همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 79.
"ویو ملیس"
ساعت نزدیک شش عصر بود.
بالاخره کار شرکت تموم شده بود.
کمرم رو کش دادم.
+«آخ... امروز واقعاً خسته شدم.»
سوآ از پشت میزش گفت:
_«امروز همه خسته شدن.»
لبخند زدم.
کیفم رو برداشتم و از شرکت بیرون اومدم.
هنوز چند قدم از در فاصله نگرفته بودم...
که یه ماشین مشکی جلوی پام ترمز کرد.
جیییغ...
اخم کردم.
_«کیه دیگه؟»
شیشه آروم پایین اومد.
و...
همون لبخند همیشگی.
لیام.
دستش رو روی فرمون گذاشته بود و با شیطنت نگام میکرد.
_«خانوم معمار.»
_«تاکسی لازم ندارین؟»
چشمامو چرخوندم.
+«من تاکسی اینترنتی نمیشینم.»
لیام دستشو روی قلبش گذاشت.
_«وای...»
_«دلم شکست.»
+«خوبه.»
_«بشین دیگه.»
+«نه.»
_«چرا؟»
+«چون دفعهی قبل گفتی فقط ده دقیقه میچرخیم.»
_«آخرش سه ساعت بیرون بودیم.»
لیام خندید.
_«اون یه سوءتفاهم بود.»
+«اسمش آدمربایی بود.»
رهگذرها با تعجب به بحثمون نگاه میکردن.
لیام پیاده شد.
اومد روبهروم ایستاد.
_«باشه.»
_«قول میدم این بار فقط شام.»
دست به سینه شدم.
+«قول؟»
_«قول.»
+«دروغ نگی.»
_«به جون خودم.»
یه ابرو بالا انداختم.
+«به جون خودت خیلی راحت قسم میخوری.»
خندید.
_«باشه...»
_«به جون قهوه.»
با شنیدن این قسم...
دیگه نتونستم نخندم.
+«واقعاً عجیبی.»
_«ولی خندیدی.»
+«اشتباهی بود.»
_«نه.»
_«از ته دل خندیدی.»
با حرص آرومی زدم روی بازوش.
+«پررو.»
لیام همونطور که بازوش رو میمالید، لبخند زد.
_«پس یعنی میای؟»
چند ثانیه خودمو لوس کردم.
بعد آهی کشیدم.
+«باشه.»
+«ولی فقط شام.»
_«قول.»
نیم ساعت بعد...
توی یه رستوران دنج کنار پنجره نشسته بودیم.
لیام منو نگاه میکرد.
اونقدر...
که آخرش کلافه شدم.
+«چیه؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا زل زدی؟»
_«دارم حفظت میکنم.»
قاشق از دستم افتاد.
+«چی؟»
_«شاید یه روز پیر شدی.»
_«اون وقت یادم باشه جوونیت چه شکلی بود.»
صورتم داغ شد.
+«این چه حرفیه؟»
لیام آروم خندید.
_«واقعی بود.»
سرمو پایین انداختم تا گونههامو نبینه.
اون لحظه...
لیام برای اولین بار...
جدی شد.
_«ملیس.»
+«هوم؟»
_«ممنون.»
سرمو بلند کردم.
+«برای چی؟»
_«برای اینکه...»
_«با وجود اخلاق افتضاحم...»
_«هنوز کنارمی.»
لبخند آرومی زدم.
دستم رو روی میز جلو بردم.
و خیلی آروم...
روی دستش گذاشتم.
+«اخلاقت افتضاح نیست.»
+«فقط...»
+«یکم زیادی شیطونی.»
لیام انگشتاش رو دور دستم حلقه کرد.
لبخندش این بار...
آرومتر و واقعیتر بود.
_«پس...»
_«یعنی هنوز از دستم فرار نمیکنی؟»
با شیطنت گفتم:
+«فعلاً نه.»
_«فعلاً؟»
+«آره.»
+«اگه اذیتم کنی...»
+«فرار میکنم.»
لیام خندید.
_«پس باید خیلی مواظب باشم.»
و پشت پنجره...
بارون آروم روی شیشه مینشست.
در حالی که برای اولین بار بعد از مدتها...
هر دو، بدون عجله...
فقط از کنار هم بودن لذت میبردند.
پارت 79.
"ویو ملیس"
ساعت نزدیک شش عصر بود.
بالاخره کار شرکت تموم شده بود.
کمرم رو کش دادم.
+«آخ... امروز واقعاً خسته شدم.»
سوآ از پشت میزش گفت:
_«امروز همه خسته شدن.»
لبخند زدم.
کیفم رو برداشتم و از شرکت بیرون اومدم.
هنوز چند قدم از در فاصله نگرفته بودم...
که یه ماشین مشکی جلوی پام ترمز کرد.
جیییغ...
اخم کردم.
_«کیه دیگه؟»
شیشه آروم پایین اومد.
و...
همون لبخند همیشگی.
لیام.
دستش رو روی فرمون گذاشته بود و با شیطنت نگام میکرد.
_«خانوم معمار.»
_«تاکسی لازم ندارین؟»
چشمامو چرخوندم.
+«من تاکسی اینترنتی نمیشینم.»
لیام دستشو روی قلبش گذاشت.
_«وای...»
_«دلم شکست.»
+«خوبه.»
_«بشین دیگه.»
+«نه.»
_«چرا؟»
+«چون دفعهی قبل گفتی فقط ده دقیقه میچرخیم.»
_«آخرش سه ساعت بیرون بودیم.»
لیام خندید.
_«اون یه سوءتفاهم بود.»
+«اسمش آدمربایی بود.»
رهگذرها با تعجب به بحثمون نگاه میکردن.
لیام پیاده شد.
اومد روبهروم ایستاد.
_«باشه.»
_«قول میدم این بار فقط شام.»
دست به سینه شدم.
+«قول؟»
_«قول.»
+«دروغ نگی.»
_«به جون خودم.»
یه ابرو بالا انداختم.
+«به جون خودت خیلی راحت قسم میخوری.»
خندید.
_«باشه...»
_«به جون قهوه.»
با شنیدن این قسم...
دیگه نتونستم نخندم.
+«واقعاً عجیبی.»
_«ولی خندیدی.»
+«اشتباهی بود.»
_«نه.»
_«از ته دل خندیدی.»
با حرص آرومی زدم روی بازوش.
+«پررو.»
لیام همونطور که بازوش رو میمالید، لبخند زد.
_«پس یعنی میای؟»
چند ثانیه خودمو لوس کردم.
بعد آهی کشیدم.
+«باشه.»
+«ولی فقط شام.»
_«قول.»
نیم ساعت بعد...
توی یه رستوران دنج کنار پنجره نشسته بودیم.
لیام منو نگاه میکرد.
اونقدر...
که آخرش کلافه شدم.
+«چیه؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا زل زدی؟»
_«دارم حفظت میکنم.»
قاشق از دستم افتاد.
+«چی؟»
_«شاید یه روز پیر شدی.»
_«اون وقت یادم باشه جوونیت چه شکلی بود.»
صورتم داغ شد.
+«این چه حرفیه؟»
لیام آروم خندید.
_«واقعی بود.»
سرمو پایین انداختم تا گونههامو نبینه.
اون لحظه...
لیام برای اولین بار...
جدی شد.
_«ملیس.»
+«هوم؟»
_«ممنون.»
سرمو بلند کردم.
+«برای چی؟»
_«برای اینکه...»
_«با وجود اخلاق افتضاحم...»
_«هنوز کنارمی.»
لبخند آرومی زدم.
دستم رو روی میز جلو بردم.
و خیلی آروم...
روی دستش گذاشتم.
+«اخلاقت افتضاح نیست.»
+«فقط...»
+«یکم زیادی شیطونی.»
لیام انگشتاش رو دور دستم حلقه کرد.
لبخندش این بار...
آرومتر و واقعیتر بود.
_«پس...»
_«یعنی هنوز از دستم فرار نمیکنی؟»
با شیطنت گفتم:
+«فعلاً نه.»
_«فعلاً؟»
+«آره.»
+«اگه اذیتم کنی...»
+«فرار میکنم.»
لیام خندید.
_«پس باید خیلی مواظب باشم.»
و پشت پنجره...
بارون آروم روی شیشه مینشست.
در حالی که برای اولین بار بعد از مدتها...
هر دو، بدون عجله...
فقط از کنار هم بودن لذت میبردند.
- ۱.۶k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط