{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلااام و درود بر یاران و همراهان ویسگونی

سلااام و درود بر یاران و همراهان ویسگونی
بعد از مدتها یکی از همراهان و دنبال کننده های ما که بطور ناگهانی غیبش زده بود دو سه روز پیش پس از ماهها غیبت از خودش رونمایی کرد ...
رفتم به استقبالش برای خوشامدگویی و چاق سلامتی...
بعد متوجه شدم که بعلت فوت مادر عزیزش که مادر همه ما هم بوده دل و دماغ حضور در فضای ویسگون رو نداشته این مصیبت خانوادگی رو خدمت این دوست مهربان تسلیت میگم و آرزوی غفران الهی برای اون مرحومه و صبر و شکیبایی برای بازماندگانش داریم....!🖤
و اما...
یادتون هست از نرگس بروسلی ؟
آره همونی که لنگ کفش رو زد به باسن من و قرار شد ازش انتقام بگیرم...
از بس آتیش انتقام در وجودم شعله ور بود..
با طرح و نقشه لازم و مشارکت برادرم
خواهرامو با دادن دو تیکه قره قوروت تطمیع کردم که نرگس رو بکشونن تو حیاط خونمون ...
وقتی وارد حیاط شد درِ ورودیه ساختمون به حیاط رو قفل کردم و اون خروس سفید رنگ رو که از بس خون لخته شده قصابی سر کوچمونو خورده بود و نیمه دیوانه و وحشی بود انداختم به جونش...
اونقدر گریه کرد و خواهرام التماس کردن که دلم سوخت و در رو باز کردم
ولی به همینم اکتفا نکردم
چند روز بعد دوباره خواهرامو با لواشک تطمیع کردم و نرگس رو داخل اتاق نشیمن خونمون حبس کردم اونم در زمانیکه یه گربه وحشی داخل اتاق بود
یه قابلمه گنده برداشتم با ملاقه اونقدر زدم پشت قابلمه که
گربه بیچاره از بس ترسیده بود خودشو زد به شیشه پنجره و با شکستن شیشه از اتاق فرار کرد
نرگس هم یه جورایی از ترس روی زمین افتاده بود...!!!🥴🥴
اون روز من از ترسم که نکنه نرگس مرده باشه فرار کردم رفتم خونه خاله ام
شب که اومدم خونه خودمون کتک مفصلی از دایی نصرالله خوردم ....
چند وقت بعد عملیات مارمولک‌های حماسی رو اجرا کردیم که نرگس خانم در ۶۰ سالگی، پارسال خاطرشو برای خواهرم تعریف کرده ....!!
عملیات مارمولک‌های حماسی رو در فرصت مناسب تعریف می کنم

👋🌺🍀
دیدگاه ها (۳)

داستانک.

ادامه پست قبل:......دیروز تو خیابون چشمم به چند تا درخت توت ...

صبح که بیدار شدم دیدم مامانم داره گریه میکنه رفتم پیشش و ازش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط