Part 29
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
هانا:نمیزاری بیام تو..خواهر شوهر؟
لارا:خواهر شوهرو کوفت..چی میشد تهیونگ انقدر جذاب نبودو خواهر شوهر صدنفر نبودم
با حالت مسخره ای گفتم
لارا:کارت رو بگو زن داداش
هانا جلو اومد و دستشو گذاشت روی لپم و دستشو بو*سید که مثلا منو بو*سیده و عقب رفت
هانا:ای قربونت برم زن داداش بگو عادت کنی
ابرویی بالا انداختم و گفتم
لارا:خب حالا جوگیر نشو تهیونگ تورو سگ خودشم نمیدونه
هانا هلم داد عقب و موهام رو گرفت و زیر گوشم گفت
هانا:من خیلی خوب دخترایی مثل تورو میشناسم..فقط اومدم بهت بهت بگم که پات رو تو کفش هانول نزار...چون خیلی برات بد تموم میشه
موهام رو از دست های کثی*فش جدا کردم و جدی گفتم
لارا:برام مهم نیست تهش چی میشه هرکی پاش رو دمم بزاره پاشو قطع میکنم!
هانا:وایی خدا چه شجاع..فهمیدم فیلم زیاد نگاه میکنی حالاهم به حرفام خوب فکرکن چون نمیخوام زن داداش بدی برات بشم
قبل اینکه چیزی بگم تهیونگ از پشت گفت
تهیونگ:مثلا میخوای چه غلطی کنی؟
هانا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و گفت
هانا:م..من من
تهیونگ:تو هیچ خری نیستی خودتون بهم نچسبون من از جنا خوشم میاد..توام یادت باشه بازی بعدی فقط کافیه من یه رائ بهت بدم تا همه از شرت خلاص بشن
هانا به مردمک چشم های تهیونگ زل زده بود و چیزی نمیگفت
یعنییی چی از جنا خوشت میاد سوای خدابیامرز هنوز خونش خشک نشده
هانا سریع رفت
لارا:تونستید چیزی پیدا کنید؟
تهیونگ:اره..فردا نشونت میدم
لارا:خب یعنی چی از جنا خ..
❗: شب فرا رسیده
«صبح»7:00
لارا"با صدای همون الارم همیشگی از خواب بیدار شدم..
روی تخت بودم به دم در نگاه کردم که تهیونگ کم کم بیدار میشد یادمه اخرین بار با تهیونگ حرف میزدم چطوری الان اینجام؟
❗: مین سنا شب گذشته توسط مافیا کشته شد مین سنا شهروند بود.
چی؟سنای خودمون؟
بلند شدم به تخت بالا نگاهی کردم جونهی نبود..از اتاق بیرون اومدم
تهیونگ:کجا میری
لارا:جونهی..جونهی نیست
یکم جلوتر رفتم که جونهیو دیدم...به سمتمون میومد با لباسی خونیو پاره
جلوی روم وایستاد لبخندی زد انگار که ذهنم رو خونده باشه گفت
جونهی:نگران نباش من خوبم
لارا:کجا بودی؟
جونهی:یکم زودتر بیدار شدم رفتم دستشویی تو راه یه دیوونه بهم حمله کرد چاقو ای که میخواست بهم حمله کنه رو کردم توی دستش.
لارا:فهمیدم..برو لباس هاتو عوض کن قبل اینکه کسی ببینه ممکنه فکرکنن مافیایی چیزی هستی
جونهی:باشه ممنون که به فکرمی
لبخندی زدم که رفت
من همیشه به فکرتم
نگاهی به اطراف کردم
خون خشک روی دیوارها حالم رو بهم میزد چیزهای چرت و پرتی نوشته بودن
یه چیزی بینشون توجهمو جلب کرد جلو تر رفتم روی ریوار با خون نوشته بود«به وقتش نوبت همتون میرسه jk-»
به وقتش؟
میدونم یه روزی به جواب همه سوال هام میرسم..یعنی باید برسم ولی فکرنکنم تا اون موقع صبر کنم بی صبرانه منتظرم که قاتل مامان بابام رو با دست های خودم بکشم.
چندساعت بعد
لارا"از حموم بیرون اومدم و لباس هامو پوشیدم
حموم خیلی تاریکه..ولی مجبورم با کمک نور گوشیم لباس هامو پیدا کردم و پوشیدم لباس مناسبی نبود تا روی رون هام بین این همه هول..ولی از سر مجبوری پوشیدمش..خواستم از حموم بیرون بیام که چیزی روی زمین افتاد برگشتم که یهو نور گوشیم خاموش شد..شارژش تموم
به روبه روم نگاه کردم یه گوشی شکسته که روی زمین بود...اول که اومدم ندیدمش شایدم اصلا نبوده به سمت گوشی رفتم و برداشتمش
به صفحه اش نگاه کردم..عکس سنا بود درسته این گوشیه سناعه ولی اینجا؟
رمز نداشت بازش کردم پیامی اومد
«گالریو چک کن jk -»
عشق ترسناک
✦...............................
هانا:نمیزاری بیام تو..خواهر شوهر؟
لارا:خواهر شوهرو کوفت..چی میشد تهیونگ انقدر جذاب نبودو خواهر شوهر صدنفر نبودم
با حالت مسخره ای گفتم
لارا:کارت رو بگو زن داداش
هانا جلو اومد و دستشو گذاشت روی لپم و دستشو بو*سید که مثلا منو بو*سیده و عقب رفت
هانا:ای قربونت برم زن داداش بگو عادت کنی
ابرویی بالا انداختم و گفتم
لارا:خب حالا جوگیر نشو تهیونگ تورو سگ خودشم نمیدونه
هانا هلم داد عقب و موهام رو گرفت و زیر گوشم گفت
هانا:من خیلی خوب دخترایی مثل تورو میشناسم..فقط اومدم بهت بهت بگم که پات رو تو کفش هانول نزار...چون خیلی برات بد تموم میشه
موهام رو از دست های کثی*فش جدا کردم و جدی گفتم
لارا:برام مهم نیست تهش چی میشه هرکی پاش رو دمم بزاره پاشو قطع میکنم!
هانا:وایی خدا چه شجاع..فهمیدم فیلم زیاد نگاه میکنی حالاهم به حرفام خوب فکرکن چون نمیخوام زن داداش بدی برات بشم
قبل اینکه چیزی بگم تهیونگ از پشت گفت
تهیونگ:مثلا میخوای چه غلطی کنی؟
هانا با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و گفت
هانا:م..من من
تهیونگ:تو هیچ خری نیستی خودتون بهم نچسبون من از جنا خوشم میاد..توام یادت باشه بازی بعدی فقط کافیه من یه رائ بهت بدم تا همه از شرت خلاص بشن
هانا به مردمک چشم های تهیونگ زل زده بود و چیزی نمیگفت
یعنییی چی از جنا خوشت میاد سوای خدابیامرز هنوز خونش خشک نشده
هانا سریع رفت
لارا:تونستید چیزی پیدا کنید؟
تهیونگ:اره..فردا نشونت میدم
لارا:خب یعنی چی از جنا خ..
❗: شب فرا رسیده
«صبح»7:00
لارا"با صدای همون الارم همیشگی از خواب بیدار شدم..
روی تخت بودم به دم در نگاه کردم که تهیونگ کم کم بیدار میشد یادمه اخرین بار با تهیونگ حرف میزدم چطوری الان اینجام؟
❗: مین سنا شب گذشته توسط مافیا کشته شد مین سنا شهروند بود.
چی؟سنای خودمون؟
بلند شدم به تخت بالا نگاهی کردم جونهی نبود..از اتاق بیرون اومدم
تهیونگ:کجا میری
لارا:جونهی..جونهی نیست
یکم جلوتر رفتم که جونهیو دیدم...به سمتمون میومد با لباسی خونیو پاره
جلوی روم وایستاد لبخندی زد انگار که ذهنم رو خونده باشه گفت
جونهی:نگران نباش من خوبم
لارا:کجا بودی؟
جونهی:یکم زودتر بیدار شدم رفتم دستشویی تو راه یه دیوونه بهم حمله کرد چاقو ای که میخواست بهم حمله کنه رو کردم توی دستش.
لارا:فهمیدم..برو لباس هاتو عوض کن قبل اینکه کسی ببینه ممکنه فکرکنن مافیایی چیزی هستی
جونهی:باشه ممنون که به فکرمی
لبخندی زدم که رفت
من همیشه به فکرتم
نگاهی به اطراف کردم
خون خشک روی دیوارها حالم رو بهم میزد چیزهای چرت و پرتی نوشته بودن
یه چیزی بینشون توجهمو جلب کرد جلو تر رفتم روی ریوار با خون نوشته بود«به وقتش نوبت همتون میرسه jk-»
به وقتش؟
میدونم یه روزی به جواب همه سوال هام میرسم..یعنی باید برسم ولی فکرنکنم تا اون موقع صبر کنم بی صبرانه منتظرم که قاتل مامان بابام رو با دست های خودم بکشم.
چندساعت بعد
لارا"از حموم بیرون اومدم و لباس هامو پوشیدم
حموم خیلی تاریکه..ولی مجبورم با کمک نور گوشیم لباس هامو پیدا کردم و پوشیدم لباس مناسبی نبود تا روی رون هام بین این همه هول..ولی از سر مجبوری پوشیدمش..خواستم از حموم بیرون بیام که چیزی روی زمین افتاد برگشتم که یهو نور گوشیم خاموش شد..شارژش تموم
به روبه روم نگاه کردم یه گوشی شکسته که روی زمین بود...اول که اومدم ندیدمش شایدم اصلا نبوده به سمت گوشی رفتم و برداشتمش
به صفحه اش نگاه کردم..عکس سنا بود درسته این گوشیه سناعه ولی اینجا؟
رمز نداشت بازش کردم پیامی اومد
«گالریو چک کن jk -»
- ۳۸۲
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط