معلم من

که مونا از جاش بلند شدو‌گفت:از لاس بازیارو بزارین تنها شدین انجام بدین و به سمت در حرکت کرد.
با صدای بلندی که بشنوه گفتم:لاس بازی نیست عزیزم بهش میگن دلبری!
با خنده بلندی از اتاق خارج شد خودمم خندم گرفته بود که نگاهم به کوک که انکار تو فکر بود خورد.
ات:چیشده‌؟!
کوک:قراره چیزی بشه؟!
ات:نه ولی انگار تو فکری!
با این حرفم بلند شدو گفت:نه چیزی نیست بلند شو بریم خونه.
با این حرفش بلند شدمو کیفمو از روی میز برداشتمو جلوتر از اون شروع به راه رفتن کردم.
هر لحظه سرعتم رو بیشتر میکردم که یه دفعه دویدم و اونم به سمتم دوییدو از پشت دستمو گرفت.
با خنده به سمتش برگشتم اونم داشت می‌خندید.
دستمو گرفتو آروم به راه ادامه داد.
راشتیم‌میرفتیم خونه که با چیزی که دیدم.....
ادامه دارد‌......
دیدگاه ها (۳۸)

فراموشیمث اینکه اون یکی از بدترین رقیبای جیمین بود که برای ب...

کمعلم من با دیدن بچه ها که انگار برنامه ریخته بودن تا از این...

فراموشی

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۲۷

𝐌𝐲 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 🍷پارت : ۱۰ (علامت جدید ¥ : لیا )ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط