رمان بلک گلد
رمان بلک گلد
P۳
سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل یک پتک بر سر میونگ فرود آمد. او هنوز در همان جای قبلی ایستاده بود، اما لرزش خفیفی در ساق پاهایش حس میکرد که سعی میکرد با چنگ و دندان پنهانش کند.
اما تهیونگ نرفته بود. او فقط چند قدم عقب رفته بود تا میونگ را در حصارِ نگاهش محصور کند.
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم کفشهای چرمی تهیونگ روی زمینِ برخورد کرد. میونگ خواست برگردد و با همان لجبازی همیشگیاش به او نگاه کند، اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، سایهی عظیم تهیونگ روی او افتاد.
تهیونگ با سرعتی که با آن هیکل قدرتمندش همخوانی نداشت، به جلو یورش برد و دستش را به دیوارِ کنارِ سر میونگ کوبید. صدای برخورد دست او با دیوار، مثل شلیک گلوله در فضای کوچک اتاق پیچید.
میونگ خودش را عقب کشید، اما پشتش به دیوار چسبید. حالا هیچ راه فراری نبود. تهیونگ آنقدر نزدیک شده بود که میونگ میتوانست گرمای نفسهای سنگین و سرد او را روی پوست گونهاش حس کند.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد. نگاهِ تیره و نافذش، درست در چشمهای لرزانِ میونگ قفل شد. صدایش این بار دیگر مثل قبل نبود؛ حالا مثل زمزمهی یک شکارچی بود که طعمهاش را گیر انداخته است.
ـ "فکر کردی با این لجبازیها میتونی من رو بترسونی؟" تهیونگ با لحنی که بین خشم و تحسین جابجا میشد، پرسید. "تو نمیدونی با کدوم هیولا داری بازی میکنی، دختر کوچولو..."
میونگ، با اینکه قلبش داشت از سینه بیرون میزد، سعی کرد با صدای بلند و لرزان جواب بدهد:
ـ "من... من از هیولا نمیترسم! تو فقط یک آدم مغروری که..."
تهیونگ حرف او را قطع کرد. صورتش را نزدیکتر آورد، آنقدر نزدیک که نوک بینیهایشان تقریباً با هم برخورد میکرد.
ـ "ادامه بده..." تهیونگ با لبخندی کج و خطرناک گفت. "بگو من چیه؟"
پارت بعدددددد🥳🥳
زیادمون کنید😘
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
P۳
سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل یک پتک بر سر میونگ فرود آمد. او هنوز در همان جای قبلی ایستاده بود، اما لرزش خفیفی در ساق پاهایش حس میکرد که سعی میکرد با چنگ و دندان پنهانش کند.
اما تهیونگ نرفته بود. او فقط چند قدم عقب رفته بود تا میونگ را در حصارِ نگاهش محصور کند.
ناگهان، صدای قدمهای سنگین و منظم کفشهای چرمی تهیونگ روی زمینِ برخورد کرد. میونگ خواست برگردد و با همان لجبازی همیشگیاش به او نگاه کند، اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، سایهی عظیم تهیونگ روی او افتاد.
تهیونگ با سرعتی که با آن هیکل قدرتمندش همخوانی نداشت، به جلو یورش برد و دستش را به دیوارِ کنارِ سر میونگ کوبید. صدای برخورد دست او با دیوار، مثل شلیک گلوله در فضای کوچک اتاق پیچید.
میونگ خودش را عقب کشید، اما پشتش به دیوار چسبید. حالا هیچ راه فراری نبود. تهیونگ آنقدر نزدیک شده بود که میونگ میتوانست گرمای نفسهای سنگین و سرد او را روی پوست گونهاش حس کند.
تهیونگ سرش را کمی خم کرد. نگاهِ تیره و نافذش، درست در چشمهای لرزانِ میونگ قفل شد. صدایش این بار دیگر مثل قبل نبود؛ حالا مثل زمزمهی یک شکارچی بود که طعمهاش را گیر انداخته است.
ـ "فکر کردی با این لجبازیها میتونی من رو بترسونی؟" تهیونگ با لحنی که بین خشم و تحسین جابجا میشد، پرسید. "تو نمیدونی با کدوم هیولا داری بازی میکنی، دختر کوچولو..."
میونگ، با اینکه قلبش داشت از سینه بیرون میزد، سعی کرد با صدای بلند و لرزان جواب بدهد:
ـ "من... من از هیولا نمیترسم! تو فقط یک آدم مغروری که..."
تهیونگ حرف او را قطع کرد. صورتش را نزدیکتر آورد، آنقدر نزدیک که نوک بینیهایشان تقریباً با هم برخورد میکرد.
ـ "ادامه بده..." تهیونگ با لبخندی کج و خطرناک گفت. "بگو من چیه؟"
پارت بعدددددد🥳🥳
زیادمون کنید😘
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
- ۵۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط