نیمه ی گمشده Part
نیمه ی گمشده. Part4
( ویو هیونجین )
این پسر خوده فرشته س....
فقط تونستم دستامو رو دستاش بزارم و لبخند ریزی بزنم !
بعد از زمان کوتاهی ازم جدا شد و تو چشمام نگا کرد !
+هیونجیییننن
_جونم؟!
+یه چیز بگم؟!
_اوهوم
+عاام خب...
_میشنوم
+امم...ولش الان وقتش نیست
_خب بگو
+نه نه الان برای گفتنش خیلی زوده و وقتش نیست
_اوکی هر جور خودت راحتی فلیکسی!
_خب فلیکس تو برو رو کاناپه بشین یه استراحتی کن تا منم ظرفا رو جمع میکنم میشورمشون !
+کمک نمیخوای؟!
_نه اصلا نمیخواد خودتو اذیت کنی
+ولی نمیتونم بزازم تنهایی ظرفا رو جمع کنیااا
فلیکس اومد و باهم ظرفا رو جمع کردیم .
میخواستیم آخرین ظرفو برداریم که دست دوتامون بهم خورد همچنین سرمون !
تنها چیزی که بینمون رد و بدل شد یه لبخند عمیق دو طرفه بود...!!!
_خب فلیکس خسته شدیاااا برو بشین من خودم میشورمشون !
+میرم میشینم اما فقط یک مین بعد دوباره میام کمکت میکنم
_عزیزم کمک نمیخوام
+ولی من دوس دارم کمک هیونجینااا بکنمممم
_دلیل؟!
+عام چون دوس دارم همه کار ها رو مشترک انجام بدیم !
_هر کاری؟!
+اره هر کاری، هر حرفی ، هر مشکلی ...
+خلاصه دوست دارم هر چیزیکه بینمون هست مشترک باشه...:)
با این حرفش به فکر فرو رفتم....
منظورش دقیقا از [ هر چیزی ] چی بود؟
یعنی اونم نسبت به من اینطوریه؟!
یعنی اونم نسبت به من اینجوری عجیب شده؟!
شایدم منظورش این باشه که احساسات عجیب و غریب من یک طرفه س....
حتی فکر کردن بهشم مزخرف بود...
احساسات یک طرفه ازش متنفرم....!!!!
امیدوارم منظورش هرچیزی باشه فقط این نباشه !
+خب هیونجینا بریم واسه شستنه ظرفا؟!
_پیش به سوی شستن ظرفا !!!!
+یووووهووووووو
فلیکس اومد کمکم کرد و داشتیم ظرفا رو می شستیم و سکوت عجیبی بینمون بود .
که فلیکس دست به کار شد و داشت حباب بازی میکرد !
از دست این پسر ...:)
شببیه بچه ها شده بوداااا...
خیلی کیوت بود .....
مثل بچه ها دنبال حباب میرفت و از ذوق بالا و پایین می پرید ....
وایی دیگه نمیتونستم نگاش کنمااا...
+هیونجینااااا بیا تو هم بیا حباب بازی خبببب
_نه نه بازی دوس ندارم
یهو دستمو گرفت و کشید سمت خودش
+دیگه هیچ وقت از حرفام سر پیچی نکن چون از انجام دادن کار های تنهایی متنفرم...
+بیا بیا بازی یوهووووووووو
اینم پارت ۴ اگر از این هفت پارتی خوشتون اومد رمان می نویسم😁
#huynlix
( ویو هیونجین )
این پسر خوده فرشته س....
فقط تونستم دستامو رو دستاش بزارم و لبخند ریزی بزنم !
بعد از زمان کوتاهی ازم جدا شد و تو چشمام نگا کرد !
+هیونجیییننن
_جونم؟!
+یه چیز بگم؟!
_اوهوم
+عاام خب...
_میشنوم
+امم...ولش الان وقتش نیست
_خب بگو
+نه نه الان برای گفتنش خیلی زوده و وقتش نیست
_اوکی هر جور خودت راحتی فلیکسی!
_خب فلیکس تو برو رو کاناپه بشین یه استراحتی کن تا منم ظرفا رو جمع میکنم میشورمشون !
+کمک نمیخوای؟!
_نه اصلا نمیخواد خودتو اذیت کنی
+ولی نمیتونم بزازم تنهایی ظرفا رو جمع کنیااا
فلیکس اومد و باهم ظرفا رو جمع کردیم .
میخواستیم آخرین ظرفو برداریم که دست دوتامون بهم خورد همچنین سرمون !
تنها چیزی که بینمون رد و بدل شد یه لبخند عمیق دو طرفه بود...!!!
_خب فلیکس خسته شدیاااا برو بشین من خودم میشورمشون !
+میرم میشینم اما فقط یک مین بعد دوباره میام کمکت میکنم
_عزیزم کمک نمیخوام
+ولی من دوس دارم کمک هیونجینااا بکنمممم
_دلیل؟!
+عام چون دوس دارم همه کار ها رو مشترک انجام بدیم !
_هر کاری؟!
+اره هر کاری، هر حرفی ، هر مشکلی ...
+خلاصه دوست دارم هر چیزیکه بینمون هست مشترک باشه...:)
با این حرفش به فکر فرو رفتم....
منظورش دقیقا از [ هر چیزی ] چی بود؟
یعنی اونم نسبت به من اینطوریه؟!
یعنی اونم نسبت به من اینجوری عجیب شده؟!
شایدم منظورش این باشه که احساسات عجیب و غریب من یک طرفه س....
حتی فکر کردن بهشم مزخرف بود...
احساسات یک طرفه ازش متنفرم....!!!!
امیدوارم منظورش هرچیزی باشه فقط این نباشه !
+خب هیونجینا بریم واسه شستنه ظرفا؟!
_پیش به سوی شستن ظرفا !!!!
+یووووهووووووو
فلیکس اومد کمکم کرد و داشتیم ظرفا رو می شستیم و سکوت عجیبی بینمون بود .
که فلیکس دست به کار شد و داشت حباب بازی میکرد !
از دست این پسر ...:)
شببیه بچه ها شده بوداااا...
خیلی کیوت بود .....
مثل بچه ها دنبال حباب میرفت و از ذوق بالا و پایین می پرید ....
وایی دیگه نمیتونستم نگاش کنمااا...
+هیونجینااااا بیا تو هم بیا حباب بازی خبببب
_نه نه بازی دوس ندارم
یهو دستمو گرفت و کشید سمت خودش
+دیگه هیچ وقت از حرفام سر پیچی نکن چون از انجام دادن کار های تنهایی متنفرم...
+بیا بیا بازی یوهووووووووو
اینم پارت ۴ اگر از این هفت پارتی خوشتون اومد رمان می نویسم😁
#huynlix
- ۲.۱k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط