پارت

#پارت_45


تو ماشین نشسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به شیشه.
_میخوای بریم خونه؟
جواب ندادم.من...هیچکسو نداشتم؟
سکوت سنگینی توماشین ب وجود اومده بود.چند دقیقه خیابونا تموم شد و جاده های خاکی و دارودرختای نقره ای شروع شد و بعدش ماشین ایستاد.صدام گرفته بود
_اینجا کجاس؟
_پیاده شو
و خودش زودتر پیاده شد و من هم بعد ازون...کمی جلو تر صخره ای بود.و مثل همه چیزایی که کم کم داشتم بهشون عادت میکردم رگه های نقره درون موج میزد.و اما پشت صخره تمام جاده و جنگل زیر پات بود.هوا مرطوب بود.غروب بود.خورشید های زرد و قرمز هارمونی قشنگی رو با ابر های صورتی ایجاد کرده بودن و داشتن جاشون رو با ماه آبی عوض میکردن.
_هر وقت دلم میگیره میام اینجا...خیلی قشنگه
تخس خندید و گفت
_لوسم خودتی...
لبخندی زدم و گفتم
_چرا انقد خوبی؟
و خیره شدم به آسمونی که داشت تاریک میشد و کیان اما چیزی نگفت.تکیه به صخره نشستم و زانوهامو بغل کردم
_کیان من خیلی بدم؟
کنارم نشست و یه پاشو دراز کرد و یه پاشو جم کرد.یه دستشم گذاشت رو زانوش.حرفی نمیزد.انگار فقط میخاست گوش بده.میخاست حرف بزنم تا خوب شم!
_وقتی رفتم تو خونه...
پوزخندی زدم و گفتم
_تو خونشون...هیچکس ابراز دلتنگی نکرد..انگار که همیشه بودم
_خواهرم،مادرم
_میدونی من همیشه فک میکردم بابام مرده
_ینی این طور یادم اومد
تلخ خندیدم
_تو چشمام نگاه کرد وگفت دیگه اینحا برنگرد
و قطره ی اشکی از چشمام چکید
بعد از چند دقیقه سکوت گفتم
_حالا نمیدونم امیر کیع این وسط!!
_امیر کیه؟
دیدگاه ها (۳۰)

#پارت_46بالاخره به حرف اومد!_نمیدونم_ولی...هیچیو باز سکوت کر...

آیدا در رمان تکرار بی شباهت☝ ☝ ☝ ☝

دوستان نه لایک میخام نه کامنت فقط یه صلوات میخام برای سلامتی...

آیدا در رمان تکرار بی شباهت☝ ☝ ☝

رمان در میان موهای نقره ای«پارت اول»

"رؤیای فرشتۀ گمشده در طبیعت"""تو قشنگ ترین چیزی هستی که بعد ...

بانو جنی باز که پخت و پز کرد🫦رفته بودم خونه دوستم بعد این دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط