بابام رو صدا کردم گفتم
بابام رو صدا کردم گفتم
+بابا داری چی میگی
#دخترم مجبورم این کار رو بکنم
+مجبوری من رو بفروشم( بقض)
#اره مجبورم وگرنه این کار رو نمیکردم(داد)پس فردا میاد دنبالت
+چیزی نگفت و رفت بالا تو اتاقش
پرش زمانی به پس فردا
#اماده شدی
+ نه
#سری حاظر شو لباست نسبتا باز باشه
+باشه (بقض)
(لباس رو اسلاید دوم)
یک ماشین اومد دم در رفتم سوار. شدم و گفتم
+سلام (استرسی و خجالتی)
_,هلو بیبی
ویو تو
وقتی گفت هلو بیبی ترسیدم
هی حرف ها ی ترسناک و عاشقانه میزد
بلاخره رسیدیم خونش
خونش خیلی بزرگ بود گفت
_بیبی برو تو
+ب..با..باشه
پرش زمانی شب ساعت ده گفت
_من دارم میرم
+ک.کج...کجا
_بهت ربطی نداره
ویو تو
اون پسره جیمین رفت
من تو اون خونه به اون بزرگی تنهایی تهمت بودم نمیدونم از رفتنش خوشحال بشم یا ناراحت
ساعت یک شبه پس چرا نمیاد ترسیدم چون تنهایی تنها بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم جیمین جواب دادم گفتم
+س..لا..سلام
_هلو بیب
+چیزی شده
_نه برات یه آدرس میفرستم بیا اونجا
+ب..ا ..باشه
ویو تو
برام یک آدرس فرستاد رفتم تو اتاقم یک آرایش قلیض کردم و بعدش لباسم رو پوشیدم (بعداً براتون لباس آرایش رو میزارم) رفتم به آدرسی که برام فرستاد
اینجاست اینجا بار هست یعنی اینجاست
رفتم تو دیدم همه دختر های بار به جیمین چسبیده بودن نمیدونم چرا ولی عصبی شدم
جیمین من رو دید
اومد پیشم دستم رو گرفت و گفت
_چه بی نقص شدی من برم یک نوشیدنی بگیرم برات
+باشه عزیزم
( بابام بهم گفته بود که با جیمین خوب رفتار کنم مجبور بودم این کار رو انجام بدم )
بعد از اینکه رفت دیدم چند تا از پسر های داخل بار اومدن پیشم هی بهم دست میزدن که گریم گرفت
پسرای با:گریه نکن بیبی خیلی جذاب شدی
که یهو دیدم پسرا افتادن جیمین پسرای بار رو داشت میزد رفتم پشت جیمین قایم شدم همه پسر ها رو زد و بعدش برگشت سمت من و بقلم کرد گفت
_خوبی الا (استرسی)
_گریه نکن
بقلش کردم و گفتم
+جیمین خیلی ترسیدم
_عزیزم نگران نباش بریم خونه
+آره
+بابا داری چی میگی
#دخترم مجبورم این کار رو بکنم
+مجبوری من رو بفروشم( بقض)
#اره مجبورم وگرنه این کار رو نمیکردم(داد)پس فردا میاد دنبالت
+چیزی نگفت و رفت بالا تو اتاقش
پرش زمانی به پس فردا
#اماده شدی
+ نه
#سری حاظر شو لباست نسبتا باز باشه
+باشه (بقض)
(لباس رو اسلاید دوم)
یک ماشین اومد دم در رفتم سوار. شدم و گفتم
+سلام (استرسی و خجالتی)
_,هلو بیبی
ویو تو
وقتی گفت هلو بیبی ترسیدم
هی حرف ها ی ترسناک و عاشقانه میزد
بلاخره رسیدیم خونش
خونش خیلی بزرگ بود گفت
_بیبی برو تو
+ب..با..باشه
پرش زمانی شب ساعت ده گفت
_من دارم میرم
+ک.کج...کجا
_بهت ربطی نداره
ویو تو
اون پسره جیمین رفت
من تو اون خونه به اون بزرگی تنهایی تهمت بودم نمیدونم از رفتنش خوشحال بشم یا ناراحت
ساعت یک شبه پس چرا نمیاد ترسیدم چون تنهایی تنها بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم جیمین جواب دادم گفتم
+س..لا..سلام
_هلو بیب
+چیزی شده
_نه برات یه آدرس میفرستم بیا اونجا
+ب..ا ..باشه
ویو تو
برام یک آدرس فرستاد رفتم تو اتاقم یک آرایش قلیض کردم و بعدش لباسم رو پوشیدم (بعداً براتون لباس آرایش رو میزارم) رفتم به آدرسی که برام فرستاد
اینجاست اینجا بار هست یعنی اینجاست
رفتم تو دیدم همه دختر های بار به جیمین چسبیده بودن نمیدونم چرا ولی عصبی شدم
جیمین من رو دید
اومد پیشم دستم رو گرفت و گفت
_چه بی نقص شدی من برم یک نوشیدنی بگیرم برات
+باشه عزیزم
( بابام بهم گفته بود که با جیمین خوب رفتار کنم مجبور بودم این کار رو انجام بدم )
بعد از اینکه رفت دیدم چند تا از پسر های داخل بار اومدن پیشم هی بهم دست میزدن که گریم گرفت
پسرای با:گریه نکن بیبی خیلی جذاب شدی
که یهو دیدم پسرا افتادن جیمین پسرای بار رو داشت میزد رفتم پشت جیمین قایم شدم همه پسر ها رو زد و بعدش برگشت سمت من و بقلم کرد گفت
_خوبی الا (استرسی)
_گریه نکن
بقلش کردم و گفتم
+جیمین خیلی ترسیدم
_عزیزم نگران نباش بریم خونه
+آره
- ۲.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط