وقتی می خواستی سوپرایزش کنی ولی...
وقتی می خواستی سوپرایزش کنی ولی...
پارت4️⃣
[۳ روز بعد]
ته ویو:
یونا رفت و جسد و دید،صورتش کوفته شده بود ولی قَدش و مشخصات بدنش مثل ات بود حتی مثل ات روی انگشت اشارش خال داشت،ولی نه من هنوزم نمی تونم باور کنم اون ات س،امروز قرار بود جواب آزمایش DNA بیاد...
[یونا ویو]
صدای در بود،فکر کنم پست نتایج رو آورده باشه...
هممون ترسیده بودیم و انگار به زمین میخکوب شده بودیم،بعد از چند دقیقه بلاخره بلند شدم و درو باز کردم،چیزی که می دیدم و نمی تونستم باور کنم،صورتم با اشکام خیس شده بود و جیغ بلندی زدم...پسرا سریع اومدن...حال اونا هم دست کمی از من نداشت...اون ات بود...ات زندس...
_چرا اینجوری می کنی دختره دیوونه،مگه روح...
سریع پریدم بغلش...تا می تونستم فحشش دادم و زدمش که متوجه زخم رو دستش شدم،بهم اشاره کرد که ساکت باشم پس منم حرفی نزدم و منتظر فرصت بودم تا دستشو پانسمان کنم...
جیمین:ات کجا بودی؟اصلا می دونی داشتیم سکته می کردیم؟!فکر کردیم ..فکر کردیم مُردی...
+دختره ی بیشعور بی احساس داشتیم دق می کردیم...
[ات ویو]
حدود ۱۰ روز از رفتنم گذشته بود یکم آروم شده بودم پس گوشیمو روشن کردم،تو این ۹ روز گوشیمو خاموش کرده بودم برای همین گوشیم هنوز شارژ داشت خواستم برم به یونا زنگ بزنم که یک شماره ی ناشناس بهم زنگ زد...خودش بود، آری منشی شرکت تهیونگ
_بفرمایین
&شما...زنده این؟
_چیه نکنه می خواستی بمیرم؟
&نه فقط...فقط معذرت می خوام تقصیر منه...نباید...
_نباید چی؟!
آری همه چی رو بهم توضیح داد از اینکه پسرا و یونا فکر می کنن خودکشی کردم تا دلیل رفتار ته...
بعد حرفای آری سریع قطع کردمو خواستم با باقی مونده ی شارژ گوشیم به یونا زنگ بزنم که تا قبل اینکه انگشتم دکمه ی تماس رو لمس کنه گوشیم خاموش شد...هیچ وقت تو حفظ کردن شماره ی بقیه خوب نبودم...سریع رفتم و با تمام پولی که برام باقی مونده بود کافی نت پیدا کردم و بلیط و شارژر خریدم،خواستم از پریز برق استفاده کنم که صاحب مغازه بهم اجازه نداد،عالی شد خب حالا پریز برق از کجا پیدا کنم...تا مغازه ی بعدی حداقل ۱ ساعت راه بودو و بلیط برای دو ساعت و نیم دیگه بود...لعنت...برام مجلس ختم نگیرن...از فکرم لبخندی زدم که سریع جمعش کردم،تو دلم به خودم فحش می دادم که اونا اونجا دارن خاکم می کنن من اینجا دارم می خندم...
بلاخره رسیدم،زنگ درو چند بار زدم ولی کسی جواب نداد نکنه نیستن...خواستم برم خونه یونا که در باز شد،با جیغ یونا تمام وسایلم از دستم افتاد...پسرا و ته هم اومدن به پسرا لبخندی زدم ولی ته رو نگاه نکردم...درسته آری گفته بود چرا ته باهام اینطوری رفتار کرده ولی تا عذر خواهی نکنه هنوز قهرم...بعد از اون همه ی پسرا و یونا بهم فحش می دادن و بغلم می کردن بعد از توضیح ماجرا ها رفتم تو اتاقم و دوش گرفتم و با وسایلی که یونا داده بود دستم پانسمان کردم و به یونا سپردم زنگ بزنه و بگه اون جنازه،جنازه ی من نیست ولی خودم نرفتم بیرون...
پارت4️⃣
[۳ روز بعد]
ته ویو:
یونا رفت و جسد و دید،صورتش کوفته شده بود ولی قَدش و مشخصات بدنش مثل ات بود حتی مثل ات روی انگشت اشارش خال داشت،ولی نه من هنوزم نمی تونم باور کنم اون ات س،امروز قرار بود جواب آزمایش DNA بیاد...
[یونا ویو]
صدای در بود،فکر کنم پست نتایج رو آورده باشه...
هممون ترسیده بودیم و انگار به زمین میخکوب شده بودیم،بعد از چند دقیقه بلاخره بلند شدم و درو باز کردم،چیزی که می دیدم و نمی تونستم باور کنم،صورتم با اشکام خیس شده بود و جیغ بلندی زدم...پسرا سریع اومدن...حال اونا هم دست کمی از من نداشت...اون ات بود...ات زندس...
_چرا اینجوری می کنی دختره دیوونه،مگه روح...
سریع پریدم بغلش...تا می تونستم فحشش دادم و زدمش که متوجه زخم رو دستش شدم،بهم اشاره کرد که ساکت باشم پس منم حرفی نزدم و منتظر فرصت بودم تا دستشو پانسمان کنم...
جیمین:ات کجا بودی؟اصلا می دونی داشتیم سکته می کردیم؟!فکر کردیم ..فکر کردیم مُردی...
+دختره ی بیشعور بی احساس داشتیم دق می کردیم...
[ات ویو]
حدود ۱۰ روز از رفتنم گذشته بود یکم آروم شده بودم پس گوشیمو روشن کردم،تو این ۹ روز گوشیمو خاموش کرده بودم برای همین گوشیم هنوز شارژ داشت خواستم برم به یونا زنگ بزنم که یک شماره ی ناشناس بهم زنگ زد...خودش بود، آری منشی شرکت تهیونگ
_بفرمایین
&شما...زنده این؟
_چیه نکنه می خواستی بمیرم؟
&نه فقط...فقط معذرت می خوام تقصیر منه...نباید...
_نباید چی؟!
آری همه چی رو بهم توضیح داد از اینکه پسرا و یونا فکر می کنن خودکشی کردم تا دلیل رفتار ته...
بعد حرفای آری سریع قطع کردمو خواستم با باقی مونده ی شارژ گوشیم به یونا زنگ بزنم که تا قبل اینکه انگشتم دکمه ی تماس رو لمس کنه گوشیم خاموش شد...هیچ وقت تو حفظ کردن شماره ی بقیه خوب نبودم...سریع رفتم و با تمام پولی که برام باقی مونده بود کافی نت پیدا کردم و بلیط و شارژر خریدم،خواستم از پریز برق استفاده کنم که صاحب مغازه بهم اجازه نداد،عالی شد خب حالا پریز برق از کجا پیدا کنم...تا مغازه ی بعدی حداقل ۱ ساعت راه بودو و بلیط برای دو ساعت و نیم دیگه بود...لعنت...برام مجلس ختم نگیرن...از فکرم لبخندی زدم که سریع جمعش کردم،تو دلم به خودم فحش می دادم که اونا اونجا دارن خاکم می کنن من اینجا دارم می خندم...
بلاخره رسیدم،زنگ درو چند بار زدم ولی کسی جواب نداد نکنه نیستن...خواستم برم خونه یونا که در باز شد،با جیغ یونا تمام وسایلم از دستم افتاد...پسرا و ته هم اومدن به پسرا لبخندی زدم ولی ته رو نگاه نکردم...درسته آری گفته بود چرا ته باهام اینطوری رفتار کرده ولی تا عذر خواهی نکنه هنوز قهرم...بعد از اون همه ی پسرا و یونا بهم فحش می دادن و بغلم می کردن بعد از توضیح ماجرا ها رفتم تو اتاقم و دوش گرفتم و با وسایلی که یونا داده بود دستم پانسمان کردم و به یونا سپردم زنگ بزنه و بگه اون جنازه،جنازه ی من نیست ولی خودم نرفتم بیرون...
- ۱۱.۳k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط