شیخِ ما (حَلّاج) دلتنگ یار بود.

شیخِ ما (حَلّاج) دلتنگ یار بود.
به خانه یار رِسید، قَدَّش به پنجره نرسید،
سر خویش بُرید
و زیرِ پا نَهاد و قَدَّش برسید،
معشوق تماشا کرد...

‏⁧ | تذکرة الاولیا - عطار |

🌗 #ذکرشب
دیدگاه ها (۸)

پارت ۴۷ — نامه‌ای که نرسیددو ماه از تبعید یورا گذشته بود.حال...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

پارت ۱۹

007-پنهان در مه - پارت ۷۳

خسف | قصه سی و ششم: نرجس خاتون- بخش دوم

Six

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۷ | آخرین اجرای م...

#سرونوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۲﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋رومن رفتنِ او را تماشا ...

استوری عاشقانه رویایی شیرین

تذکره الاولیا عطار ..بایزید بسطامیبر بط نواز ::::::::::نقل ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط