「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 134
✦.................................
مرد: این پرونده نباید به دست تو برسه...
چشمهای تهیونگ برای لحظه ای بی حرکت ماند انگار اسم را درست نشنیده بود
_... کای؟
صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید تصویر های کوتاهی پشت سر هم از ذهنش گذش کای کنار آیلین خنده های معمولی اش نگاه هایی که همیشه فکر میکرد فقط از روی شیطنت است...
فک تهیونگ آرام روی هم قفل شد و لولهی اسلحه را کمی جلوتر برد
_ دروغ نگو
مرد سریع با وحشت سرش را تکان داد
_ به... به جون زنم... خودش بود... ما مستقیم از پارک کای دستور گرفتیم... گفت اگه لازم شد پ.. پدرش ...
جملهاش نیمه کاره ماند
صدای شلیک، راهرو را شکافت؛ گلوله از انتهای راهرو عبور کرد و درست میان قلب مرد نشست؛ چشم هایش از درد گشاد شد لب هایش چند بار بی صدا تکان خورد قطره های خون از گوشهی دهانش پایین ریخت.
تهیونگ بیاختیار برگشت؛ انتهای راهرو... فقط دری نیمه باز آرام تکان میخورد ضارب رفته بود تهیونگ دوباره روی زانو کنار مرد نشست
_ هی...
دستش را روی زخم او فشار داد
_ به من نگاه کن
مرد با آخرین توان نفس کشید چشم هایش دیگر روی تهیونگ ثابت نمیماند خیلی آرام، میان خسخس نفس هایش زمزمه کرد:
_ ک... کای.... فقط... دستور... میگرفت...
تهیونگ ابروهایش در هم رفت:
_ از کی؟
مرد لبخند تلخ و بی جانی زد انگار حتی گفتن اسمش هم برایش ترسناک بود لب هایش فقط یک حرف ساختند: آ..آر
آخرین نفس مرد با خسخسی کوتاه بیرون آمد چشم هایش روی صورت تهیونگ ثابت ماند، بعد آرام خاموش شد راهرو دوباره در سکوت فرو رفت فقط صدای چکیدن خون از آستین پیراهن سفید تهیونگ روی سرامیک شنیده میشد
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ایستاد اسلحه هنوز در دستش بود اما نگاهش روی جنازه نماند آرام سرش را بالا آورد انگار ذهنش دیگر آنجا نبود فقط یک اسم میان تمام افکارش تکرار میشد: کای...
قدم های تند از انتهای راهرو نزدیک شد جیمین نفس نفسزنان خودش را رساند همین که چشمش به وضعیت تهیونگ افتاد، اخمش عمیق شد.
تمام جلوی پیراهن مرد از خون خیس شده بود؛ بانداژ زیر لباس دیگر کاملاً قرمز بود، جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی گرفته گفت:
جیمین: دیگه بسه...
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد فقط خیلی آرام پرسید:
_ ماشین آمادهست؟
جیمین ناباور خندید
جیمین: فرمانده، باز به چی فکر میکنی؟
تهیونگ اسلحه را روی زمین انداخت صدای برخورد فلز در راهرو پیچید
_ باید کای رو پیدا کنم
جیمین یک قدم جلو آمد دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت
جیمین: تو الان به زور سرپایی
تهیونگ آرام دست او را کنار زد حرکتش خشن نبود اما آن قدر قاطع بود که جیمین فهمید هنوز همان فرمانده روبه رویش ایستاده است
_ تا وقتی نفهمم چرا اسم آیلین وسط این بازی اومده بر نمیگردم.
صدایش پایین بود اما هر کلمه مثل سنگ روی زمین میافتاد جیمین نفسش را آهسته بیرون داد چند ثانیه فقط به صورت رنگ پریدهی دوستش نگاه کرد بعد آرام گفت:
جیمین: اگه الان چیزیت بشه دیگه هیچوقت جواب این سؤال رو نمیفهمی.
همین جمله برای اولین بار تهیونگ را وادار به سکوت کرد نگاهش برای لحظهای پایین افتاد؛ خون از نوک انگشت هایش آرام روی زمین می چکید خواست قدم دیگری بردارد اما هنوز وزنش را روی پایش نینداخته بود که زخم پهلویش دوباره تیر کشید
نفسش برید چشم هایش برای لحظهای بسته شد، جیمین همان لحظه جلو آمد و بازویش را گرفت.
جیمین: تهیونگ... بسه.
بدن مرد دیگر مثل چند دقیقه قبل از او فرمان نمیبرد با این حال، باز هم خواست خودش را از دست جیمین بیرون بکشد
_ ول کن...
جیمین این بار محکم تر گرفت
جیمین: نه
تهیونگ سرش را بلند کرد چشم های خسته اش هنوز همان برق همیشگی را داشت
_ اون... اسم آیلین رو آورد
جیمین نگاهش نرم تر شد خیلی آرام گفت:
جیمین: میدونم برای همین باید زنده بمونی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند هیچکدام چیزی نگفتند بعد ناگهان زانوهای تهیونگ خم شد تمام فشار چند ساعت گذشته یک باره روی بدنش فروریخ اسلحه از دستش افتاد بدنش بیاختیار به جلو متمایل شد
اگر جیمین یک لحظه دیرتر رسیده بود مستقیم روی زمین میافتاد؛ جیمین با هر دو دست او را نگه داشت
جیمین: تهیونگ!
مرد به سختی چشم باز کرد نفس هایش کوتاه و بریده شده بود زیر لب، آنقدر آرام که انگار فقط خودش می شنید، زمزمه کرد:
_ مواظب آیلین باش...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 134
✦.................................
مرد: این پرونده نباید به دست تو برسه...
چشمهای تهیونگ برای لحظه ای بی حرکت ماند انگار اسم را درست نشنیده بود
_... کای؟
صدایش آرام بود، اما آن آرامش از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید تصویر های کوتاهی پشت سر هم از ذهنش گذش کای کنار آیلین خنده های معمولی اش نگاه هایی که همیشه فکر میکرد فقط از روی شیطنت است...
فک تهیونگ آرام روی هم قفل شد و لولهی اسلحه را کمی جلوتر برد
_ دروغ نگو
مرد سریع با وحشت سرش را تکان داد
_ به... به جون زنم... خودش بود... ما مستقیم از پارک کای دستور گرفتیم... گفت اگه لازم شد پ.. پدرش ...
جملهاش نیمه کاره ماند
صدای شلیک، راهرو را شکافت؛ گلوله از انتهای راهرو عبور کرد و درست میان قلب مرد نشست؛ چشم هایش از درد گشاد شد لب هایش چند بار بی صدا تکان خورد قطره های خون از گوشهی دهانش پایین ریخت.
تهیونگ بیاختیار برگشت؛ انتهای راهرو... فقط دری نیمه باز آرام تکان میخورد ضارب رفته بود تهیونگ دوباره روی زانو کنار مرد نشست
_ هی...
دستش را روی زخم او فشار داد
_ به من نگاه کن
مرد با آخرین توان نفس کشید چشم هایش دیگر روی تهیونگ ثابت نمیماند خیلی آرام، میان خسخس نفس هایش زمزمه کرد:
_ ک... کای.... فقط... دستور... میگرفت...
تهیونگ ابروهایش در هم رفت:
_ از کی؟
مرد لبخند تلخ و بی جانی زد انگار حتی گفتن اسمش هم برایش ترسناک بود لب هایش فقط یک حرف ساختند: آ..آر
آخرین نفس مرد با خسخسی کوتاه بیرون آمد چشم هایش روی صورت تهیونگ ثابت ماند، بعد آرام خاموش شد راهرو دوباره در سکوت فرو رفت فقط صدای چکیدن خون از آستین پیراهن سفید تهیونگ روی سرامیک شنیده میشد
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ایستاد اسلحه هنوز در دستش بود اما نگاهش روی جنازه نماند آرام سرش را بالا آورد انگار ذهنش دیگر آنجا نبود فقط یک اسم میان تمام افکارش تکرار میشد: کای...
قدم های تند از انتهای راهرو نزدیک شد جیمین نفس نفسزنان خودش را رساند همین که چشمش به وضعیت تهیونگ افتاد، اخمش عمیق شد.
تمام جلوی پیراهن مرد از خون خیس شده بود؛ بانداژ زیر لباس دیگر کاملاً قرمز بود، جیمین چند لحظه فقط نگاهش کرد بعد با صدایی گرفته گفت:
جیمین: دیگه بسه...
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد فقط خیلی آرام پرسید:
_ ماشین آمادهست؟
جیمین ناباور خندید
جیمین: فرمانده، باز به چی فکر میکنی؟
تهیونگ اسلحه را روی زمین انداخت صدای برخورد فلز در راهرو پیچید
_ باید کای رو پیدا کنم
جیمین یک قدم جلو آمد دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت
جیمین: تو الان به زور سرپایی
تهیونگ آرام دست او را کنار زد حرکتش خشن نبود اما آن قدر قاطع بود که جیمین فهمید هنوز همان فرمانده روبه رویش ایستاده است
_ تا وقتی نفهمم چرا اسم آیلین وسط این بازی اومده بر نمیگردم.
صدایش پایین بود اما هر کلمه مثل سنگ روی زمین میافتاد جیمین نفسش را آهسته بیرون داد چند ثانیه فقط به صورت رنگ پریدهی دوستش نگاه کرد بعد آرام گفت:
جیمین: اگه الان چیزیت بشه دیگه هیچوقت جواب این سؤال رو نمیفهمی.
همین جمله برای اولین بار تهیونگ را وادار به سکوت کرد نگاهش برای لحظهای پایین افتاد؛ خون از نوک انگشت هایش آرام روی زمین می چکید خواست قدم دیگری بردارد اما هنوز وزنش را روی پایش نینداخته بود که زخم پهلویش دوباره تیر کشید
نفسش برید چشم هایش برای لحظهای بسته شد، جیمین همان لحظه جلو آمد و بازویش را گرفت.
جیمین: تهیونگ... بسه.
بدن مرد دیگر مثل چند دقیقه قبل از او فرمان نمیبرد با این حال، باز هم خواست خودش را از دست جیمین بیرون بکشد
_ ول کن...
جیمین این بار محکم تر گرفت
جیمین: نه
تهیونگ سرش را بلند کرد چشم های خسته اش هنوز همان برق همیشگی را داشت
_ اون... اسم آیلین رو آورد
جیمین نگاهش نرم تر شد خیلی آرام گفت:
جیمین: میدونم برای همین باید زنده بمونی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند هیچکدام چیزی نگفتند بعد ناگهان زانوهای تهیونگ خم شد تمام فشار چند ساعت گذشته یک باره روی بدنش فروریخ اسلحه از دستش افتاد بدنش بیاختیار به جلو متمایل شد
اگر جیمین یک لحظه دیرتر رسیده بود مستقیم روی زمین میافتاد؛ جیمین با هر دو دست او را نگه داشت
جیمین: تهیونگ!
مرد به سختی چشم باز کرد نفس هایش کوتاه و بریده شده بود زیر لب، آنقدر آرام که انگار فقط خودش می شنید، زمزمه کرد:
_ مواظب آیلین باش...
- ۲.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط