سرد، ساکت، چشم هایی خالی و بی رحمانه رفتار میکنه، هرچند جونگکوک این رفتار میا رو تأیید میکنه

مثل خودشه... ولی میا از همون اول سرد و بی رحم نبود، مثل جونگکوک، اونم یه روزی مهربون و شاد بود ولی خب، بعد از اینکه واقعیت های مرگ کل خانواده اش رو فهمید اینجوری شد

میا قبلا با تحسین به جونگکوک نگاه میکرد، با محبت ولی الان که فهمید جونگکوک، عموش باعث مرگ کل خانوادشه با انزجار به جونگکوک نگاه میکنه، یه کینه و نغرت خاصی توی چشمان خالی اش هست

جونگکوک هم متوجه این نگاه شد ولی خب، کیه که اهمیت بده؟ جونگکوک براش مهم نیست

ولی حدقل جونگکوک مثل پدرش با میا رفتار نمیکنه، هرگز این کار رو نمیکنه... Yet.

امروز میا از مدریه به خونه اومد، بدون هیچ حرفی، با چهره ای سرد، پوستی رنگ پریده، چتری هایی که تا زیر ابروش هست، قاف و تیره و موهایش که زیر کلاه هودی مشکی گشاد پنهان شده سمت اتاقش رفت، کیف مشکی اش را روی مبل چرمی اتاقش انداخت و شلوار و هودی اش را عوض کرد و موهای صاف، مشکی تیره، مثل قلبش را گرفت و دم اسبی بست و بعد گوشی ایفونش را گرفت و روی تخت دراز کشید و با چشمانی خالی به مزخرفات اینیستایی نگاه کرد.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها عکس فیک تاریکی در روز تغیر کرد

تاریکی در روز#PART_3 روی تخت نشست، شروع به اسک...

تاریکی در روزپارت: یکهمه یه ساید تاریک دارن، حتی اگه فکر کنن...

‌                ‹ ࡏަفٹ ࣪ چادرٹ‌را بپوش ִ تا ایمـأن مردي نلر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط