{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

s

ᴀ ғᴇᴡ ᴘᴀʀᴛɪᴇs²
~وقتی بین بچه هاش فرق میزاشت~

سکوت خانه ارامش بخش بود.
مخصوصا برای کسانی که با یک بچه چندماهه سرمیکنند. دیگه اثری از صدای گریه وحشتناک بچه ی لجباز نبود..
و وقتی هم صدایی ازش نمیومد حس دلتنگی برای اعضای خانواده بیش ازحد میشد..
هاجون کوچولوی ما توی اتاق پراز عروسکش خوابیده بود.
بقیه اعضای خانواده دوره هم نشسته بودند..البته اگر دوری پدر و دختر رو نادیده بگیریم.
مادر خانواده تنها کاری که این چندروز انجام میداد این بود که این دو فرد رو اشتی بده..دوری که شکل گرفته بود دلیل مشخصی نداشت.
فضای اتاق با رفتار های افراد معذب کننده بود..
_کوک ..نظرت چیه یکم با دخترت حرف بزنی!؟
با نگاهش به شوهرش اشاره کرد که باید این وضعیت رو درست کنه..
+چه حرفی عزیزم؟
راست میگفت..چه حرفی؟!..اما این مهم نبود
الان فقط باید بهونه ای گیر میاورد تا میونه این دو فرد خوب بشه..
_نمیدونم..ولی ازت میخوام مثل قدیم با دخترت صمیمی بشی! نه اینکه فاصله بگیری
لرزش دست ماریا ناراحت کننده بود..ا/ت دستشو گرفت و با نگرانی پرسید
_ماریا..حالت خوبه؟..بنظر خوب نمیرسی!
نگاهی به مادرش کرد و حرفی نزد..انتظار داشت مادرش متوجه بشه چرا اینطور شده..
البته که دلیلش پدرشه!..
ماریا:مامان..من تصمیم گرفتم برای 2روز برم خونه ی لارا..اجازه میدی؟!
چندثانیه ای نگاهش به نگاه دخترش گره خورد و حرفی نزد..
با لبخند گفت
_البته عزیزم..امیدوارم حالت بهتر بشه و بهت خوش بگذره..
با صدای بم و خونسرد گفت
+من میبرمت
هردو تعجب کردن..ماریا سعی میکرد ذوقش رو نشون نده اما..موفق نشد.
توی اتاقش بود و درحال جمع کردن وسایلش بود..
در اتاق باز شد و مادرش وارد اتاق شد.
با ذوق گفت
ماریا:مامان..دیدی بابا چی گفت!..‌یعنی قراره دوباره مثل قدیم بشیم؟!
دخترش رو توی اغوشش پنهان کرد و گفت
_امیدوارم عزیزم..من سعی میکنم همه چیز رو درست کنم
محکم مادرش رو بغل کرد و بعداز چنددقیقه ازهم جداشدند.
_زودتر اماده شو ..باباجونت منتظرته
و سرشو ناز کرد و لبخند زد
متقابل لبخندی دریافت کرد و همین لبخند کافی بود تا انرژی کامل رو بگیره.
وقت رفتن بود..
ماریا: خداحافظ مامان..دوستت دارم.


یکم براتون نوشتم بقیه باشه برای فردا
دوستان حمایتاتون کم شده ها:)
ناراحتمیشمبخدا
اگه اینجوریه شرط میزارم🙏🏻😨

شرطا
لایک ۳۰
کامنت ۲۵
دیدگاه ها (۲۸)

حمایت بشهhttps://wisgoon.com/989086_4128

ᴀ ғᴇᴡ ᴘᴀʀᴛɪᴇs¹~وقتی بین بچه هاش فرق میزاشت~چندروز تمام متوجه...

Part:۱۷                  my angelچندثانیه نگاه هردو به همدیگ...

شفاعت در خودِ بهشت 🌱وقتی برای اولین بار صورتِ روشنِ دخترش رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط