پارت 5
پارت 5
اوه اوه استغفرالله یه پسر با یه شلوارک جلوم ظاهر شد. نگاه بدنش کردم، هشت تیکه! به چشم برادری خیلی بدنش خوب بود. محوش شده بودم که پسره تکونی خورد که هینی کشیدم و روم رو برگردوندم و رو به هانی کردم وگفتم :
- مرگ زده مگه نگفتی تنهایی؟
هانی سرکی کشید رو به پسره گفت :
- هامان اینجا چیکار میکنی؟! دوباره فرار کردی؟
هامان دیگه کدوم خریه؟ فرار چی؟ صدای پسره رو شنیدم که گفت :
- فرارِ چی هانیه مرخصی دادن بهم .
اِ نکنه داداش هانیه است؟ که رفته بود سربازی؟! چند بارم فرار کرده بود! تازه الان یادم امد.
دیگه صبرم تموم شد و گفتم :
- جناب صبوری لطفا برین لباس مناسب بپوشین!
صداش رو از پشت سرم شنیدم که گفت :
- اینجا خونه منه، منم دوست دارم اینجوری بگردم شما هم اگه مشکل دارید میتونید برید! اصلا شما کی باشی؟!
دستام رو مشت کردم و برگشتم و گفتم :
- صادقی هستم دوست هانی شما هم باید داداش سرباز فراریه هانی باشین ؟!
پوزخندی زدم که گفت :
- این که من فرار کردم به شما هیچ ربطی نداره!
- منم نگفتم ربط داره!
هانی که تا اون موقع نگاهمون میکرد گفت :
-بسه! هامان برو لباسات رو بپوش.
هامان با عصبانیت رفت داخل اتاق درم محکم بست!
وحشی امازونی !
رو به هانی کردم وگفتم :
- این داداشته؟
هانی سرش رو تکون داد و گفت :
- اره، مشکل داری؟
- خیلی!
- اونوقت چه مشکلی؟
- خیلی پروئه!
- مثل تو!
- برو بابا، هانی من میرم!
هانی دستم رو گرفت و گفت:
- کجا ؟
- سر قبرت گلاب بپاشم! خب میرم خونه.
- نرو تو رو خدا بمون .
- داداش خرت خونست حال نمیکنم .
همون موقع هامان با یه تیشرت و شلوار گرم کن امد بیرون و باز محکم درو بست. رو کرد به من و گفت :
- خر خودتی!
- اگه من خرم تو چی هستی ؟ گورخر.
- گورخر شرف داره تا خر.
از عصبانیت دستام رو مشت کردم که هانی دستم رو گرفت، داخل اتاقش رفتیم .
- هانی این چه داداشیه داری؟ الحق که متنفرم از همشون!
- ای بابا سانی کمتر زر بزن.
باید تلافی کنم تلافی نکنم سانیا نیستم.
اوم چیکار کنم؟!
اوه اوه استغفرالله یه پسر با یه شلوارک جلوم ظاهر شد. نگاه بدنش کردم، هشت تیکه! به چشم برادری خیلی بدنش خوب بود. محوش شده بودم که پسره تکونی خورد که هینی کشیدم و روم رو برگردوندم و رو به هانی کردم وگفتم :
- مرگ زده مگه نگفتی تنهایی؟
هانی سرکی کشید رو به پسره گفت :
- هامان اینجا چیکار میکنی؟! دوباره فرار کردی؟
هامان دیگه کدوم خریه؟ فرار چی؟ صدای پسره رو شنیدم که گفت :
- فرارِ چی هانیه مرخصی دادن بهم .
اِ نکنه داداش هانیه است؟ که رفته بود سربازی؟! چند بارم فرار کرده بود! تازه الان یادم امد.
دیگه صبرم تموم شد و گفتم :
- جناب صبوری لطفا برین لباس مناسب بپوشین!
صداش رو از پشت سرم شنیدم که گفت :
- اینجا خونه منه، منم دوست دارم اینجوری بگردم شما هم اگه مشکل دارید میتونید برید! اصلا شما کی باشی؟!
دستام رو مشت کردم و برگشتم و گفتم :
- صادقی هستم دوست هانی شما هم باید داداش سرباز فراریه هانی باشین ؟!
پوزخندی زدم که گفت :
- این که من فرار کردم به شما هیچ ربطی نداره!
- منم نگفتم ربط داره!
هانی که تا اون موقع نگاهمون میکرد گفت :
-بسه! هامان برو لباسات رو بپوش.
هامان با عصبانیت رفت داخل اتاق درم محکم بست!
وحشی امازونی !
رو به هانی کردم وگفتم :
- این داداشته؟
هانی سرش رو تکون داد و گفت :
- اره، مشکل داری؟
- خیلی!
- اونوقت چه مشکلی؟
- خیلی پروئه!
- مثل تو!
- برو بابا، هانی من میرم!
هانی دستم رو گرفت و گفت:
- کجا ؟
- سر قبرت گلاب بپاشم! خب میرم خونه.
- نرو تو رو خدا بمون .
- داداش خرت خونست حال نمیکنم .
همون موقع هامان با یه تیشرت و شلوار گرم کن امد بیرون و باز محکم درو بست. رو کرد به من و گفت :
- خر خودتی!
- اگه من خرم تو چی هستی ؟ گورخر.
- گورخر شرف داره تا خر.
از عصبانیت دستام رو مشت کردم که هانی دستم رو گرفت، داخل اتاقش رفتیم .
- هانی این چه داداشیه داری؟ الحق که متنفرم از همشون!
- ای بابا سانی کمتر زر بزن.
باید تلافی کنم تلافی نکنم سانیا نیستم.
اوم چیکار کنم؟!
- ۱۳.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط