Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 28
وقتی برگشت دید کسی نیست و فقط مارکو، ایزابلا نفس راحتی کشید و برگشت سر فضولی خودش و گفت:«ترسوندیم مارکو،این چه طرز امدنه آخه؟ »
ایزابلا خواست در پوشه دوم رو باز کنه که یهو تازه فهمیدم چی شده با شوک برگشت سمت مارکو
ایزابلا:«مارکو، تو چه جوری امدی اینجا؟ چه جوری امدی داخل؟ کسی تورو ندید؟ اگه پیدات کنن میکشنت احمق»
مارکو دست ایزابلا رو گرفت و دنبال خودش کشوند:«امدم از اینجا ببرمت بیرون
ایزابلا سعی کرد دستشو بکشه برون و گفت:«نکن،اگه اون پیدات کنه میکشتت، از اینجا برو »
مارکو ولی توجه نکرد و به کار خودش ادامه داد
ایزابلا هر چی سعی کرد نتونست مارکو رو قانع کنه که ولش کنه و بره و نزدیک بود گریه اش بگیره که یهو مارکو ایستاد
ایزابلا به اطرافش نگاه کرد،هنوز تو عمارت بودن ولی...چرا انقد خوفناک بود اینجا
ایزابلا با تردید مارکو رو صدا زد:«مارکو....؟ »
مارکو ولی به جای جواب داد فقط ایزابلا رو پشت یه ستون قایم کرد و خودش دور شد
چند ثانیه بعد از دور شدن مارکو، صدای تیر امد و ایزابلا فقط تونست ببینه که مارکو افتاد روی زمین و با عجله رفت سمت مارکو
ایزابلا:«مارکووو! »
ایزابلا کنار مارکو زانو زد و سعی کرد جلو خونریزی اش رو بگیره ولی خونریزی اش زیاد بود
ایزابلا با گریه:«مارکو؟.....نمیر... تروخدا نمیر»
همین جور که ایزابلا داشت سعی میکرد جلو خونریزی مارکو که الان دیگه تقریبا مرده بود رو بگیره دوتا بادیگارد امدن سمت اون دوتا و سعی کردن ایزابلا رو از مارکو دور کنن
ایزابلا:«نههه....ولم کنین»
ایزابلا سعی کرد خودشو از دست اونا بکشه بیرون ولی زورش به اون دوتا مرد هیکلی نمیرسید
ایزابلا با گریه :«گفتم ولم کنین، اون داره میمره...»
ایزابلا بلاخره تونست خودشو از دست اونا آزاد کنه و به سمت بدن نیمه جون مارکو دوید و با گریه گفت:«مارکو! جواب منو بده.... »
ایزابلا داشت سعی میکرد جلو خون ریزی رو بگیره که یهو یه چیزی به سرش خورد و بعدش دیگه چیزی متوجه نشد و فقط تاریکی موند.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 28
وقتی برگشت دید کسی نیست و فقط مارکو، ایزابلا نفس راحتی کشید و برگشت سر فضولی خودش و گفت:«ترسوندیم مارکو،این چه طرز امدنه آخه؟ »
ایزابلا خواست در پوشه دوم رو باز کنه که یهو تازه فهمیدم چی شده با شوک برگشت سمت مارکو
ایزابلا:«مارکو، تو چه جوری امدی اینجا؟ چه جوری امدی داخل؟ کسی تورو ندید؟ اگه پیدات کنن میکشنت احمق»
مارکو دست ایزابلا رو گرفت و دنبال خودش کشوند:«امدم از اینجا ببرمت بیرون
ایزابلا سعی کرد دستشو بکشه برون و گفت:«نکن،اگه اون پیدات کنه میکشتت، از اینجا برو »
مارکو ولی توجه نکرد و به کار خودش ادامه داد
ایزابلا هر چی سعی کرد نتونست مارکو رو قانع کنه که ولش کنه و بره و نزدیک بود گریه اش بگیره که یهو مارکو ایستاد
ایزابلا به اطرافش نگاه کرد،هنوز تو عمارت بودن ولی...چرا انقد خوفناک بود اینجا
ایزابلا با تردید مارکو رو صدا زد:«مارکو....؟ »
مارکو ولی به جای جواب داد فقط ایزابلا رو پشت یه ستون قایم کرد و خودش دور شد
چند ثانیه بعد از دور شدن مارکو، صدای تیر امد و ایزابلا فقط تونست ببینه که مارکو افتاد روی زمین و با عجله رفت سمت مارکو
ایزابلا:«مارکووو! »
ایزابلا کنار مارکو زانو زد و سعی کرد جلو خونریزی اش رو بگیره ولی خونریزی اش زیاد بود
ایزابلا با گریه:«مارکو؟.....نمیر... تروخدا نمیر»
همین جور که ایزابلا داشت سعی میکرد جلو خونریزی مارکو که الان دیگه تقریبا مرده بود رو بگیره دوتا بادیگارد امدن سمت اون دوتا و سعی کردن ایزابلا رو از مارکو دور کنن
ایزابلا:«نههه....ولم کنین»
ایزابلا سعی کرد خودشو از دست اونا بکشه بیرون ولی زورش به اون دوتا مرد هیکلی نمیرسید
ایزابلا با گریه :«گفتم ولم کنین، اون داره میمره...»
ایزابلا بلاخره تونست خودشو از دست اونا آزاد کنه و به سمت بدن نیمه جون مارکو دوید و با گریه گفت:«مارکو! جواب منو بده.... »
ایزابلا داشت سعی میکرد جلو خون ریزی رو بگیره که یهو یه چیزی به سرش خورد و بعدش دیگه چیزی متوجه نشد و فقط تاریکی موند.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۸k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط