{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part27

[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
« گفتم از اینجا برو »
میخواستم برم ولی پاهام یاری نمیکردم..چشمام پر اشک شد با دیدن سایه ای که به سمت اتاق میومد فاتحمو خوندم و چشم هامو بستم
داد زدم
لارا:اگه میخوای منو بکش ولی با بقیه کاری نداشته باش
صدای جونگکوک به گوشم خورد که از بیرون داد میزد
جونگکوک:لارا تو اونجایی
بلند گفتم
لارا:اینجام
با صدای قدم های جونگکوک سایه دور شد بعید میدونم سایه یه ادمیزاد باشه...
با دیدن جونگوک سریع بلند شدم و بغ.لش کردم...صداش بغ.لش حرفاش همچیش بهم ارامش میداد..حس امنیت
سرمو روی سونش گذاشتم و هق هق کردم کوک اولش شوکه شد مثل اینکه انتظارشو نداشت بعدش دستشو به موهام کشید
با صدای تهیونگ از جونگکوک جدا شدم
تهیونگ سریع اومد و منو به اغوشش کشید
ته:اومدنت به اینجا اشتباه بود..نمیخوام سرزنشت کنم ولی
سریع گفتم
لارا:من چیزیم نیست
تهیونگ با دیدن اون دوربین ها خشکش زد
ته:اینا چیه؟
لارا:انگار قبل اومدنمون کلی تدارک دیدن
خواستم چیزی بگم باز همون صدایی که ازش متنفر بودم رو شنیدم بازم همون جمله اش « از اینجا دور شو »
انقد صداش بلند بود که حس کردم کر شدم
گوشامو گرفتم و چشم هامو بستم
تهیونگ:لارا..تو چت شده؟خوبی؟
لارا:شما هم شنیدید؟
تهیونگ:چیو شنیدیم؟
پس فقط من این صدا رو شنیدم..مسخرست
لارا:هی..هیچی از اینجا بریم فقط
تهیونگ باشه ای گفت و از اونجا بیرون اومدیم قبل از اینکه از تهونگ بپرسم بچه ها کجان صدایی تو کل خونه پیچید
❗: پارک جیمین به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین حذف میشود پارک جیمین مافیا بود ❗
به جونهی دایون و شوگا نگاه کردم که با لباس های خونی به سمت ما میومدن
باز همون گریه ها...
جونهی داد زد
جونهی:سریع از اینجا برید
تهیونگ دستمو گرفت و ما دویدیمـ
به طبقه پایین رسیدیم که یکی از دخترا به سمت تهیونگ رفت و تو صورتش داد زد
...:داداشم بخاطر تو مرد عو.ضیییی بی دلیل کشتیش قاتل
هانول:خفه شو پارک سلین اون از کجا میدونست قراره همچین اتفاقی بیوفته؟
تعجب کردم..چرا هانول باید از تهیونگ دفاع کنه؟شاید بخاطر اینکه دوست جونگکوکه
سومی:مرگ یه نفر انقد راحته که اینجوری دربارش حرف میزنی؟اونم برادر من!!
هانول:اون برادری که میگی مافیا بود احمق
جونگکوک:خفه شید بدرد نخورا
هانول عقب رفت و سلینم لال مونی گرفت
خدایا دیوونه خونست یه ادم درست پیدا نمیشه همه از دم بی اعصاب
چند دقیقه گذشت که هیچکس حرفی نمیزد مه اکیپ جنا اینا اومدن
جنا کنار تهیونگ وایستاد و چیزی توی گوشش گفت
تهیونگ:بوفه؟؟
جنا اخم کرد پ گفت
جنا:اوپاااا!گفتم بین خودمون بمونه
تهیونگ:اگه چیزی هست همه باید استفاده کنن
جونهی:چه بوفه ای؟
جنا:دنبالم بیاید
تهیونگ و جونهی و چندنفر دیگه دنبالش رفتن
دستی به موهام کشیدم به گوشیم نگاه کردم که بازم انتن نداشت خدایا...
به بچه ها نگاهی کردم یکی سرش تو گوشی بود یکی گریه میکرد یکی با طرف مقابلش حرف میزد جونگکوک هم همون حالت همیشگیش دستاش اوی جیبش بود و بیخیال به دوروبرش نگاه میکرد نباید شک کنم ولی رفتارش خیلی مشکوکه
طولی نکشید که تهیونگ اینا با ملی خوراکی اومدن
بچه ها خوشحال به سمتشون رفتن
تهیونگ خوراکی هارو بین بچه ها پخش کرد که رسید به من کیک و شیر توت فرنگی بهم داد ازش گرفتم اخه الان وسط این همه جنازه چطوری کوفت کنم اه ...
نیم ساعت بعد همه به اتاق هامون رفتیم
«شب»10:00
لارا"تا الان که توی خونه بودیم صدایی اومد
❗: آغاز رائ گیری
دیدگاه ها (۲)

Part26

Part25

#شراب سرخPart:¹⁹آب دهنم رو قورت دادم و اروم‌از جام بلند شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط