p5
#فیک
#تهیونگ
#وی
#بیتیاس
_ا/ت ویو_
گوشیمو خاموش مردم و زانو هامو بغل کردم...
ب.ت:من یه ایده برای سوزوندنش دارم...اما ممکنه شما خوشتون نیاد اقای لی.
ب:چرا خوشم نیاد؟مگه چه ایده اییه؟؟
ب.ت:ا/ت دوست دختر تهیون_
ا/ت.تهیونگ:چییییییییی؟
ا/ت:نه نه نه نه اصلا و ابدا!
تهیونگ:ا/ت کیه؟اصن چیه؟خوردنی؟
ب:ا/ت...من مشکلی ندارم
ب.ت:حق داره خجالت بکشه و نخواد،چون رابطه عادی نیست...(اینجا به کمک مخ پاکتون میتونید بفهمید)
ا/ت:دیگه بدتررررر
م:مگ اصن اجازه می_
م.ت:تو خوانواده ما عادیه😅
زانو. هامو محکم بغل کردم و هی زمزمه میکردم ک نمیخوام
ا/ت:نمیخوام...نه دوست ندارم...
**بالاخره بعد از کلی جر و پحث و داستانی طولانی ا/ت رو راضی کردن و شب شد و الان صبحه عروس خانوم هم خوابه**
از خواب بیدار شدم...با دقت موهامو مرتب کردم و لباسامو پوشیدم...الان به چه رویی من برم جلوی تهیونگگگگ
و بله...اقای عنتر(خودتی نکبت)میخواد منو برسونه!
داشتم میرفتم پایین درو باز کنم و هی میگفتم این چی داره دخترا روش کراشن(بچهه ها اشتب یه لحضه نوشتم پسرا روش کراشن😂😂) ولی تا زمانی که درو باز کردم...
ا/ت:الان این از طلا ساخته شده دخترا رو کرا_
با دیدن تهیونگ لپام گل انداخت و خشکم زد،یه ظاهر سرد و جذاب داشت...ایییی چندش من که عاشق نبودمم
تهیونگ:شنیدم ها مراقب حرف دهنت باش...وگرنه کاری میکنم التماس کنی تمومش کنم و تا چند روز فلج میمونی
یهو قسمت مnحرف مغزم اومد سراغم و بعد سرمو به چپ رو راست تکون دادم و زیر لب گفتم
ا/ت(خیلی اروم):خدا رو شکر منظورش اون نیس
تهیونگ:چرا منظورم همونه
دوباره لپام گل انداخت
ا/ت:فلج شدن من کار سختیه...
که دیدم تهیونگ یجا تکیه داد،پاهاش جلو بود خودش هم تکیه داده بود که اوnجاشو دیدم...از ترس اب دهنمو بزوررر قورت دادم
تهیونگ:دیدی یا بیشتر نشونت بدم؟
ا/ت:د...دیدم...
یهو دیدم تهیونگ هلم داد تو مدرسه ام
ا/ت:کی رسیدیم؟
تهیونگ:وقتی خانوم تو حپروت بود
دیدم تهیونگ با اشاره داره بهم میگه یه طور حاص ازش خدافظی کنم... دستمو تهکون دادم
ا/ت:با...
دیدم تهیونگ با چشای عصبی داره میگه اینجو نه
منظورشو گرفتم
ا/ت:بای د...ددی
تهیونگ نیشخند زد و گمشد رف...
چند زنگ گذشته بود و مدرسه کوفتم شده بود تا به زنگ خونه رسید...
خماری🎀
پارت بعدی:حمایت
باییی
#تهیونگ
#وی
#بیتیاس
_ا/ت ویو_
گوشیمو خاموش مردم و زانو هامو بغل کردم...
ب.ت:من یه ایده برای سوزوندنش دارم...اما ممکنه شما خوشتون نیاد اقای لی.
ب:چرا خوشم نیاد؟مگه چه ایده اییه؟؟
ب.ت:ا/ت دوست دختر تهیون_
ا/ت.تهیونگ:چییییییییی؟
ا/ت:نه نه نه نه اصلا و ابدا!
تهیونگ:ا/ت کیه؟اصن چیه؟خوردنی؟
ب:ا/ت...من مشکلی ندارم
ب.ت:حق داره خجالت بکشه و نخواد،چون رابطه عادی نیست...(اینجا به کمک مخ پاکتون میتونید بفهمید)
ا/ت:دیگه بدتررررر
م:مگ اصن اجازه می_
م.ت:تو خوانواده ما عادیه😅
زانو. هامو محکم بغل کردم و هی زمزمه میکردم ک نمیخوام
ا/ت:نمیخوام...نه دوست ندارم...
**بالاخره بعد از کلی جر و پحث و داستانی طولانی ا/ت رو راضی کردن و شب شد و الان صبحه عروس خانوم هم خوابه**
از خواب بیدار شدم...با دقت موهامو مرتب کردم و لباسامو پوشیدم...الان به چه رویی من برم جلوی تهیونگگگگ
و بله...اقای عنتر(خودتی نکبت)میخواد منو برسونه!
داشتم میرفتم پایین درو باز کنم و هی میگفتم این چی داره دخترا روش کراشن(بچهه ها اشتب یه لحضه نوشتم پسرا روش کراشن😂😂) ولی تا زمانی که درو باز کردم...
ا/ت:الان این از طلا ساخته شده دخترا رو کرا_
با دیدن تهیونگ لپام گل انداخت و خشکم زد،یه ظاهر سرد و جذاب داشت...ایییی چندش من که عاشق نبودمم
تهیونگ:شنیدم ها مراقب حرف دهنت باش...وگرنه کاری میکنم التماس کنی تمومش کنم و تا چند روز فلج میمونی
یهو قسمت مnحرف مغزم اومد سراغم و بعد سرمو به چپ رو راست تکون دادم و زیر لب گفتم
ا/ت(خیلی اروم):خدا رو شکر منظورش اون نیس
تهیونگ:چرا منظورم همونه
دوباره لپام گل انداخت
ا/ت:فلج شدن من کار سختیه...
که دیدم تهیونگ یجا تکیه داد،پاهاش جلو بود خودش هم تکیه داده بود که اوnجاشو دیدم...از ترس اب دهنمو بزوررر قورت دادم
تهیونگ:دیدی یا بیشتر نشونت بدم؟
ا/ت:د...دیدم...
یهو دیدم تهیونگ هلم داد تو مدرسه ام
ا/ت:کی رسیدیم؟
تهیونگ:وقتی خانوم تو حپروت بود
دیدم تهیونگ با اشاره داره بهم میگه یه طور حاص ازش خدافظی کنم... دستمو تهکون دادم
ا/ت:با...
دیدم تهیونگ با چشای عصبی داره میگه اینجو نه
منظورشو گرفتم
ا/ت:بای د...ددی
تهیونگ نیشخند زد و گمشد رف...
چند زنگ گذشته بود و مدرسه کوفتم شده بود تا به زنگ خونه رسید...
خماری🎀
پارت بعدی:حمایت
باییی
- ۱.۵k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط