「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 131
✦.................................
آیلین اشک هایش را پاک کرد
+ پس ثابتش کن... برگرد رو تخت.
همین یک جمله، همین خواهش آرام بیشتر از تمام مخالفت های دکتر و جیمین اثر کرد؛ تهیونگ چند ثانیه به چشم های خیس دختر خیره ماند
بعد نفس عمیقی کشید بیحرف، یک قدم عقب رفت درد باعث شد برای لحظهای ابروهایش در هم برود، اما چیزی نگفت، آرام روی تخت نشست همان لحظه همه بیاختیار نفس راحتی کشیدند
پرستار سریع جلو آمد و سرم را دوباره وصل کرد.
دکتر با اخم سری تکان داد.
دکتر: این دفعه شانس آوردی... دفعهی بعد، دیگه نه
تهیونگ فقط نگاهش را از آیلین برنداشت انگار اصلاً صدای دکتر را نشنیده بود
آیلین گوشهی تخت نشست چند ثانیه چیزی نگفت بعد خیلی آرام، فقط طوری که خودش و تهیونگ بشنوند، زمزمه کرد:
+ اگه میخوای ازم محافظت کنی اول باید زنده بمونی.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد آنقدر کمرنگ که اگر آیلین دقیق نگاه نمیکرد، متوجهش نمیشد.
_ باشه... فعلاً حرفتو گوش میکنم.
برای اولین بار از وقتی چشم باز کرده بود، آیلین لبخند زد؛ کوچک، خسته، اما واقعی
ــــــــــــــــ
تهیونگ بالاخره چشم هایش را بست داروی مسکن کم کم اثر میکرد، اما هر بار که نفس عمیقی میکشید، درد مثل تیغ از میان بخیه هایش عبور میکرد.
آیلین هنوز روی صندلی کنار تخت نشسته بود سرش آرام روی لبهی تخت تکیه داشت دستش هنوز میان انگشت های تهیونگ بود؛ انگار حتی در خواب هم حاضر نبود رهایش کند
تهیونگ پلک نیمه بازش را به دختر دوخت؛ چند تار مویش روی صورتش ریخته بود
لبخند خیلی کمرنگی روی لب مرد نشست، انگشت هایش به زحمت تکان خوردند خیلی آرام... دست آیلین را کمی محکم تر گرفت بعد چشم هایش را بست.
ـــــــــــــــ
ساعت از سه نیمه شب گذشته بود راهروی بیمارستان تقریباً خالی شده بود.
جیمین، لیوان قهوهی سردش را روی میز گذاشت و آرام سمت اتاق رفت در را بی صدا باز کرد؛ اول نگاهش به آیلین افتاد همان طور کنار تخت خوابش برده بود لب هایش هنوز از گریه خشک نشده بودند.
اما... چند ثانیه بعد...
ابروهای جیمین در هم رفت؛ تخت خالی بود ملحفه کنار زده شده بود سرم از پایه جدا شده بود سیم مانیتور روی زمین افتاده بود چند قطره خون تازه از کنار تخت تا در اتاق کشیده شده بود.
جیمین همانجا خشکش زد لیوان قهوه از دستش روی زمین افتاد با صدایی خفه گفت:
جیمین: ...نه.
فوری سمت آیلین رفت؛ دختر هنوز خواب بود جیمین نفس راحتی کشید نگاهش دوباره روی تخت برگشت زیر لب لعنتی گفت.
جیمین: تهیونگ... امیدوارم زندش بزاری
همان لحظه گوشی بی سیمش را برداشت
جیمین: همهی خروجیهای بیمارستان رو ببندین، فرمانده از بیمارستان خارج شده هیچکس حق نداره اجازه بده از محوطه دور بشه
صدای چند نفر هم زمان از بیسیم آمد:
«چشم.»
«داریم بررسی میکنیم.»
«دوربینها رو چک میکنیم.»
جیمین مشتش را روی دیوار کوبید نگاهش دوباره روی رد خون افتاد ردی که تا بیرون اتاق ادامه داشت لبخند تلخی روی لبش نشست آرام گفت:
جیمین: میشناسمت... وقتی یکی اسم آیلین رو بیاره... دیگه هیچ بخیهای، هیچ گلولهای، هیچ قانونی نمیتونه جلوتو بگیره.
همان لحظه...
چند کیلومتر دورتر از بیمارستان یک موتور مشکی، خیابان خلوت را شکافت باد لباس بیمارستان را تکان میداد پیراهن سفید از کنار پهلو کاملاً سرخ شده بود هر چند دقیقه یکبار، قطرهای خون روی آسفالت میافتاد.
اما مرد پشت فرمان حتی سرعتش را کم نکرد چشم هایش فقط یک مقصد را میدید کسی که جرئت کرده بود اسم آیلین را به زبان بیاورد و امشب تهیونگ دیگر فقطیک فرمانده نبود؛ او مردی بود که برای کسی که دوستش داشت... حاضر بود هرکاری بکند
باد سرد شب به صورتش میخورد؛ پیراهن سفید بیمارستان زیر کت مشکی نیمه باز مانده بود و از کنار بخیه های تازه، خون آرام آرام پایین میچکید؛ اما انگار خودش دیگر درد را حس نمیکرد
موتور روبه روی ساختمان باز داشتگاه نظامی ایستاد کلاه ایمنی را برداشت نگاهش فقط یک مقصد را میدید
دو سرباز با دیدنش خشکشـان زد
سرباز: ف... فرمانده؟!
تهیونگ حتی قدمش را کند نکرد
_ زندانی کجاست؟
سرباز با دست به راهروی انتهایی اشاره کرد:
سرباز: ولی... شما نباید-
تهیونگ نگاه سرد و کوتاهی به دو سرباز انداخت، بدون هیچ حرفی از کنارشان رد شد.
چند دقیقه بعد...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 131
✦.................................
آیلین اشک هایش را پاک کرد
+ پس ثابتش کن... برگرد رو تخت.
همین یک جمله، همین خواهش آرام بیشتر از تمام مخالفت های دکتر و جیمین اثر کرد؛ تهیونگ چند ثانیه به چشم های خیس دختر خیره ماند
بعد نفس عمیقی کشید بیحرف، یک قدم عقب رفت درد باعث شد برای لحظهای ابروهایش در هم برود، اما چیزی نگفت، آرام روی تخت نشست همان لحظه همه بیاختیار نفس راحتی کشیدند
پرستار سریع جلو آمد و سرم را دوباره وصل کرد.
دکتر با اخم سری تکان داد.
دکتر: این دفعه شانس آوردی... دفعهی بعد، دیگه نه
تهیونگ فقط نگاهش را از آیلین برنداشت انگار اصلاً صدای دکتر را نشنیده بود
آیلین گوشهی تخت نشست چند ثانیه چیزی نگفت بعد خیلی آرام، فقط طوری که خودش و تهیونگ بشنوند، زمزمه کرد:
+ اگه میخوای ازم محافظت کنی اول باید زنده بمونی.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد آنقدر کمرنگ که اگر آیلین دقیق نگاه نمیکرد، متوجهش نمیشد.
_ باشه... فعلاً حرفتو گوش میکنم.
برای اولین بار از وقتی چشم باز کرده بود، آیلین لبخند زد؛ کوچک، خسته، اما واقعی
ــــــــــــــــ
تهیونگ بالاخره چشم هایش را بست داروی مسکن کم کم اثر میکرد، اما هر بار که نفس عمیقی میکشید، درد مثل تیغ از میان بخیه هایش عبور میکرد.
آیلین هنوز روی صندلی کنار تخت نشسته بود سرش آرام روی لبهی تخت تکیه داشت دستش هنوز میان انگشت های تهیونگ بود؛ انگار حتی در خواب هم حاضر نبود رهایش کند
تهیونگ پلک نیمه بازش را به دختر دوخت؛ چند تار مویش روی صورتش ریخته بود
لبخند خیلی کمرنگی روی لب مرد نشست، انگشت هایش به زحمت تکان خوردند خیلی آرام... دست آیلین را کمی محکم تر گرفت بعد چشم هایش را بست.
ـــــــــــــــ
ساعت از سه نیمه شب گذشته بود راهروی بیمارستان تقریباً خالی شده بود.
جیمین، لیوان قهوهی سردش را روی میز گذاشت و آرام سمت اتاق رفت در را بی صدا باز کرد؛ اول نگاهش به آیلین افتاد همان طور کنار تخت خوابش برده بود لب هایش هنوز از گریه خشک نشده بودند.
اما... چند ثانیه بعد...
ابروهای جیمین در هم رفت؛ تخت خالی بود ملحفه کنار زده شده بود سرم از پایه جدا شده بود سیم مانیتور روی زمین افتاده بود چند قطره خون تازه از کنار تخت تا در اتاق کشیده شده بود.
جیمین همانجا خشکش زد لیوان قهوه از دستش روی زمین افتاد با صدایی خفه گفت:
جیمین: ...نه.
فوری سمت آیلین رفت؛ دختر هنوز خواب بود جیمین نفس راحتی کشید نگاهش دوباره روی تخت برگشت زیر لب لعنتی گفت.
جیمین: تهیونگ... امیدوارم زندش بزاری
همان لحظه گوشی بی سیمش را برداشت
جیمین: همهی خروجیهای بیمارستان رو ببندین، فرمانده از بیمارستان خارج شده هیچکس حق نداره اجازه بده از محوطه دور بشه
صدای چند نفر هم زمان از بیسیم آمد:
«چشم.»
«داریم بررسی میکنیم.»
«دوربینها رو چک میکنیم.»
جیمین مشتش را روی دیوار کوبید نگاهش دوباره روی رد خون افتاد ردی که تا بیرون اتاق ادامه داشت لبخند تلخی روی لبش نشست آرام گفت:
جیمین: میشناسمت... وقتی یکی اسم آیلین رو بیاره... دیگه هیچ بخیهای، هیچ گلولهای، هیچ قانونی نمیتونه جلوتو بگیره.
همان لحظه...
چند کیلومتر دورتر از بیمارستان یک موتور مشکی، خیابان خلوت را شکافت باد لباس بیمارستان را تکان میداد پیراهن سفید از کنار پهلو کاملاً سرخ شده بود هر چند دقیقه یکبار، قطرهای خون روی آسفالت میافتاد.
اما مرد پشت فرمان حتی سرعتش را کم نکرد چشم هایش فقط یک مقصد را میدید کسی که جرئت کرده بود اسم آیلین را به زبان بیاورد و امشب تهیونگ دیگر فقطیک فرمانده نبود؛ او مردی بود که برای کسی که دوستش داشت... حاضر بود هرکاری بکند
باد سرد شب به صورتش میخورد؛ پیراهن سفید بیمارستان زیر کت مشکی نیمه باز مانده بود و از کنار بخیه های تازه، خون آرام آرام پایین میچکید؛ اما انگار خودش دیگر درد را حس نمیکرد
موتور روبه روی ساختمان باز داشتگاه نظامی ایستاد کلاه ایمنی را برداشت نگاهش فقط یک مقصد را میدید
دو سرباز با دیدنش خشکشـان زد
سرباز: ف... فرمانده؟!
تهیونگ حتی قدمش را کند نکرد
_ زندانی کجاست؟
سرباز با دست به راهروی انتهایی اشاره کرد:
سرباز: ولی... شما نباید-
تهیونگ نگاه سرد و کوتاهی به دو سرباز انداخت، بدون هیچ حرفی از کنارشان رد شد.
چند دقیقه بعد...
- ۲.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط