دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا71
آخرین تیکه ی پیتزاش رو خورد، با آرامش از روی صندلی پاشد و گفت:
_ وظیفه ی تو گوش دادن به حرفِ منه
یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
_ نه بابا؟ و اگه گوش ندم؟
_ بد میشه واست
_ چیکار میخوای بکنی مثلا؟ میخوای اخراجم کنی؟
_ نه
_ پس چی
_ به مدت قراردادت اضافه میشه
دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:
_ این قانون مسخره رو از کجات درآوردی تو؟
_ همینه دیگه
_ اون قراردادی که این قانون رو داخلش نوشته و من امضاش کردم رو میتونم ببینم؟!
یه قدم به سمتم اومد و گفت:
_ انقدر بحث نکن پاشو برو تمیز کن
_ به هیچ وجه
_ اگه جمع کنی دیگه لازم نیست شب بعد از کارت بیای شام درست کنی
با چشمهای ریز شده نگاهش کردم که دستاش رو از هم باز کرد و گفت:
_ چیه؟ کلکی تو کارم نیست، نمیخواد بیایی
_ من به تو اعتماد ندارم
_ خب دیگه این مشکل خودته
_ نمیاما
_ نیا دیگه، نیا
_ اوکی
جلوی راهم رو سد کرده بود پس به سمت عقب هلش دادم و به سمت سالن رفتم و مشفول کردن جمع کردن گندکاریش شدم.
وقتی همش رو تمیز کردم، یه لیوان آب خوردم و بی توجه به اون که مشغول تلویزیون دیدن بود، لباسام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
حتی ازش خداحافظی هم نکردم؛ والا آدمِ بیشعور که خداحافظی نمیخواد!
از خونه که بیرون رفتم سوار ماشین شدم و به سمت فست فودی که تو همون خیابون بود رفتم.
بعد از پنج دقیقه رسیدم، حوصله ی پیتزا نداشتم پس یه ساندویج هات داگ سفارش دادم و منتظر شدم.
_ خانم همینجا میخورید؟
_ نه میبرم
_ اوکی بفرمایید
ساندویج رو ازش گرفتم و از مغازه بیرون رفتم و خواستم سوار ماشین بشم که یه بچه ی کوچیک هشت نُه ساله کنارم ماشین روی جدول خیابون دیدم که به پلاستیک توی دستم زل زده بود پس مسیرم رو کج کردم، به سمتش رفتم و گفتم:
_ سلام کوچولو
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ من کوچولو نیستما
از لحن بچگونه اما مغرورش لبخندی روی لبم نشست و کنارش زانو زدم و گفتم:
_ اسمت چیه؟
_ مامانم گفته اسمم رو به غریبه ها نگم
_ باشه نگو
آخرین تیکه ی پیتزاش رو خورد، با آرامش از روی صندلی پاشد و گفت:
_ وظیفه ی تو گوش دادن به حرفِ منه
یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
_ نه بابا؟ و اگه گوش ندم؟
_ بد میشه واست
_ چیکار میخوای بکنی مثلا؟ میخوای اخراجم کنی؟
_ نه
_ پس چی
_ به مدت قراردادت اضافه میشه
دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:
_ این قانون مسخره رو از کجات درآوردی تو؟
_ همینه دیگه
_ اون قراردادی که این قانون رو داخلش نوشته و من امضاش کردم رو میتونم ببینم؟!
یه قدم به سمتم اومد و گفت:
_ انقدر بحث نکن پاشو برو تمیز کن
_ به هیچ وجه
_ اگه جمع کنی دیگه لازم نیست شب بعد از کارت بیای شام درست کنی
با چشمهای ریز شده نگاهش کردم که دستاش رو از هم باز کرد و گفت:
_ چیه؟ کلکی تو کارم نیست، نمیخواد بیایی
_ من به تو اعتماد ندارم
_ خب دیگه این مشکل خودته
_ نمیاما
_ نیا دیگه، نیا
_ اوکی
جلوی راهم رو سد کرده بود پس به سمت عقب هلش دادم و به سمت سالن رفتم و مشفول کردن جمع کردن گندکاریش شدم.
وقتی همش رو تمیز کردم، یه لیوان آب خوردم و بی توجه به اون که مشغول تلویزیون دیدن بود، لباسام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
حتی ازش خداحافظی هم نکردم؛ والا آدمِ بیشعور که خداحافظی نمیخواد!
از خونه که بیرون رفتم سوار ماشین شدم و به سمت فست فودی که تو همون خیابون بود رفتم.
بعد از پنج دقیقه رسیدم، حوصله ی پیتزا نداشتم پس یه ساندویج هات داگ سفارش دادم و منتظر شدم.
_ خانم همینجا میخورید؟
_ نه میبرم
_ اوکی بفرمایید
ساندویج رو ازش گرفتم و از مغازه بیرون رفتم و خواستم سوار ماشین بشم که یه بچه ی کوچیک هشت نُه ساله کنارم ماشین روی جدول خیابون دیدم که به پلاستیک توی دستم زل زده بود پس مسیرم رو کج کردم، به سمتش رفتم و گفتم:
_ سلام کوچولو
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_ من کوچولو نیستما
از لحن بچگونه اما مغرورش لبخندی روی لبم نشست و کنارش زانو زدم و گفتم:
_ اسمت چیه؟
_ مامانم گفته اسمم رو به غریبه ها نگم
_ باشه نگو
- ۸.۴k
- ۰۸ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط