☆پسر بد۲☆
☆پسر بد۲☆
☆_bad boy_☆
فصل دوم.
پارت سوم.
ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
دیدم روی سینه تهیونگ خوابم برد.
اونم خوابش برده بود.
فک کنم الان کمرش شکسته باشه.
تکون ریزی خوردم که صداش رو شنیدم.
با همون چشمای بسته لب زد.
تهیونگ: بیدار شدی؟
صداش بی جون و آروم بود.
لبخندی زدم که چشماش رو باز کرد.
یونا: عصر شده.
به هم خیره بودیم که در خونم زده شد.
نگاهی به در کردم و بعد دادم به تهیونگ.
تهیونگ: مهمون داشتی؟
یونا: نه وایسا ببینم کیه.
رفتم درو باز کردم با الین روبه رو شدم.
لبخندی زدم بغلش کردم.
یونا: بیا تو.
الین: مرسی.
الین اومد داخل تا تهیونگ رو دید نفسشو داد بیرون. تهیونگ روشو کرد اونور.
یعنی چیشده؟
یکدفعه تهیونگ با صدای بلند گفت.
تهیونگ: الین میشه بری؟ ما کارای زیادی باهم داریم تازه قراره بریم جایی.
نگاه بهت زده ای به تهیونگ کردم.
الین انگار عصبانی شده بود.
نگاهی کرد بهم. ـ
الین: اوه ببخشید نمیدونستم که میخواین برین جایی. خداحافظ
یونا: نه ما هنوز نمیریم فعلا بمون.
که تهیونگ بلند شد و گفت.
تهیونگ: نه ما همین الان میریم.
الین هم سریع از خونه رفت بیرون.
تهیونگ دوباره رو کاناپه نشست.
یونا: دلیل این کارت چی بود؟ خب رفیقمه.
تهیونگ پورخندی زد و زیر لب باحالت تمسخر گفت "رفیق" . هوفی کشیدم.
رفتم کنارش نشستم.
یونا: خب چیه مگه... اومده بود پیشم.
تهیونگ: اوکی من اینجا آدم نیستم.
یونا: ای بابا عشقم خب چرا عصبانی میشی.
تهیونگ: ای کاش میفهمیدی چی در انتظارته.
تعجب کردم.
سرم رو بردم پایین.
با انگشتام بازی میکردم.
یونا: م.. منظورت چیه؟
تهیونگ: بیخیال.
.................................................
آقای لی: خبر نداری؟
... : فقط میدونم الان کنار همن.
آقای لی: هع معلومه که خیلی همو دوست دارن. ولی چرا دلم براشون میسوزه خخخخ چون عشقشون رو نابود میکنم. ـ
... : ارباب مطمئنید؟ چون کیم تهیونگ بزرگترین و قدرتمند ترین باند مافیای آسیا رو داره.
آقای لی: درسته ولی من نابودش میکنم الان جونی نداره فعلا توی عشقش غرق شده.
... : امیدوارم خوب پیش بره نقشتون.
آقای لی: خوب پیش میره نگران نباش.
... : ارباب گفتن یه خانم وارد کارخونه شده
آقای لی: کیه؟
... : با شما کار دارن.
در باز شد.
الین: به به آقای لی.
آقای لی: سلام الین یادی از ما کردی؟
الین: اوم اومدم دوباره باهات کار کنم.
آقای لی: باریکلا.
الین: نقشمون نگرفت همون موقع که یونا رو لو دادیم فقط سه هفته اولی تهیونگ آزارش داد و بعد عاشق هم شدن.
آقای لی: خب خب منم به تو گفتم بهش بگیکه کار من بوده.
الین: بهش گفتم اونم شروع کرد به گریه کرد و چسناله کردن.
آقای لی: خب خب گفتی اومدی اینجا دوباره باهم کار کنیم؟
الین: اره برای نابودی عشقشون.
آقای لی: به به خب اوکی آماده باش
.....................................
یونا: هی تهیونگ.
تهیونگ: تهیونگ؟ خیلی بدی یه جور دیگه صدام کن.
یونا: خب عشقم
تهیونگ: نچ
یونا: نفسم
تهیونگ: نه
یونا: زندگیم.
تهیونگ: نچ.
یونا: ددی؟
تهیونگ: جونم بیبی؟
یونا: یعنی باید ددی صدات کنم؟
تهیونگ: اره بیب
یونا: باشه ددی خشن مافیا.
شروع کردن به خندیدن.
"
آغوش تو
آرامترین نقطهٔ دنیاست
هرچند که دیوانهترین
مرد جهانی …
"
خب خوشگلام ببخشید دیر گذاشتم همونطور که تو استوری گفتم حالم خوب نبود.
شرط
لایک: ۱۴٠
بازنشر: ۴٠
☆_bad boy_☆
فصل دوم.
پارت سوم.
ویو یونا.
چشمامو باز کردم.
دیدم روی سینه تهیونگ خوابم برد.
اونم خوابش برده بود.
فک کنم الان کمرش شکسته باشه.
تکون ریزی خوردم که صداش رو شنیدم.
با همون چشمای بسته لب زد.
تهیونگ: بیدار شدی؟
صداش بی جون و آروم بود.
لبخندی زدم که چشماش رو باز کرد.
یونا: عصر شده.
به هم خیره بودیم که در خونم زده شد.
نگاهی به در کردم و بعد دادم به تهیونگ.
تهیونگ: مهمون داشتی؟
یونا: نه وایسا ببینم کیه.
رفتم درو باز کردم با الین روبه رو شدم.
لبخندی زدم بغلش کردم.
یونا: بیا تو.
الین: مرسی.
الین اومد داخل تا تهیونگ رو دید نفسشو داد بیرون. تهیونگ روشو کرد اونور.
یعنی چیشده؟
یکدفعه تهیونگ با صدای بلند گفت.
تهیونگ: الین میشه بری؟ ما کارای زیادی باهم داریم تازه قراره بریم جایی.
نگاه بهت زده ای به تهیونگ کردم.
الین انگار عصبانی شده بود.
نگاهی کرد بهم. ـ
الین: اوه ببخشید نمیدونستم که میخواین برین جایی. خداحافظ
یونا: نه ما هنوز نمیریم فعلا بمون.
که تهیونگ بلند شد و گفت.
تهیونگ: نه ما همین الان میریم.
الین هم سریع از خونه رفت بیرون.
تهیونگ دوباره رو کاناپه نشست.
یونا: دلیل این کارت چی بود؟ خب رفیقمه.
تهیونگ پورخندی زد و زیر لب باحالت تمسخر گفت "رفیق" . هوفی کشیدم.
رفتم کنارش نشستم.
یونا: خب چیه مگه... اومده بود پیشم.
تهیونگ: اوکی من اینجا آدم نیستم.
یونا: ای بابا عشقم خب چرا عصبانی میشی.
تهیونگ: ای کاش میفهمیدی چی در انتظارته.
تعجب کردم.
سرم رو بردم پایین.
با انگشتام بازی میکردم.
یونا: م.. منظورت چیه؟
تهیونگ: بیخیال.
.................................................
آقای لی: خبر نداری؟
... : فقط میدونم الان کنار همن.
آقای لی: هع معلومه که خیلی همو دوست دارن. ولی چرا دلم براشون میسوزه خخخخ چون عشقشون رو نابود میکنم. ـ
... : ارباب مطمئنید؟ چون کیم تهیونگ بزرگترین و قدرتمند ترین باند مافیای آسیا رو داره.
آقای لی: درسته ولی من نابودش میکنم الان جونی نداره فعلا توی عشقش غرق شده.
... : امیدوارم خوب پیش بره نقشتون.
آقای لی: خوب پیش میره نگران نباش.
... : ارباب گفتن یه خانم وارد کارخونه شده
آقای لی: کیه؟
... : با شما کار دارن.
در باز شد.
الین: به به آقای لی.
آقای لی: سلام الین یادی از ما کردی؟
الین: اوم اومدم دوباره باهات کار کنم.
آقای لی: باریکلا.
الین: نقشمون نگرفت همون موقع که یونا رو لو دادیم فقط سه هفته اولی تهیونگ آزارش داد و بعد عاشق هم شدن.
آقای لی: خب خب منم به تو گفتم بهش بگیکه کار من بوده.
الین: بهش گفتم اونم شروع کرد به گریه کرد و چسناله کردن.
آقای لی: خب خب گفتی اومدی اینجا دوباره باهم کار کنیم؟
الین: اره برای نابودی عشقشون.
آقای لی: به به خب اوکی آماده باش
.....................................
یونا: هی تهیونگ.
تهیونگ: تهیونگ؟ خیلی بدی یه جور دیگه صدام کن.
یونا: خب عشقم
تهیونگ: نچ
یونا: نفسم
تهیونگ: نه
یونا: زندگیم.
تهیونگ: نچ.
یونا: ددی؟
تهیونگ: جونم بیبی؟
یونا: یعنی باید ددی صدات کنم؟
تهیونگ: اره بیب
یونا: باشه ددی خشن مافیا.
شروع کردن به خندیدن.
"
آغوش تو
آرامترین نقطهٔ دنیاست
هرچند که دیوانهترین
مرد جهانی …
"
خب خوشگلام ببخشید دیر گذاشتم همونطور که تو استوری گفتم حالم خوب نبود.
شرط
لایک: ۱۴٠
بازنشر: ۴٠
- ۱۵.۰k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط