Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 31
ایزابلا با گیجی به فکر فرو رفت
ولادیمر وولکوف کی بود؟ چرا اسمش امد تو ذهنش؟ اون تصاویر گنگی که دید مال چی بود؟ چرا انگار خاطرات خودش بودن ولی یادش نمیومد چیزی
و بدتر از اینا، اون خواب یا کابوس چی بود
ایزابلا داشت کلافه میشد و عقلشو از دست میداد دیگه نمیتونست تشخیص بده که کدومش واقعیه، کدومش خوابه و کدومش خاطره است
همه چیز براش گیج کننده و غیر قابل هضم بود
ذهنش داشت منفجر میشد، دیگه نمیتونست این حجم از فکر رو تحمل کنه
همین جور که داشت با فکر های خودش کلنجار میرفت در اتاق سفید باز شد و دونفر امدن داخل
ایزابلا اولش متوجه ورود اون دو نفر نشد وقتی که امدن تا ایزابلا ببرن بیرون ایزابلا تازه متوجه حضورشون شد و وقتی دست بادیگارد ها نزدیکش شد و با داد گفت«چتونه وحشی ها؟ ولم کنین ببینم»
ولی حرف خاش تاثیری نداشتن و بادیگارد ها کار خودشونو کردن و ایزابلا رو بردن بیرون
ایزابلا سعی داشت از اون دوتا حرف بکشه بیرون که حداقل بفهمه که کجا دارن می برندش ولی کارساز نبود و اونا یه کلمه هم حرف نزدن
در نهایت ایزابلا رو بردن پرت کردن توی یه اتاق نسبتا تاریک
ایزابلا«هوش وحشی آروم تر چرا هل میدی؟ مرت≛یکه عوـــــ......»
وقتی سرش رو اورد بالا با چیزی که دیدی حرفش نصفه موند
البته بهتر بگیم با فردی که دیدی حرفش نصفه موند
اون جا روی صندلی آنا نشسته بود
این امکان نداشت، ایزابلا مطمئین بود که آنا مرده، جلو خودش کشتنش پس الان چه جوری؟ مگه میشه
آنا:«ایزابلا، چطوری دختر....دلم برات تنگ شده بود..... »
ایزابلا با بغض دوید سمت آنا و محکم بغلش کرد «تو زنده ای.... ولی چه جوری؟ »
آنا هم ایزابلا رو بغل کرد و جواب داد«برات توضیح میدم، فقط آروم باش
ایزابلا که الان دیگه گریه افتاده بود با گریه جواب داد«نمیتونم.....فکر کردم مردی، دیگه نمیبینمت........ »
آنا آروم سر ایزابلا رو نازی کرد و سعی کرد آروم کنه«هیسسس آروم باش ایزابلا، من زنده، زنده و سالم»
ایزابلا که داشت فین فین میکرد به ایزابلا خیره شد و با دیدن سر وضع آنا یکم شوکه ولی بیشتر گیج شد
ایزابلا«آنا.......لباسات.... چرا انقد... »
آنا با لبخند وسط حرف ایزابلا پرید و گفت«میگم حالا.... بیا...بیا بشین خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده بود»
آنا ایزابلا رو برد سمت صندلی ها و وقتی نشستن برا خودش و ایزابلا قهوه ریخت
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 31
ایزابلا با گیجی به فکر فرو رفت
ولادیمر وولکوف کی بود؟ چرا اسمش امد تو ذهنش؟ اون تصاویر گنگی که دید مال چی بود؟ چرا انگار خاطرات خودش بودن ولی یادش نمیومد چیزی
و بدتر از اینا، اون خواب یا کابوس چی بود
ایزابلا داشت کلافه میشد و عقلشو از دست میداد دیگه نمیتونست تشخیص بده که کدومش واقعیه، کدومش خوابه و کدومش خاطره است
همه چیز براش گیج کننده و غیر قابل هضم بود
ذهنش داشت منفجر میشد، دیگه نمیتونست این حجم از فکر رو تحمل کنه
همین جور که داشت با فکر های خودش کلنجار میرفت در اتاق سفید باز شد و دونفر امدن داخل
ایزابلا اولش متوجه ورود اون دو نفر نشد وقتی که امدن تا ایزابلا ببرن بیرون ایزابلا تازه متوجه حضورشون شد و وقتی دست بادیگارد ها نزدیکش شد و با داد گفت«چتونه وحشی ها؟ ولم کنین ببینم»
ولی حرف خاش تاثیری نداشتن و بادیگارد ها کار خودشونو کردن و ایزابلا رو بردن بیرون
ایزابلا سعی داشت از اون دوتا حرف بکشه بیرون که حداقل بفهمه که کجا دارن می برندش ولی کارساز نبود و اونا یه کلمه هم حرف نزدن
در نهایت ایزابلا رو بردن پرت کردن توی یه اتاق نسبتا تاریک
ایزابلا«هوش وحشی آروم تر چرا هل میدی؟ مرت≛یکه عوـــــ......»
وقتی سرش رو اورد بالا با چیزی که دیدی حرفش نصفه موند
البته بهتر بگیم با فردی که دیدی حرفش نصفه موند
اون جا روی صندلی آنا نشسته بود
این امکان نداشت، ایزابلا مطمئین بود که آنا مرده، جلو خودش کشتنش پس الان چه جوری؟ مگه میشه
آنا:«ایزابلا، چطوری دختر....دلم برات تنگ شده بود..... »
ایزابلا با بغض دوید سمت آنا و محکم بغلش کرد «تو زنده ای.... ولی چه جوری؟ »
آنا هم ایزابلا رو بغل کرد و جواب داد«برات توضیح میدم، فقط آروم باش
ایزابلا که الان دیگه گریه افتاده بود با گریه جواب داد«نمیتونم.....فکر کردم مردی، دیگه نمیبینمت........ »
آنا آروم سر ایزابلا رو نازی کرد و سعی کرد آروم کنه«هیسسس آروم باش ایزابلا، من زنده، زنده و سالم»
ایزابلا که داشت فین فین میکرد به ایزابلا خیره شد و با دیدن سر وضع آنا یکم شوکه ولی بیشتر گیج شد
ایزابلا«آنا.......لباسات.... چرا انقد... »
آنا با لبخند وسط حرف ایزابلا پرید و گفت«میگم حالا.... بیا...بیا بشین خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده بود»
آنا ایزابلا رو برد سمت صندلی ها و وقتی نشستن برا خودش و ایزابلا قهوه ریخت
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط