Part my angel
Part:۱۷ my angel
چندثانیه نگاه هردو به همدیگه گره خورد.
هیچ حرفی رد و بدل نمیشد،سکوت اتاق ادم رو معذب میکرد..
با تمام جرئت لب زد
دیانا: من متوجه نمیشم جونگکوک..دلیل این همه نزدیکی به من چیه.
حق هم داشت متعجب بشه از رفتار صمیمی پسر با خودش.
اکثرا هیچ حرفی باهم نمیزدن و زمان رو پیش همدیگه سر نمیکردن..
جونگکوک:دلیلش مشخصه.
بدون هیچ مکثی گفت
دیانا:نیست..اگر بود نمیپرسیدم
نمیدونست چی به دختر بگه..اگر واقعیت رو میگفت چه اتفاقی میوفتاد..
سکوت کرد،حرفی نزد...
مطمئن نبود..حقیقت رو میگفت و خودش رو راحت میکرد؟!..
نفس عمیقی کشید و نگاهش قفل نگاه دختر شد..
جونگکوک: دوستت دارم، الان متوجه شدی دلیلش چیه؟!..
ادامه داد
جونگکوک:دوستت دارم و میخوام کنارت باشم، بفهممت،بیشتر بشناسمت..و پشیمونم که تموم این سال ها حتی یبار هم بهت اهمیت کافی رو ندادم
تنها چیزی که میتونست بگه این بود که..
دیانا:چی!
با صدای لرزان و بدنی رنگ پریده مانند سفیدی گچ به پسر خیره شد..
هیچگاه نمیتوانست این را تصورکند که پسر مورد علاقه اش به او اعتراف کند.
صدای پسر توی سرش اکو میشد "دوستت دارم"
مطمئنا یک شوخیه..شایدم یک رویا..
دیانا: من دارم توهم میزنم ..مگه نه؟
با سردرگمی خندید و به پسر نگاهی کرد
دیانا: جدی بودی؟
با لحن جدی جوابش رو داد
جونگکوک: من شوخی دارم؟!
باورش نمیشد..این موضوع غیرقابل باور بود..
به گوشش اعتماد نکرد..دارم خواب میبینم..
با دستاش خودش رو لمس کرد..این خواب نیست!..
واقعیته!..
یعنی من بالاخره دارم به ارزوم میرسم؟!..
صدای پسر باعث شد از افکارش بیرون بیاد
جونگکوک: حالت خوبه؟!..دختر شدی عین گچ
بدون توجه به هیچی محکم بغلش کرد و با ذوق گفت
دیانا:من..منم خیلی دوستت دارم..حتی نمیتونی دوست داشتمو تصورکنی..جونگکوک من 6ساله دوستت دارم..باورت میشهه؟ الان وقتی برگشتی بهم گفتی دوستم داری،حس کردم دوباره به زندگی برگشتم..انگار..انگار چیزی درون من شکل گرفت..
محکم بغلش کرده بود و بدون مکث حرفاشو میگفت و همین بامزه بودنش باعث شد لبخندی روی لب های پسر شکل بگیره..
جونگکوک:اروم بچه..من خیلی خوش شانسم که دختری مثل تو منو دوست داره..
و موهای دختر رو نوازش کرد..
از بغلش جداشد و روی صندلی نشست..
دیانا:جونگکوک..من خیلی..ذوق دارم..
سعی میکرد ذوقش رو پنهان کنه اما موفق نبود..لبخند از روی لب هاش پاک نمیشد..
هیچ چیزی نمیتونست خوشحالیش رو از بین ببره..اون شب..بهترین شب زندگیش بود..
واااای..تمومش کردم🙏🏻
ببینیدواقعانمیخواستم الان تمومش کنم...ولی نمیدونم چیشد یهو به خودم اومدم دیدم ای وای..اعتراف کرد که:)
قشنگ شددد؟؟؟🥲🤏🏻
چندثانیه نگاه هردو به همدیگه گره خورد.
هیچ حرفی رد و بدل نمیشد،سکوت اتاق ادم رو معذب میکرد..
با تمام جرئت لب زد
دیانا: من متوجه نمیشم جونگکوک..دلیل این همه نزدیکی به من چیه.
حق هم داشت متعجب بشه از رفتار صمیمی پسر با خودش.
اکثرا هیچ حرفی باهم نمیزدن و زمان رو پیش همدیگه سر نمیکردن..
جونگکوک:دلیلش مشخصه.
بدون هیچ مکثی گفت
دیانا:نیست..اگر بود نمیپرسیدم
نمیدونست چی به دختر بگه..اگر واقعیت رو میگفت چه اتفاقی میوفتاد..
سکوت کرد،حرفی نزد...
مطمئن نبود..حقیقت رو میگفت و خودش رو راحت میکرد؟!..
نفس عمیقی کشید و نگاهش قفل نگاه دختر شد..
جونگکوک: دوستت دارم، الان متوجه شدی دلیلش چیه؟!..
ادامه داد
جونگکوک:دوستت دارم و میخوام کنارت باشم، بفهممت،بیشتر بشناسمت..و پشیمونم که تموم این سال ها حتی یبار هم بهت اهمیت کافی رو ندادم
تنها چیزی که میتونست بگه این بود که..
دیانا:چی!
با صدای لرزان و بدنی رنگ پریده مانند سفیدی گچ به پسر خیره شد..
هیچگاه نمیتوانست این را تصورکند که پسر مورد علاقه اش به او اعتراف کند.
صدای پسر توی سرش اکو میشد "دوستت دارم"
مطمئنا یک شوخیه..شایدم یک رویا..
دیانا: من دارم توهم میزنم ..مگه نه؟
با سردرگمی خندید و به پسر نگاهی کرد
دیانا: جدی بودی؟
با لحن جدی جوابش رو داد
جونگکوک: من شوخی دارم؟!
باورش نمیشد..این موضوع غیرقابل باور بود..
به گوشش اعتماد نکرد..دارم خواب میبینم..
با دستاش خودش رو لمس کرد..این خواب نیست!..
واقعیته!..
یعنی من بالاخره دارم به ارزوم میرسم؟!..
صدای پسر باعث شد از افکارش بیرون بیاد
جونگکوک: حالت خوبه؟!..دختر شدی عین گچ
بدون توجه به هیچی محکم بغلش کرد و با ذوق گفت
دیانا:من..منم خیلی دوستت دارم..حتی نمیتونی دوست داشتمو تصورکنی..جونگکوک من 6ساله دوستت دارم..باورت میشهه؟ الان وقتی برگشتی بهم گفتی دوستم داری،حس کردم دوباره به زندگی برگشتم..انگار..انگار چیزی درون من شکل گرفت..
محکم بغلش کرده بود و بدون مکث حرفاشو میگفت و همین بامزه بودنش باعث شد لبخندی روی لب های پسر شکل بگیره..
جونگکوک:اروم بچه..من خیلی خوش شانسم که دختری مثل تو منو دوست داره..
و موهای دختر رو نوازش کرد..
از بغلش جداشد و روی صندلی نشست..
دیانا:جونگکوک..من خیلی..ذوق دارم..
سعی میکرد ذوقش رو پنهان کنه اما موفق نبود..لبخند از روی لب هاش پاک نمیشد..
هیچ چیزی نمیتونست خوشحالیش رو از بین ببره..اون شب..بهترین شب زندگیش بود..
واااای..تمومش کردم🙏🏻
ببینیدواقعانمیخواستم الان تمومش کنم...ولی نمیدونم چیشد یهو به خودم اومدم دیدم ای وای..اعتراف کرد که:)
قشنگ شددد؟؟؟🥲🤏🏻
- ۳۱۵
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط