Violin«2»🎻
The hated Queen1
سه ماه گذشت...سه ماه از شروع گریه های درخفا و شبانه مادر و سکوتوگوشهگیریی بیسابقه خواهر شش ساله کوچکم...موگه.(*موگه نام فرانسوی به معنی گلیخ) سهماه از شوکبرانگیز ترین شب تمام سالهای عمرم...سهماه...از رفتن ناگهانی ارزشمندترین شخص زندگی ام...پدر...درست در اولین روز آفتابی پاییزیی...روزی ک از بهترین به بدترین روز زندگیام تبدیل شد.
----------------------
پلک هایم را به سختی گشودم،نور آفتاب مستقیما ب چشمانم برخورد کرد و باعث جمعشدنشان شد..پس از لحظه ای مغزم شروع به پردازش اطراف کرد و با به یاد آوردن چیزیی به سرعت سرم را از روی میز برداشتم بدنم از شدت خشکی توان حرکت نداشت به سختی از روی صندلی بلند شدم و به سمت مادر که مشغول آماده کردن صبحانه بود قدم برداشتم و از پشت، بدن نحیف و خستهاش را در آغوش گرفتم و به صدای قلب مهربانش گوش سپردم💓🌺 مادر×صبح بخیر بیدار شدیی...الان صبحانه آماده میشه برو خواهرت رو صدا کن، فقط...لطفا دیگه شبها وقتی خوابت میاد روی میزنشین اینطور ب خودت آسیب میزنی...لبخندی به توجه آرامش بخشش زدم+چشم دیگه تکرار نمیشه🙂😁💕
-----------------------
بعد از صبحانه مثل تکتک روزهای دوماهِ گذشته به قصد یافتن کاریی مناسب خانه را ترک کردم...خیاط خانه،گلفروشی آقای برک،شیرینی فروشی خانم رزا،مزرعه ها و هرجای دیگری ک امیدداشتم بتوانم شغل مناسبی پیدا کنم..و باز هم مثل همیشه...!
----------------------
هوا رو به تاریکی میرفت و باید پیش از نگران شدن مادر به خانه بازمیگشتم، مسیرم را به سمت خانه تغییر دادم. #هی تو...دختر باتوام حواست کجاست؟! +عا من؟ بله بفرمایید #از صبح دنبالتم انگاریی ک دنبال کار میگردی🚬....ابروهایم را با تعجب بالا انداختم، بنظر عجیب و غیرقابل اعتماد میآمد +خیلی ممنون اما اشتباه متوجه شدید.روز بخیر....توجه بیشتری نکردم و دوباره راه خانه را درپیش گرفتم.
-----------------------
#درآمد خیلی خوبی داره...اونقدر ک زندگی مادر و آینده خواهر کوچیکت و تضمین کنه🙄😏. +تو...تو کی هستی؟ چطور به خودت اجازه دخالت توی حریم خانوادم رو میدیی!!!.بهتره که همین الان تمومش کنی و راهی ک اومدی رو برگردی، فکر قبول کردن من روهم از سرت بیرون کن!خداحافظ🙂!.🚶. #حتی اگه ب قیمت جونشون تموم شه؟اوکی. مرسی ک روشنم کردید.روزبخیر لیدی😏⛓️🚶. +😳.....صبر کن!...چی میخوای؟! #اوء خوبه، پس سر عقل اومدیی😏📎 +حرفتو بزن😤. #عح لطفا صبر داشته باشید بانوی جوان🙂😏...توباید همراه من بیایی. +الان؟! امکان نداره! من باید هرچه زودتر برگردم!. #😐،مثل اینکه هنوز نفهمیدی چیگفتم:| +عااا خب ببین اگه الان نرم مادرم نگران میشه، باوجود شناختی ک ازت پیداکردم حتما باید خیلی بیشتر از ی آدرس خونه ساده بدونی پس فرار نمیکنم، بااجازه من برم...فعلا،هواهم دیگه تاریک شده،شب خوش.
-----------------------
#هی تو...کجا میریی مثل اینکه قصد نداریی معنی کلماتم و درک کنی!!!، حالا ک اینطوره... خودت خواستی!. ...با عصبانیت به سمتم امد، نمیدانم چرا اما به تنها فرمان ذهنی ام گوش سپردم و سعی کردم با سرعت هرچه تمامتر از آنجا دور شوم..اما...🙂💔. #کجا میخوای فرار کنی بچهجون😏. +عهدبههیننیتیتزتبان هیییی باتوام بهتره همین الان تمومش کنی وگرنه به نفعت تموم نمیشه ولم کنننن!!! #😏🚶. +هییییی باتوام فکرکنم ب اندازه کافی واضح گفتممم!!! کجایییی میشنویی چی میگممم!!!...هوففف مردک دیوانه باآن شکم گنده و موهای نامرتب و عرق کرده اش من را روی شانه گذاشته و به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد، کم مانده بود اشکم دربیایدಠ_ಠ،آه خدای من.
------------------------
سه ماه گذشت...سه ماه از شروع گریه های درخفا و شبانه مادر و سکوتوگوشهگیریی بیسابقه خواهر شش ساله کوچکم...موگه.(*موگه نام فرانسوی به معنی گلیخ) سهماه از شوکبرانگیز ترین شب تمام سالهای عمرم...سهماه...از رفتن ناگهانی ارزشمندترین شخص زندگی ام...پدر...درست در اولین روز آفتابی پاییزیی...روزی ک از بهترین به بدترین روز زندگیام تبدیل شد.
----------------------
پلک هایم را به سختی گشودم،نور آفتاب مستقیما ب چشمانم برخورد کرد و باعث جمعشدنشان شد..پس از لحظه ای مغزم شروع به پردازش اطراف کرد و با به یاد آوردن چیزیی به سرعت سرم را از روی میز برداشتم بدنم از شدت خشکی توان حرکت نداشت به سختی از روی صندلی بلند شدم و به سمت مادر که مشغول آماده کردن صبحانه بود قدم برداشتم و از پشت، بدن نحیف و خستهاش را در آغوش گرفتم و به صدای قلب مهربانش گوش سپردم💓🌺 مادر×صبح بخیر بیدار شدیی...الان صبحانه آماده میشه برو خواهرت رو صدا کن، فقط...لطفا دیگه شبها وقتی خوابت میاد روی میزنشین اینطور ب خودت آسیب میزنی...لبخندی به توجه آرامش بخشش زدم+چشم دیگه تکرار نمیشه🙂😁💕
-----------------------
بعد از صبحانه مثل تکتک روزهای دوماهِ گذشته به قصد یافتن کاریی مناسب خانه را ترک کردم...خیاط خانه،گلفروشی آقای برک،شیرینی فروشی خانم رزا،مزرعه ها و هرجای دیگری ک امیدداشتم بتوانم شغل مناسبی پیدا کنم..و باز هم مثل همیشه...!
----------------------
هوا رو به تاریکی میرفت و باید پیش از نگران شدن مادر به خانه بازمیگشتم، مسیرم را به سمت خانه تغییر دادم. #هی تو...دختر باتوام حواست کجاست؟! +عا من؟ بله بفرمایید #از صبح دنبالتم انگاریی ک دنبال کار میگردی🚬....ابروهایم را با تعجب بالا انداختم، بنظر عجیب و غیرقابل اعتماد میآمد +خیلی ممنون اما اشتباه متوجه شدید.روز بخیر....توجه بیشتری نکردم و دوباره راه خانه را درپیش گرفتم.
-----------------------
#درآمد خیلی خوبی داره...اونقدر ک زندگی مادر و آینده خواهر کوچیکت و تضمین کنه🙄😏. +تو...تو کی هستی؟ چطور به خودت اجازه دخالت توی حریم خانوادم رو میدیی!!!.بهتره که همین الان تمومش کنی و راهی ک اومدی رو برگردی، فکر قبول کردن من روهم از سرت بیرون کن!خداحافظ🙂!.🚶. #حتی اگه ب قیمت جونشون تموم شه؟اوکی. مرسی ک روشنم کردید.روزبخیر لیدی😏⛓️🚶. +😳.....صبر کن!...چی میخوای؟! #اوء خوبه، پس سر عقل اومدیی😏📎 +حرفتو بزن😤. #عح لطفا صبر داشته باشید بانوی جوان🙂😏...توباید همراه من بیایی. +الان؟! امکان نداره! من باید هرچه زودتر برگردم!. #😐،مثل اینکه هنوز نفهمیدی چیگفتم:| +عااا خب ببین اگه الان نرم مادرم نگران میشه، باوجود شناختی ک ازت پیداکردم حتما باید خیلی بیشتر از ی آدرس خونه ساده بدونی پس فرار نمیکنم، بااجازه من برم...فعلا،هواهم دیگه تاریک شده،شب خوش.
-----------------------
#هی تو...کجا میریی مثل اینکه قصد نداریی معنی کلماتم و درک کنی!!!، حالا ک اینطوره... خودت خواستی!. ...با عصبانیت به سمتم امد، نمیدانم چرا اما به تنها فرمان ذهنی ام گوش سپردم و سعی کردم با سرعت هرچه تمامتر از آنجا دور شوم..اما...🙂💔. #کجا میخوای فرار کنی بچهجون😏. +عهدبههیننیتیتزتبان هیییی باتوام بهتره همین الان تمومش کنی وگرنه به نفعت تموم نمیشه ولم کنننن!!! #😏🚶. +هییییی باتوام فکرکنم ب اندازه کافی واضح گفتممم!!! کجایییی میشنویی چی میگممم!!!...هوففف مردک دیوانه باآن شکم گنده و موهای نامرتب و عرق کرده اش من را روی شانه گذاشته و به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد، کم مانده بود اشکم دربیایدಠ_ಠ،آه خدای من.
------------------------
- ۲.۴k
- ۰۴ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط