با خنده جواب دادی: “داشتم فکر میکردم چطور میتونیم «شروع
با خنده جواب دادی: “داشتم فکر میکردم چطور میتونیم «شروع کنیم».”
جیمین خندید. خندهاش توی صفحه گوشی، حتی قشنگتر هم به نظر میرسید. “فکر خوبیه. چون منم همین الان داشتم بهش فکر میکردم.” نگاهش دقیق شد. انگار داشت تو رو توی صفحه گوشی، نه فقط صورتت، بلکه تمام وجودت رو میدید. “میدونی، وقتی داشتم امضا میزدم… یه چیزی توی چشمات بود. یه جور…” مکث کرد. “یه جور اشتیاق. انگار دنبال یه چیزی میگشتی.”
قلبت تندتر زد. چقدر درست میگفت! “شاید… شاید داشتم دنبال یه دلیل برای همین «بیشتر حرف زدن» میگشتم.”
“خب، حالا پیداش کردی.” جیمین گفت و لبخندش عمیقتر شد. “و منم خوشحالم که پیداش کردی. چون منم دنبال یه دلیل بودم که بیشتر ببینمت.”
سکوت کوتاهی بینتون برقرار شد، اما این سکوت، پر از حرف بود. پر از احساسات ناگفته.
“پس…” جیمین ادامه داد، “فکر کنم اولین قدم رو برداشتیم. حالا قدم دوم چیه؟”
حرف جیمین، انگار که یه جرقه بود. یه جرقه برای شروع یه ماجرای جدید. “قدم دوم…شاید یه قرار؟ یه جایی که بتونیم راحتتر حرف بزنیم؟” با کمی تردید پرسیدی.
چهرهی جیمین روشن شد. “بهترین ایده! کی فکرشو میکرد یه امضا بتونه اینقدر جادو کنه؟”
“قطعاً جادوی امضای تو بود.”
“نه، جادوی چشمهای تو بود که باعث شد اون امضا، یه معنی دیگه پیدا کنه.” جیمین گفت و نگاهش خیره موند. “پس… کی وقت داری؟ میتونیم همین فردا؟ یه کافه دنج؟ یا شاید یه جای آرومتر؟”
شروع کردید به برنامهریزی. ساعت، مکان، و حتی اینکه هر کدوم چی بپوشید. انگار که از قبل، همهچیز رو توی ذهنتون مرور کرده بودید. هیجان، داشت جای خودش رو به یه حس آرامش و انتظار شیرین میداد.
“پس فردا، ساعت ۶ عصر. کافهی «آرامش». درسته؟” جیمین پرسید تا مطمئن بشه.
“درسته.”
“عالیه. پس… تا فردا.” جیمین گفت و لبخندش، گرمترین لبخند دنیا بود. “منتظر دیدنت هستم.”تماس تصویری قطع شد. ولی تصویر لبخندش، کلماتش، و اون حس آشنایی که بینتون بود، هنوز توی ذهنت باقی مونده بود. داشتی برای یه ملاقات مهم آماده میشدی. ملاقاتی که با یه امضا شروع شد، با یه شماره تلفن ادامه پیدا کرد، و حالا داشت به یه قرار واقعی تبدیل میشد...
{♦️فکر کنم بعد این چند پارتی شرط بزارم واسه ی آپلود پارت بعد...شرطش توی پست پین شدس♦️}
جیمین خندید. خندهاش توی صفحه گوشی، حتی قشنگتر هم به نظر میرسید. “فکر خوبیه. چون منم همین الان داشتم بهش فکر میکردم.” نگاهش دقیق شد. انگار داشت تو رو توی صفحه گوشی، نه فقط صورتت، بلکه تمام وجودت رو میدید. “میدونی، وقتی داشتم امضا میزدم… یه چیزی توی چشمات بود. یه جور…” مکث کرد. “یه جور اشتیاق. انگار دنبال یه چیزی میگشتی.”
قلبت تندتر زد. چقدر درست میگفت! “شاید… شاید داشتم دنبال یه دلیل برای همین «بیشتر حرف زدن» میگشتم.”
“خب، حالا پیداش کردی.” جیمین گفت و لبخندش عمیقتر شد. “و منم خوشحالم که پیداش کردی. چون منم دنبال یه دلیل بودم که بیشتر ببینمت.”
سکوت کوتاهی بینتون برقرار شد، اما این سکوت، پر از حرف بود. پر از احساسات ناگفته.
“پس…” جیمین ادامه داد، “فکر کنم اولین قدم رو برداشتیم. حالا قدم دوم چیه؟”
حرف جیمین، انگار که یه جرقه بود. یه جرقه برای شروع یه ماجرای جدید. “قدم دوم…شاید یه قرار؟ یه جایی که بتونیم راحتتر حرف بزنیم؟” با کمی تردید پرسیدی.
چهرهی جیمین روشن شد. “بهترین ایده! کی فکرشو میکرد یه امضا بتونه اینقدر جادو کنه؟”
“قطعاً جادوی امضای تو بود.”
“نه، جادوی چشمهای تو بود که باعث شد اون امضا، یه معنی دیگه پیدا کنه.” جیمین گفت و نگاهش خیره موند. “پس… کی وقت داری؟ میتونیم همین فردا؟ یه کافه دنج؟ یا شاید یه جای آرومتر؟”
شروع کردید به برنامهریزی. ساعت، مکان، و حتی اینکه هر کدوم چی بپوشید. انگار که از قبل، همهچیز رو توی ذهنتون مرور کرده بودید. هیجان، داشت جای خودش رو به یه حس آرامش و انتظار شیرین میداد.
“پس فردا، ساعت ۶ عصر. کافهی «آرامش». درسته؟” جیمین پرسید تا مطمئن بشه.
“درسته.”
“عالیه. پس… تا فردا.” جیمین گفت و لبخندش، گرمترین لبخند دنیا بود. “منتظر دیدنت هستم.”تماس تصویری قطع شد. ولی تصویر لبخندش، کلماتش، و اون حس آشنایی که بینتون بود، هنوز توی ذهنت باقی مونده بود. داشتی برای یه ملاقات مهم آماده میشدی. ملاقاتی که با یه امضا شروع شد، با یه شماره تلفن ادامه پیدا کرد، و حالا داشت به یه قرار واقعی تبدیل میشد...
{♦️فکر کنم بعد این چند پارتی شرط بزارم واسه ی آپلود پارت بعد...شرطش توی پست پین شدس♦️}
- ۲۰۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط