همخونه اخموی من
•••••همخونه اخموی من💚🐸••••
#𝙋𝙖𝙧𝙩_63
#همخونه_اخموی_من
رفتیم زن عمو و عمو هم نشسته بودن و با دیدن ما لبخندی زدن و عمو گفت
_چه عجب مادمازل افتخار داد بیدارشه
_ببخشید خیلی خسته بودم
زن عمو_خوب خوابیدی دخترم حامد رو ولش کن خودش وقتی میخوابه باید بزور بیدارش کرد
حامد_عه عه زن من کی اینجودم؟
زن عمو پشت چشمی نازک کرد منو بی بی خندیدیم
پشت میز نشستیم و شروع به خوردن شام کردیم
یه لحظه سر بلند کردم که اب بردارم که نگاه خیره ی عمو رو روی خودم دیدم
نگاهش غم داشت هم غم هم ترس ،متوجه من شد
لبخندی زد و مشغول شام خوردن شد
شونه ای بالا انداختم و بعد از اب خوردن ادامه شام رو توی سکوت خوردیم...
نیم ساعتی از رفتن بی بی میگذشت و همه توی سالن نشسته بودیم
#𝙋𝙖𝙧𝙩_63
#همخونه_اخموی_من
رفتیم زن عمو و عمو هم نشسته بودن و با دیدن ما لبخندی زدن و عمو گفت
_چه عجب مادمازل افتخار داد بیدارشه
_ببخشید خیلی خسته بودم
زن عمو_خوب خوابیدی دخترم حامد رو ولش کن خودش وقتی میخوابه باید بزور بیدارش کرد
حامد_عه عه زن من کی اینجودم؟
زن عمو پشت چشمی نازک کرد منو بی بی خندیدیم
پشت میز نشستیم و شروع به خوردن شام کردیم
یه لحظه سر بلند کردم که اب بردارم که نگاه خیره ی عمو رو روی خودم دیدم
نگاهش غم داشت هم غم هم ترس ،متوجه من شد
لبخندی زد و مشغول شام خوردن شد
شونه ای بالا انداختم و بعد از اب خوردن ادامه شام رو توی سکوت خوردیم...
نیم ساعتی از رفتن بی بی میگذشت و همه توی سالن نشسته بودیم
- ۳.۳k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط