همخونه اخموی من
•••••همخونه اخموی من💚🐸••••
#𝙋𝙖𝙧𝙩_65
#همخونه_اخموی_من
_خودش خوب میدونه منظورم چیه
لبخند هول هولکی زدم و رو به عمو که چشماش هرلحظه داشت قرمزتر میشد با صدای لرزونی گفتم
_چی...چیو؟من...متوجه حرفتون نمیشم
چشماش محکم روی هم بست و یهو از روی مبل بلند شد و با صدای بلندی گفت...
حامد_باتواممممممم؟؟؟؟کی میخواستی بهم بگی مریض بودنتو هااااااااا
های اخر رو چنان اربده کشید
که فاطمه خانم و دخترش که توی خونه کار میکردن
سراسیمه وارد سالن شدن زن عمو با بهت و ترس نگاهم میکرد
تپش قلبم شروع شد استرس تموم وجودم رو گرفت
سرم به دوران افتاد و فقط نگاه عمو میکردم
هرلحظه تپش قلبم بیشتر و بیشتر میشد
عمو با دیدن فاطمه و دخترش با فریاد بلندی رو بهشون گفت
#𝙋𝙖𝙧𝙩_65
#همخونه_اخموی_من
_خودش خوب میدونه منظورم چیه
لبخند هول هولکی زدم و رو به عمو که چشماش هرلحظه داشت قرمزتر میشد با صدای لرزونی گفتم
_چی...چیو؟من...متوجه حرفتون نمیشم
چشماش محکم روی هم بست و یهو از روی مبل بلند شد و با صدای بلندی گفت...
حامد_باتواممممممم؟؟؟؟کی میخواستی بهم بگی مریض بودنتو هااااااااا
های اخر رو چنان اربده کشید
که فاطمه خانم و دخترش که توی خونه کار میکردن
سراسیمه وارد سالن شدن زن عمو با بهت و ترس نگاهم میکرد
تپش قلبم شروع شد استرس تموم وجودم رو گرفت
سرم به دوران افتاد و فقط نگاه عمو میکردم
هرلحظه تپش قلبم بیشتر و بیشتر میشد
عمو با دیدن فاطمه و دخترش با فریاد بلندی رو بهشون گفت
- ۲.۷k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط