سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۱
تمام روز، لبخند از روی لبهای سوا محو نمیشد.
هنوز گرمای دستهای تهیونگ و اعتراف عاشقانهاش را به یاد داشت.
فکر میکرد بعد از مدتها، زندگی بالاخره روی خوشش را نشان داده است.
اما سرنوشت، تصمیم دیگری گرفته بود.
بعد از پایان آخرین کلاس، سوا ناگهان یادش افتاد دفتر طراحیاش را داخل کلاس جا گذاشته است.
به نگهبان گفت چند دقیقه دیگر برمیگردد و دوباره وارد ساختمان شد.
راهروهای دانشگاه در سکوت فرو رفته بودند.
فقط صدای قدمهای خودش در ساختمان میپیچید.
دفترش را برداشت و خواست برگردد که صدای برخورد چیزی از طبقه بالا شنید.
ابتدا تصور کرد یکی از استادها هنوز آنجاست.
اما چند لحظه بعد، صدای گفتوگوی دو نفر به گوشش رسید.
کنجکاوی باعث شد آرام به سمت صدا حرکت کند.
چراغقوه تلفنش را روشن کرد.
هر قدمی که برمیداشت، اضطرابش بیشتر میشد.
وقتی به انتهای راهرو رسید، درِ یکی از کلاسها نیمهباز بود.
نور ضعیفی از داخل به بیرون میتابید.
سوا با احتیاط از لای در نگاه کرد.
استاد با دیدن تهیونگ چند قدم عقب رفت.
با صدایی لرزان گفت:
«تو... اینجا چیکار میکنی؟»
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، آرام به سمت او قدم برداشت.
استاد سعی کرد خودش را به در برساند، اما دیگر دیر شده بود..
تهیونگ با چوب بیس بالی که دستش بود خیلی پر سرعتضربه ای محکم به پشت گردن استاد زد استاد خو*ن از توی دهنش بیرون ریخت و روی زمین پرت شد. شروع کرد به سرفه کردن. خو*ن بالا می اورد . تهیونگ با چشمای خمار و سردش نگاهی کرد
«خیلی تحمل داری... ( کمی خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد ) می دونی من این جمله رو خیلی دوست دارن 𝐭𝐢𝐦𝐞 𝐨𝐯𝐞𝐫 خیلی خوبه حالا... »
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چوب رو بالا برد...
«منم بهت می گم وقتت تموم شد... اون دنیا خوش بگذره »
و اخرین ضربه...
روح استاد جلوی چشم های تهیونگ پرواز کرد .
«ویوی سوا... »
چند لحظه بعد...
سوا که با شنیدن سروصدایی عجیب خودش را به همان راهرو رسانده بود، از لای در نیمهباز به داخل نگاه کرد.
همان لحظه، مردی که پشتش به در بود، آرام سرش را برگرداند.
نور چراغقوه روی چهرهاش افتاد...
سوا خشکش زد.
«... تهیونگ؟»
چراغقوه از دستش روی زمین افتاد و صدایش در راهرو پیچید.
تهیونگ با شنیدن صدا، برای اولین بار چهرهی وحشتزدهی سوا را دید.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
سوا با چشمانی پر از اشک، یک قدم عقب رفت و زیر لب گفت:
«... نه... امکان نداره...»
بعد با تمام توان برگشت و شروع به دویدن کرد.
صدای قدمهایش در راهروهای تاریک دانشگاه میپیچید و قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میآمد.
تهیونگ برای چند لحظه همانجا ایستاد.
برای اولین بار در زندگیاش نمیدانست باید از راز تاریکش محافظت کند...
یا دختری را که تازه عاشقش شده بود از دست ندهد.
❝ سوا هنوز نمیدانست پشت درِ خروجی دانشگاه، اتفاقی انتظارش را میکشد که مسیر زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۱
تمام روز، لبخند از روی لبهای سوا محو نمیشد.
هنوز گرمای دستهای تهیونگ و اعتراف عاشقانهاش را به یاد داشت.
فکر میکرد بعد از مدتها، زندگی بالاخره روی خوشش را نشان داده است.
اما سرنوشت، تصمیم دیگری گرفته بود.
بعد از پایان آخرین کلاس، سوا ناگهان یادش افتاد دفتر طراحیاش را داخل کلاس جا گذاشته است.
به نگهبان گفت چند دقیقه دیگر برمیگردد و دوباره وارد ساختمان شد.
راهروهای دانشگاه در سکوت فرو رفته بودند.
فقط صدای قدمهای خودش در ساختمان میپیچید.
دفترش را برداشت و خواست برگردد که صدای برخورد چیزی از طبقه بالا شنید.
ابتدا تصور کرد یکی از استادها هنوز آنجاست.
اما چند لحظه بعد، صدای گفتوگوی دو نفر به گوشش رسید.
کنجکاوی باعث شد آرام به سمت صدا حرکت کند.
چراغقوه تلفنش را روشن کرد.
هر قدمی که برمیداشت، اضطرابش بیشتر میشد.
وقتی به انتهای راهرو رسید، درِ یکی از کلاسها نیمهباز بود.
نور ضعیفی از داخل به بیرون میتابید.
سوا با احتیاط از لای در نگاه کرد.
استاد با دیدن تهیونگ چند قدم عقب رفت.
با صدایی لرزان گفت:
«تو... اینجا چیکار میکنی؟»
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، آرام به سمت او قدم برداشت.
استاد سعی کرد خودش را به در برساند، اما دیگر دیر شده بود..
تهیونگ با چوب بیس بالی که دستش بود خیلی پر سرعتضربه ای محکم به پشت گردن استاد زد استاد خو*ن از توی دهنش بیرون ریخت و روی زمین پرت شد. شروع کرد به سرفه کردن. خو*ن بالا می اورد . تهیونگ با چشمای خمار و سردش نگاهی کرد
«خیلی تحمل داری... ( کمی خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد ) می دونی من این جمله رو خیلی دوست دارن 𝐭𝐢𝐦𝐞 𝐨𝐯𝐞𝐫 خیلی خوبه حالا... »
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چوب رو بالا برد...
«منم بهت می گم وقتت تموم شد... اون دنیا خوش بگذره »
و اخرین ضربه...
روح استاد جلوی چشم های تهیونگ پرواز کرد .
«ویوی سوا... »
چند لحظه بعد...
سوا که با شنیدن سروصدایی عجیب خودش را به همان راهرو رسانده بود، از لای در نیمهباز به داخل نگاه کرد.
همان لحظه، مردی که پشتش به در بود، آرام سرش را برگرداند.
نور چراغقوه روی چهرهاش افتاد...
سوا خشکش زد.
«... تهیونگ؟»
چراغقوه از دستش روی زمین افتاد و صدایش در راهرو پیچید.
تهیونگ با شنیدن صدا، برای اولین بار چهرهی وحشتزدهی سوا را دید.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
سوا با چشمانی پر از اشک، یک قدم عقب رفت و زیر لب گفت:
«... نه... امکان نداره...»
بعد با تمام توان برگشت و شروع به دویدن کرد.
صدای قدمهایش در راهروهای تاریک دانشگاه میپیچید و قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میآمد.
تهیونگ برای چند لحظه همانجا ایستاد.
برای اولین بار در زندگیاش نمیدانست باید از راز تاریکش محافظت کند...
یا دختری را که تازه عاشقش شده بود از دست ندهد.
❝ سوا هنوز نمیدانست پشت درِ خروجی دانشگاه، اتفاقی انتظارش را میکشد که مسیر زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهد... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۲۵
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط