Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 33
ایزابلا با گیجی و تعجب به آنا خیره شد«اون... اون بهت گفت خانوم؟......چرا...انقد بها احترام میزارن...اصا تو اینجا چی کار میکنی آنا؟ »
آنا چند ثانیه سکوت کرد و به زمین خیره شد و بعد جواب با دستش به بادیگارد اشاره کرد که بره بیرون
بادیگارد«ولی خانوم... »
آنا«مایکل بهش رسیدگی میکنه »
بادیگارد با لحن جدی و تند آنا، ترسید و از اتاق رفت بیرون
آنا نفسش رو بیرون داد و بعد آروم جواب داد«نمیخواستم اینجوری بفهمی»
ایزابلا«چی رو؟ »
آنا نفسش رو حبس کرد وبعد آروم بدون نگاه کردن به چشمای ایزابلا جواب داد«من..پنج_شیش سالم بود که پدر و مادرم رو از دست دادم....بعدش همیشه توی خیابون ها میتابیدم و جای یبار رفتن نداشتم که اون منو پیدا کرد، منو برد خونه خودش، بزرگم کرد، بهم آموز داد چه جوری از خودم دفاع کنم و زنده بمونم، بهم یاد داد از اسلحه استفاده کنم، بهم یاد داد چه جوری زندگی کنم.... اون یه جورایی برای من یه پدر محسوب میشه.... »
ایزابلا با گیجی و کمی مشکوک پرسید«یعنی تو.....دختر خونده مرد سایه هستی؟ »
آنا سرشو تکون داد
ایزابلا حس بدی داشت حس کرد که بهش خیانت شده ولی نمیدونستم چرا نمیتونست از آنا متنفر باشه پس با تردید پرسید«آشنایی ما..»
آنا وسط حرفش پرید«باور کن اون موقع نمیدونستم تو نامزد اونی، میدونی مت زیاد توی کاراش دخالت نمی کنم ترجیح میدم وارد جزئیات زندگیش نشم ....ولی خدایی توی انتخاب همسر سلیقه خوبی داره »
ایزابلا تقریبا از خجالت سرخ شد «هی! »
آنا با چهره خجالت زده ایزابلا زد زیر خنده و ایزابلا با حرص به آنا خیره شد و آنا هم سعی کرد حلو خنده اش رو بگیره
ایزابلا مکثی کرد وپرسید«حالا این پدر خوانده ات کجاست؟ چرا یه ماهه نیومده سمت من؟ »
آنا شونه هاشو بالا انداخت و گفت«نمیدونم.... خودت میدونی که کسی از کارای اون خبر نداره »
ایزابلا مکثی کرد وبعد پرسید«.....آنا.....میشه از پدر خوانده ات بگی؟....قراره باهاش عروسی کنم ولی هیچی ازش نمیدونم حتی نمیدونم اسمش چیه...... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 33
ایزابلا با گیجی و تعجب به آنا خیره شد«اون... اون بهت گفت خانوم؟......چرا...انقد بها احترام میزارن...اصا تو اینجا چی کار میکنی آنا؟ »
آنا چند ثانیه سکوت کرد و به زمین خیره شد و بعد جواب با دستش به بادیگارد اشاره کرد که بره بیرون
بادیگارد«ولی خانوم... »
آنا«مایکل بهش رسیدگی میکنه »
بادیگارد با لحن جدی و تند آنا، ترسید و از اتاق رفت بیرون
آنا نفسش رو بیرون داد و بعد آروم جواب داد«نمیخواستم اینجوری بفهمی»
ایزابلا«چی رو؟ »
آنا نفسش رو حبس کرد وبعد آروم بدون نگاه کردن به چشمای ایزابلا جواب داد«من..پنج_شیش سالم بود که پدر و مادرم رو از دست دادم....بعدش همیشه توی خیابون ها میتابیدم و جای یبار رفتن نداشتم که اون منو پیدا کرد، منو برد خونه خودش، بزرگم کرد، بهم آموز داد چه جوری از خودم دفاع کنم و زنده بمونم، بهم یاد داد از اسلحه استفاده کنم، بهم یاد داد چه جوری زندگی کنم.... اون یه جورایی برای من یه پدر محسوب میشه.... »
ایزابلا با گیجی و کمی مشکوک پرسید«یعنی تو.....دختر خونده مرد سایه هستی؟ »
آنا سرشو تکون داد
ایزابلا حس بدی داشت حس کرد که بهش خیانت شده ولی نمیدونستم چرا نمیتونست از آنا متنفر باشه پس با تردید پرسید«آشنایی ما..»
آنا وسط حرفش پرید«باور کن اون موقع نمیدونستم تو نامزد اونی، میدونی مت زیاد توی کاراش دخالت نمی کنم ترجیح میدم وارد جزئیات زندگیش نشم ....ولی خدایی توی انتخاب همسر سلیقه خوبی داره »
ایزابلا تقریبا از خجالت سرخ شد «هی! »
آنا با چهره خجالت زده ایزابلا زد زیر خنده و ایزابلا با حرص به آنا خیره شد و آنا هم سعی کرد حلو خنده اش رو بگیره
ایزابلا مکثی کرد وپرسید«حالا این پدر خوانده ات کجاست؟ چرا یه ماهه نیومده سمت من؟ »
آنا شونه هاشو بالا انداخت و گفت«نمیدونم.... خودت میدونی که کسی از کارای اون خبر نداره »
ایزابلا مکثی کرد وبعد پرسید«.....آنا.....میشه از پدر خوانده ات بگی؟....قراره باهاش عروسی کنم ولی هیچی ازش نمیدونم حتی نمیدونم اسمش چیه...... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۳.۱k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط