{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی در روز

**تاریکی در روز**
#PART_2

جونگ‌کوک تنها خون روی ابروی مادرش را می‌دید، دست‌های زخمی‌اش را، و آن جای بزرگ دست پدر که همچون لکه‌ای قرمز و تازه روی گونه مادرش نقش بسته بود. مشت‌هایش بی‌اراده گره می‌خورد، قلبش سنگین‌تر از همیشه می‌شد و بدون هیچ کلامی به اتاقش پناه می‌برد. همان‌طور که هر روز، دفترچه خاطرات کوچکش را باز می‌کرد و با خطی لرزان می‌نوشت. در انتهای هر صفحه، همان جمله تکرار می‌شد:

«هرگز مثل پدرم با هیچ زنی رفتار نخواهم کرد. هرگز.»

اما سرنوشت، طعم دیگری برایش رقم زده بود.

جونگ‌کوکِ نوزده‌ساله، در یک عملیات مافیایی، پدرش را از دست داد. در لحظه اول، خوشحالی تلخی در وجودش پیچید؛ مادر دیگر زیر سایه خشونت و تحقیر او نخواهد زیست. اما خیلی زود فهمید که این پایان خوش نیست.

او وارث بود. پسر اول خانواده. حالا باید باند مافیایی پدر را به دست می‌گرفت. وقتی این حقیقت مثل سیلی به صورتش خورد، لبخندش محو شد. دنیا ناگهان سیاه شد، گویی آسمان بر سرش آوار گردید.

در آینه، دو چشم سرد و یک پوزخند موذیانه انگار او را مسخره می‌کردند. جونگ‌کوک هرگز نمی‌خواست مثل پدرش بی‌رحم شود، اما مافیا چنین مجالی به او نداد.

و اکنون؟ او همان مرد چهل‌ساله‌ای است که برادرش، کل خانواده را، حتی پدر ناتنی و مادر خودش را کشته. خنده‌دار است... واقعاً خنده‌دار.

دفتر خاطرات قدیمی‌اش، با تمام سنگینی‌اش، در کشوی کهنه میز هنوز نفس می‌کشد و او را به سخره می‌گیرد. پر از قول‌های کودکانه‌ای که دیگر به آنها عمل نکرده. قول اینکه هرگز سنگدل و بی‌رحم نشود...

و حالا، میا – برادرزاده‌اش – را پیش خود نگه داشته. چون میا حالا عملاً یتیم است.

اما چرا؟ چرا وقتی تمام خانواده میا را – حتی خواهر هفت‌ساله معصومش را – کشت، فقط میا را زنده گذاشت؟

هیچ‌کس نمی‌داند... جز خودش.

حالا میا را می‌بیند: سرد، ساکت، چشمانی تهی و بی‌رحمانه. رفتاری که جونگ‌کوک در دل تأییدش می‌کند. دقیقاً مثل خودش است.

میا همیشه این‌گونه نبود. مثل جونگ‌کوک، او هم روزگاری مهربان و شاد بود. اما وقتی حقیقت مرگ خانواده‌اش را فهمید، چیزی در درونش شکست. برای همیشه.

قبلاً با تحسین و محبت به عمویش نگاه می‌کرد. حالا اما، نگاهش پر از انزجار است. کینه‌ای عمیق و نفرتی خاموش در چشمان خالی‌اش موج می‌زند.

جونگ‌کوک این نگاه را دیده، اما برایش اهمیتی ندارد. هیچ‌چیز برایش مهم نیست.

حداقل – تا این لحظه – مثل پدرش با میا رفتار نکرده. هرگز چنین نکرده... هنوز.

امروز میا از دانشگاه بازگشت. بدون هیچ کلامی، با چهره‌ای یخ‌زده و پوستی رنگ‌پریده. چتری‌های بلندش تا زیر ابروهایش پایین آمده، موهای تیره و صافش زیر کلاه هودی مشکی گشاد پنهان شده. کیف مشکی‌اش را با بی‌تفاوتی روی مبل چرمی اتاق انداخت، شلوار و هودی را عوض کرد، موهای بلند و سیاهِ مثل قلبش را گرفت و با یک کش ساده دم‌اسبی بست.

سپس گوشی آیفونش را برداشت، روی تخت دراز کشید و با چشمانی کاملاً خالی، به محتوای بی‌معنی اینستاگرام خیره شد.

#اسمات
#جونگکوک
#فیک
#Jeon_rina
دیدگاه ها (۷)

بچه ها عکس فیک تاریکی در روز تغیر کرد

**تاریکی در روز** #PART_3روی تخت نشست و شروع به اسکرول کردن...

**تاریکی در روز** #PART_1همه انسان‌ها سایه‌ای تاریک در درون...

بک بدیم؟ #Jeon_Jungkook #ahvaz #bts

"سرنوشت "p,51...کوک : ودف الانن؟.ا/ت : ارههه.کوک : درد داری ...

(پارت آخر )چهار سال گذشته بود. کوک خیلی تغییر کرده بود مافیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط