{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۱۰

صبح روز بعد، سوا با حس عجیبی از خواب بیدار شد.
تمام شب به حرف‌های دیروز تهیونگ فکر کرده بود.
قلبش بی‌دلیل تند می‌زد.
انگار قرار بود اتفاق مهمی بیفتد.

وقتی وارد دانشگاه شد، تهیونگ از دور منتظرش بود.
پیراهن مشکی و کت طوسی پوشیده بود.
با دیدن سوا، لبخند گرمی روی لبش نشست.
سپس آرام به سمتش قدم برداشت.

ـ صبح بخیر، سوا...
سوا لبخند زد و جواب سلامش را داد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد با لحنی جدی گفت:
«بعد از کلاس... یه جایی بریم؟ می‌خوام درباره یه موضوع مهم باهات حرف بزنم.»

سوا با تعجب نگاهش کرد.
کنجکاوی تمام وجودش را گرفته بود.
فقط سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
اما تمام طول کلاس ذهنش درگیر حرف تهیونگ بود.

با تمام شدن کلاس‌ها، تهیونگ سوا را به پارکی خلوت نزدیک رودخانه هان برد.
نسیم خنکی بین درخت‌ها می‌پیچید.
هر دو چند دقیقه در سکوت قدم زدند.
هیچ‌کدام نمی‌دانستند از کجا شروع کنند.

تهیونگ بالاخره ایستاد.
نگاهش را به چشمان سوا دوخت و نفس عمیقی کشید.
«من هیچ‌وقت آدمی نبودم که راحت درباره احساساتش حرف بزنه...»
صدایش آرام، اما کاملاً جدی بود.

سوا بی‌صدا منتظر ادامه حرفش ماند.
تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
«اما از وقتی وارد زندگیم شدی... همه‌چیز عوض شده.»
«هر روز بیشتر از قبل دلم می‌خواد کنارت باشم.»

برای چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
«پارک سوا...»
«من عاشقت شدم.»

سوا از شدت شوک، چند لحظه فقط به او خیره ماند.
قلبش آن‌قدر تند می‌زد که صدایش را می‌شنید.
بعد آرام لبخند زد و گفت:
«فکر می‌کردم فقط من این حس رو دارم...»

تهیونگ با ناباوری به او نگاه کرد.
سوا ادامه داد:
«منم دوستت دارم، تهیونگ...»
لبخندی روی صورت هر دویشان نشست؛ لبخندی که از ته دل بود.

تهیونگ دستش را به آرامی دراز کرد.
سوا بدون تردید دستش را در دست او گذاشت.
هر دو چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
انگار تمام دنیا برایشان از حرکت ایستاده بود.

تهیونگ با مکثی کوتاه، از سوا اجازه خواست.
وقتی سوا با لبخند سرش را تکان داد، او به‌آرامی پیش آمد و هر دو اولین بوسه کوتاه و عاشقانه‌شان را با رضایت یکدیگر تجربه کردند.
تهیونگ برای اولین بار یک حس غریب... به اسم ارامش رو تجربه کرد.
ولی یک شَکّی در دلش بود به نام... ارامش قبل از طوفان.
پس سعی کرد از این لحظه نهایت استفاده رو بکنه
مک های عمیقی می زد می خواست روح اون دختر رو هم ببوسه
سوا گونه‌هایش از خجالت سرخ شد و هر دو با خنده‌ای آرام، مسیر کنار رودخانه را ادامه دادند.

اما دورتر از آن‌ها...
مردی با لباس مشکی از داخل خودرویی پارک‌شده، بی‌صدا از هر دو عکس می‌گرفت.
چند ثانیه بعد، عکس‌ها را برای شماره‌ای ناشناس فرستاد و زیر لب گفت:
«رئیس... بالاخره نقطه‌ضعفت رو پیدا کردم...»

❝ اما سوا هنوز نمی‌دانست فردا شب، عشقی که تازه آغاز شده بود، با رازی روبه‌رو می‌شود که همه‌چیز را نابود خواهد کرد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۱ تمام روز، لبخند از روی لب‌های سو...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۹ صبح روز بعد، آسمان سئول صاف‌تر از...

https://wisgoon.com/mmanmmanimmmanmmaniبانو فالوشه🌿🌿🌿

#تاج_و_طوفانپارت ۸۸: بقیه مهم نیستنباد ملایمی برگ‌های کنار س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۱: حقیقتی که فقط یک نفر شنیدهوای بیرون قص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط