بلک گلد Black Gold
بلک گُلد (Black Gold)
P1
«— "من به شما میگم، اگه فکر کردید با اون تهدیدهای الکی میتونید منو ساکت کنید، سخت در اشتباهید! من اگه بخوام، کل این مدرسه رو به آتیش میکشم!"
صدای بلند و پرقدرتِ میونگ در فضای کوچک و خشکِ دفتر مدیر میپیچید. او روی صندلی نشسته بود، اما نه مثل یک دانشآموزِ تنبیه شده؛ بلکه طوری نشسته بود که انگار تختِ پادشاهی است. صورتش از خشم سرخ شده بود و چشمانش با شیطنت و عصبانیت برق میزد. مینجی، که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را بین دستانش گرفته بود و زیر لب زمزمه میکرد: «میونگ، خواهش میکنم... تمومش کن، داری کل مدرسه رو به لرزه درمیاری...»
اما میونگ گوش نمیداد. او در حال حاضر در اوجِ لذت از چالش با قوانین بود. مدیر مدرسه، با پیشانیای که از عرق خیس شده بود، لرزید و خواست حرفی بزند، اما ناگهان...
صدای باز شدنِ سنگینِ درِ دفتر، سکوتِ ناگهانی ایجاد کرد.
میونگ که آماده بود با یک فحشِ جدید، مدیر را از کوره در ببرد، سرش را بالا آورد، اما کلمات در گلویش خشک شدند. نه معلمی وارد شده بود و نه بادیگاردی از مدرسه.
مردی وارد شد که انگار از دنیایی دیگه، از دنیایی که بوی باروت و پولهای کلان میداد، اومده بود. تهیونگ، با کتوشلواری مشکی و اتوکشیده، قدمهای سنگینی به داخل گذاشت. نگاهش چنان سرد و بیروح بود که انگار هیچ احساسی در رگهایش جریان ندارد. پشت سرش، جیمین با آن پوزخندِ همیشگی و نگاهِ تیزش، مثل یک سایهی خطرناک وارد شد.
مدیر مدرسه، که تا لحظهای پیش داشت از میونگ فریاد میکشید، حالا مثل یک بچه ترسیده، از پشت میناه ایستاد و با صدای لرزون گفت:
— «آقای... آقای کیم! خوش آمدید. ما اصلاً انتظار نداشتیم...»
میونگ، که هنوز در حالتِ تهاجمی بود، با بیخیالی و بدون اینکه بدونه با چه کسی روبروست، رو به تهیونگ کرد و با لحنی تند گفت: «شما هم یکی دیگه از اونایی هستید که میخوان به من درس اخلاق بدن؟ اگه اومدید اینجا که به من بگید ساکت بشم، بهتره از همین الان برگردید...»
جیمین، که ایستاده بود، نگاهی به تهیونگ انداخت. پوزخندش عمیقتر شد، انگار منتظر بود ببیند رئیسش با این "دخترِ پررو" چه میکند.
اما تهیونگ، بدون اینکه حتی به میونگ نگاه کند، مستقیماً به سمت میز مدیر رفت. او اجازه نداد حتی یک ثانیه از وقتش برای این دخترِ کوچک هدر برود. اما وقتی درست از کنار صندلیِ میونگ رد شد، مکث کرد. نه برای صحبت، بلکه برای اینکه سایهی سنگین و تاریکش را مستقیماً روی میونگ بیندازد.
او سرش را کمی خم کرد، طوری که فقط میونگ بتواند صدای بم و خشدار او را بشنود:
— «صدایِ زوزهات و کم کن، کوچولو. اینجا محلِ بازیِ بچهها نیست.»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، با همان وقارِ مرگبارش، به سمت میز مدیر رفت، در حالی که میونگ برای اولین بار در زندگیش، لرزشِ عجیبی را در قلبش حس میکرد؛ لرزشی که نه از ترس، بلکه از برخورد با چیزی بود که بسیار قدرتمندتر از خودش بود.»
پارت اول رمان بلکگلد✨✨🖤
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
P1
«— "من به شما میگم، اگه فکر کردید با اون تهدیدهای الکی میتونید منو ساکت کنید، سخت در اشتباهید! من اگه بخوام، کل این مدرسه رو به آتیش میکشم!"
صدای بلند و پرقدرتِ میونگ در فضای کوچک و خشکِ دفتر مدیر میپیچید. او روی صندلی نشسته بود، اما نه مثل یک دانشآموزِ تنبیه شده؛ بلکه طوری نشسته بود که انگار تختِ پادشاهی است. صورتش از خشم سرخ شده بود و چشمانش با شیطنت و عصبانیت برق میزد. مینجی، که کمی دورتر ایستاده بود، سرش را بین دستانش گرفته بود و زیر لب زمزمه میکرد: «میونگ، خواهش میکنم... تمومش کن، داری کل مدرسه رو به لرزه درمیاری...»
اما میونگ گوش نمیداد. او در حال حاضر در اوجِ لذت از چالش با قوانین بود. مدیر مدرسه، با پیشانیای که از عرق خیس شده بود، لرزید و خواست حرفی بزند، اما ناگهان...
صدای باز شدنِ سنگینِ درِ دفتر، سکوتِ ناگهانی ایجاد کرد.
میونگ که آماده بود با یک فحشِ جدید، مدیر را از کوره در ببرد، سرش را بالا آورد، اما کلمات در گلویش خشک شدند. نه معلمی وارد شده بود و نه بادیگاردی از مدرسه.
مردی وارد شد که انگار از دنیایی دیگه، از دنیایی که بوی باروت و پولهای کلان میداد، اومده بود. تهیونگ، با کتوشلواری مشکی و اتوکشیده، قدمهای سنگینی به داخل گذاشت. نگاهش چنان سرد و بیروح بود که انگار هیچ احساسی در رگهایش جریان ندارد. پشت سرش، جیمین با آن پوزخندِ همیشگی و نگاهِ تیزش، مثل یک سایهی خطرناک وارد شد.
مدیر مدرسه، که تا لحظهای پیش داشت از میونگ فریاد میکشید، حالا مثل یک بچه ترسیده، از پشت میناه ایستاد و با صدای لرزون گفت:
— «آقای... آقای کیم! خوش آمدید. ما اصلاً انتظار نداشتیم...»
میونگ، که هنوز در حالتِ تهاجمی بود، با بیخیالی و بدون اینکه بدونه با چه کسی روبروست، رو به تهیونگ کرد و با لحنی تند گفت: «شما هم یکی دیگه از اونایی هستید که میخوان به من درس اخلاق بدن؟ اگه اومدید اینجا که به من بگید ساکت بشم، بهتره از همین الان برگردید...»
جیمین، که ایستاده بود، نگاهی به تهیونگ انداخت. پوزخندش عمیقتر شد، انگار منتظر بود ببیند رئیسش با این "دخترِ پررو" چه میکند.
اما تهیونگ، بدون اینکه حتی به میونگ نگاه کند، مستقیماً به سمت میز مدیر رفت. او اجازه نداد حتی یک ثانیه از وقتش برای این دخترِ کوچک هدر برود. اما وقتی درست از کنار صندلیِ میونگ رد شد، مکث کرد. نه برای صحبت، بلکه برای اینکه سایهی سنگین و تاریکش را مستقیماً روی میونگ بیندازد.
او سرش را کمی خم کرد، طوری که فقط میونگ بتواند صدای بم و خشدار او را بشنود:
— «صدایِ زوزهات و کم کن، کوچولو. اینجا محلِ بازیِ بچهها نیست.»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، با همان وقارِ مرگبارش، به سمت میز مدیر رفت، در حالی که میونگ برای اولین بار در زندگیش، لرزشِ عجیبی را در قلبش حس میکرد؛ لرزشی که نه از ترس، بلکه از برخورد با چیزی بود که بسیار قدرتمندتر از خودش بود.»
پارت اول رمان بلکگلد✨✨🖤
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
- ۵۸۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط