یک هفته از آن اتفاق گذشته بود. آن مرد به همراه ان خدمتکار
یک هفته از آن اتفاق گذشته بود. آن مرد به همراه ان خدمتکار دیگر زنده نبودند. بانوی قاتل به بهانه ی ترس استعفاء داد و حتی مورد باز جویی قرار گرفت ولی کسی به او شک نکرد. سپس پلیس ها او را رها کردند. بانوی قاتل طوری در خیابان های پاریس قدم میزد که انگار هفته ی قبل هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. او در حال قدم زدن به لباس های داخل ویترین مغازه ها نگاه می کرد و ناگهان با خود زمزمه کرد:
«برای جشن بعدی چه لباسی بپوشم؟ حتما این بار من به عنوان یک مهمان به آن هتل میروم!»
اهی کشید و ناگهان فردی دست بر روی شانه ی او گذاشت.
-فیونا! ببینم کاری که ازت خواستم و انجام دادی؟
-مگه به گوشِت نرسید؟
-چرا رسید!
-خب! پس چرا میخوای از زبون منم بشنوی؟
-اخه میدونی چیه! باید مطمئن میشدم که اون شاهکار کار تو بود.
هردو بهم نگاه می کردند و هیچ حرف دیگری هم نزدند. که ناگهان ان زن شروع به حرکت کرد، فیونا هم پشت سر او راه افتاد.
در راه فیونا همش به لباس ها نگاه می کرد. ان زن ازش پرسید:« چرا به مغازه های لباس فروشی خیره شدی؟»
فیونا حرفی نزد و به سکوت ادامه داد، اما انگار نمی تونست جلوی خودش را بگیرد و سریع گفت:« لونا! میشه این هفته مرخصی بگیرم؟»
-مرخصی! واقعا! اونم تو؟
-درسته! لطفا
-بزار بعدا بهش فکر می کنم.
فیونا سری تکان داد و تشکر کرد. و به راه خود ادامه دادند.
طولی نکشید که به یک هتل رسیدند. هتل به قدری باشکوه بود که نمیشد کسی از کنارش رد شود ولی نگاهی از سر تا پا به ان هتل نندازد. اما شیطان هم همیشه پشت چهره های قشنگش قایم می شود. این هتل یک چهره ای بیش نیست و شیطانی که این چهره را روی صورتش داشت فردی به نام « کریستین» بود، ولی خب «بود». اونم نتونست تو این دنیا ماندگار بشه.
«برای جشن بعدی چه لباسی بپوشم؟ حتما این بار من به عنوان یک مهمان به آن هتل میروم!»
اهی کشید و ناگهان فردی دست بر روی شانه ی او گذاشت.
-فیونا! ببینم کاری که ازت خواستم و انجام دادی؟
-مگه به گوشِت نرسید؟
-چرا رسید!
-خب! پس چرا میخوای از زبون منم بشنوی؟
-اخه میدونی چیه! باید مطمئن میشدم که اون شاهکار کار تو بود.
هردو بهم نگاه می کردند و هیچ حرف دیگری هم نزدند. که ناگهان ان زن شروع به حرکت کرد، فیونا هم پشت سر او راه افتاد.
در راه فیونا همش به لباس ها نگاه می کرد. ان زن ازش پرسید:« چرا به مغازه های لباس فروشی خیره شدی؟»
فیونا حرفی نزد و به سکوت ادامه داد، اما انگار نمی تونست جلوی خودش را بگیرد و سریع گفت:« لونا! میشه این هفته مرخصی بگیرم؟»
-مرخصی! واقعا! اونم تو؟
-درسته! لطفا
-بزار بعدا بهش فکر می کنم.
فیونا سری تکان داد و تشکر کرد. و به راه خود ادامه دادند.
طولی نکشید که به یک هتل رسیدند. هتل به قدری باشکوه بود که نمیشد کسی از کنارش رد شود ولی نگاهی از سر تا پا به ان هتل نندازد. اما شیطان هم همیشه پشت چهره های قشنگش قایم می شود. این هتل یک چهره ای بیش نیست و شیطانی که این چهره را روی صورتش داشت فردی به نام « کریستین» بود، ولی خب «بود». اونم نتونست تو این دنیا ماندگار بشه.
- ۴.۳k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط