{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۷: شب قبل از رفتن
کم‌کم جمعیت خانه کمتر شد.
اهالی محله خداحافظی کردند و رفتند.
دوستان هم یکی‌یکی از خانه بیرون رفتند.
جین آخرین جرعه چایش را خورد و گفت:
— فردا خبر بده زنده‌ای.
یونگی آرام گفت:
— یا حداقل پیام بده هنوز از قصر فرار نکردی.
جیمین سوآ را بغل کرد.
— مراقب خودت باش.
تهیونگ هم لبخند زد.
— اگه خیلی اذیتت کردن ما قصر رو آتیش می‌زنیم.
نامجون خندید.
— امیدوارم به اونجا نکشه.
بعد رو به جونگ‌کوک گفت:
— مراقب باش.
جونگ‌کوک سر تکان داد.
چند دقیقه بعد خانه آرام شد.
فقط خانواده سوآ و جونگ‌کوک مانده بودند.
مامان سوآ به اتاق دخترش اشاره کرد.
— برو وسایلت رو جمع کن.
سوآ آرام گفت:
— باشه.
او به اتاقش رفت.
چند دقیقه بعد…
چمدان کوچکش را روی تخت گذاشت.
کمد را باز کرد.
چند لباس ساده برداشت.
دستش روی یکی از لباس‌ها مکث کرد.
لباسی که زمانی برای رفتن به قصر پوشیده بود.
آه کوتاهی کشید.
در همان لحظه در اتاق آرام باز شد.
مامانش وارد شد.
چند ثانیه فقط به دخترش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— کمک می‌خوای؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
— آره.
مامانش کنار او نشست و شروع کرد لباس‌ها را تا زدن.
چند دقیقه هر دو در سکوت کار کردند.
بعد مامان سوآ آرام گفت:
— می‌ترسم.
سوآ دستش را متوقف کرد.
— مامان…
مامانش ادامه داد:
— اونجا جای آدم‌های معمولی نیست.
— من دخترم رو می‌شناسم تو قلبت خیلی نرمه.
سوآ آرام لبخند زد.
— ولی ضعیف نیستم.
مامانش نگاهش کرد.
— می‌دونم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد مامانش آهسته گفت:
— واقعاً انقدر دوستش داری؟
سوآ بدون فکر گفت:
— آره.
مامانش لبخند تلخی زد.
— وقتی برای اولین بار اومدی خونه و گفتی یه پسری رو دوست داری… فکر نمی‌کردم یه روز بفهمم اون پسر ولیعهد کشوره.
سوآ خندید.
مامانش دست دخترش را گرفت.
— فقط یه چیز رو یادت باشه.
سوآ پرسید:
— چی؟
مامانش گفت:
— هر اتفاقی افتاد…تو اول دختر منی بعد هر چیز دیگه.
چشم‌های سوآ کمی خیس شد.
— می‌دونم.
مامانش آرام او را بغل کرد.
— فقط سالم برگرد خونه.
سوآ سرش را روی شانه مادرش گذاشت.
— برمی‌گردم.
چند دقیقه بعد…
سوآ چمدانش را بست.
وقتی از اتاق بیرون آمد…
دید جونگ‌کوک در حیاط ایستاده.
آسمان تاریک بود.
او آرام جلو رفت.
— هنوز بیداری؟
جونگ‌کوک برگشت.
— خوابم نمیاد.
سوآ کنارش ایستاد.
چند لحظه هر دو به آسمان نگاه کردند.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— می‌دونی می‌تونستی قبول نکنی.
سوآ لبخند زد.
— می‌دونم ولی اون وقت باید تا آخر عمر با مادرت می‌جنگیدیم.
جونگ‌کوک خندید.
— جنگ با مادرم هنوز هم تموم نشده.
سوآ نگاهش کرد.
— می‌ترسی؟
جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— آره.
سوآ تعجب کرد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— نه برای خودم...برای تو.
سوآ لبخند کوچکی زد.
— من از پسش برمیام.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
— می‌دونم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگ‌کوک آرام گفت:
— فقط یه چیز هست که نمی‌تونم تحمل کنم.
سوآ پرسید:
— چی؟
جونگ‌کوک آهسته جواب داد:
— اینکه نتونم ازت محافظت کنم.
سوآ دستش را گرفت.
— لازم نیست همیشه محافظم باشی.
جونگ‌کوک گفت:
— ولی می‌خوام.
سوآ لبخند زد.
— پس فقط یه کار بکن...صبر کن.
جونگ‌کوک ابرو بالا برد.
— برای چی؟
سوآ آرام گفت:
— برای وقتی که این یک ماه تموم بشه و من برگردم.
جونگ‌کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد دستش را محکم‌تر گرفت.
— من تمام عمرم صبر می‌کنم.
باد آرامی در حیاط وزید.
و هر دو می‌دانستند…
فردا همه چیز تغییر می‌کند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۶: نقشه‌ای که در یک شب کشیده شدچند لحظه س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگوقتی ماشین جلوی خان...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۵: بهترین صبح زندگی؟چند لحظه بعد از رفتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط