s
ᴀ ғᴇᴡ ᴘᴀʀᴛɪᴇs¹
~وقتی بین بچه هاش فرق میزاشت~
چندروز تمام متوجه سرد شدن رابطه ماریا و کوک شده بودم..بعداز به دنیا اومدن پسرم، هاجون کوک تغییر کرده..
چندبار تمام بهش گفتم این کار فرق گذاشتنه اما مگه گوش میده؟
امروز تصمیم گرفتم کنارهم جمع بشیم تا بتونم کوک و ماریا رو مثل قبل باهم صمیمی کنم..
صدای تلویزیون کم بود و همه ساکت بودیم..
سکوت رو شکستم و گفتم
_نظرتون چیه مثل قبلا باهم بازی چنرنفره انجام بدیم؟!
میتونستم ذوق رو توی چشمای ماریا ببینم..قندعسلمن..خیلی دختر دوست داشتنیه:>
ماریا:اره مامان!..چه ایده خوبی
اما فقط یک جمله میتونست این ذوق رو کور کنه
《من خستم، خودتون بازی کنید》
دلیل این همه دوری از دخترش چیه..دیگه خسته شدم از این رفتار های بچگانه..
به ماریا نگاه کردم..چشمای پراز اشکش رو میدیدم..دلم رو به درد میاورد..
_کوک..این کارا چیه دیگه
ماریا بلندشد و رفت توی اتاقش
کوک نگاهی بهم کرد و گفت
+نمیدونم
هیچکدوم از حرفاش درمورد این موضوع منطقی نبود..
صدای نق زدن هاجون توجهم رو جلب کرد
_چیشده کوچولو
شروع کرد به گریه کردن..از دست تو بچه
بلندشدم و راه رفتم تا توی بغلم خوابش ببره..
متوجه نگاهای کوک میشدم.
یاد ماریا افتادم، امیدوارم هرچه زودتر دوباره باهم خوب بشن..
دور شدنشون از هم ناراحتم میکنه..صمیمیتی که بینشون بود بهم روحیه میداد، انرژی دریافت میکردم
اما دوری کردنشون ازهمدیگه باعث میشه حس کنم درونم پراز تاریکیه..
_کوک..ازت میخوام هرچه زودتر این رفتارای بچگانت رو کناربزاری و مثل یک مرد عاقل عمل کنی!
انگار بهش برخورده بود، من حقیقت رو بهش گفتم
اینکه ناراحت بشه گزینه خوبی نیست..بهتره به حرف هام فکرکنه.
+باشه چاگیا..هرچی توبگی
میتونستم تشخیص بدم با چه لحنی حرف زده..پسرنازنازی من..بازقهرکرد
خودش یه پا بچهست اول باید خودشو بزرگ کنم بعد بچه هاشو..
ادامه دارد...
چندپارتی درخواستییی🙏🏻
امیدوارم قشنگ شده باشهه..چون بااینکه یکم نمیتونم با اینجور موضوعات کناربیام☹️ ولی سعی کردم بنویسم
حمایتتتت😨🙏🏻
~وقتی بین بچه هاش فرق میزاشت~
چندروز تمام متوجه سرد شدن رابطه ماریا و کوک شده بودم..بعداز به دنیا اومدن پسرم، هاجون کوک تغییر کرده..
چندبار تمام بهش گفتم این کار فرق گذاشتنه اما مگه گوش میده؟
امروز تصمیم گرفتم کنارهم جمع بشیم تا بتونم کوک و ماریا رو مثل قبل باهم صمیمی کنم..
صدای تلویزیون کم بود و همه ساکت بودیم..
سکوت رو شکستم و گفتم
_نظرتون چیه مثل قبلا باهم بازی چنرنفره انجام بدیم؟!
میتونستم ذوق رو توی چشمای ماریا ببینم..قندعسلمن..خیلی دختر دوست داشتنیه:>
ماریا:اره مامان!..چه ایده خوبی
اما فقط یک جمله میتونست این ذوق رو کور کنه
《من خستم، خودتون بازی کنید》
دلیل این همه دوری از دخترش چیه..دیگه خسته شدم از این رفتار های بچگانه..
به ماریا نگاه کردم..چشمای پراز اشکش رو میدیدم..دلم رو به درد میاورد..
_کوک..این کارا چیه دیگه
ماریا بلندشد و رفت توی اتاقش
کوک نگاهی بهم کرد و گفت
+نمیدونم
هیچکدوم از حرفاش درمورد این موضوع منطقی نبود..
صدای نق زدن هاجون توجهم رو جلب کرد
_چیشده کوچولو
شروع کرد به گریه کردن..از دست تو بچه
بلندشدم و راه رفتم تا توی بغلم خوابش ببره..
متوجه نگاهای کوک میشدم.
یاد ماریا افتادم، امیدوارم هرچه زودتر دوباره باهم خوب بشن..
دور شدنشون از هم ناراحتم میکنه..صمیمیتی که بینشون بود بهم روحیه میداد، انرژی دریافت میکردم
اما دوری کردنشون ازهمدیگه باعث میشه حس کنم درونم پراز تاریکیه..
_کوک..ازت میخوام هرچه زودتر این رفتارای بچگانت رو کناربزاری و مثل یک مرد عاقل عمل کنی!
انگار بهش برخورده بود، من حقیقت رو بهش گفتم
اینکه ناراحت بشه گزینه خوبی نیست..بهتره به حرف هام فکرکنه.
+باشه چاگیا..هرچی توبگی
میتونستم تشخیص بدم با چه لحنی حرف زده..پسرنازنازی من..بازقهرکرد
خودش یه پا بچهست اول باید خودشو بزرگ کنم بعد بچه هاشو..
ادامه دارد...
چندپارتی درخواستییی🙏🏻
امیدوارم قشنگ شده باشهه..چون بااینکه یکم نمیتونم با اینجور موضوعات کناربیام☹️ ولی سعی کردم بنویسم
حمایتتتت😨🙏🏻
- ۱۹۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط