☆پسر بد۲☆
☆پسر بد۲☆
☆_bad boy_☆
فصل دوم.
پارت دوم.
نور خورشید اذیتم میکرد.
چشمامو باز کردم.
چشمام نیمه باز بود.
خورشید از تو پنجره میز تو اتاقم.
از رو تخت بلند شدم.
از اتاق رفتم بیرون.
تهیونگ نبود رو کاناپه.
که یکی دستاش دور کمرم رفت.
تهیونگ بود.
از پشت بغلم کرده بود.
تهیونگ: بیب صبح بخیر.
یونا: اوم صبح بخیر.
تهیونگ: از دیشب انگار کلافه ای؟ چیشده؟
یونا: درباره الینه خیلی مشکوکه.
با آخرین جملم دستشو از دور کمرم برداشت.
صداش رو صاف کرد.
تهیونگ: اهم خب الکی مشکوک نباش حتما حالش خوب نبوده مگه نه؟
یونا: شاید.
تهیونگ: خب دیگه من برم.
یونا: وایسا صبحانه بخور.
تهیونگ: نه عجله دارم باید برم کارگاه.
یونا: به جونگکوک سلام برسون.
تهیونگ: نکنه عاشقشی؟ ها؟
یونا: چته تو... من بغیر از تو عاشق کسی نمیشم.
کتشو برداشت و از خونه رفت بیرون.
هوفی کشیدم.
چرا انقد عشقمون ضدحاله؟ اصلا انگار بیشتر به اجبار عاشق همیم.
نگاهی به اطراف کردم.
دیدم ساعت مچیش اینجا جا گذاشته.
گوشیم رو برداشتم زنگش زدم ولی خاموش بود. تصمیم گرفتم به شماره کارگاه زنگ بزنم. ـ
زنگ زدم.
بعد چند بوق یه مردی جواب داد.
یونا: با کیم تهیونگ کار دارم دوست دخترشم. ـ
مرده: ایشون که امروز نمیان کارگاه میرن کلاب.
یونا: کلاب؟
مرده: بله خانم... میرن قمار میکنن.
یونا: ب.. باشه.
قطعش کردم. اما اون گفت میره کارگاه.
گوشی رو پرت کردم رو مبل.
چنگی به موهام زدم.
...........................
تهیونگ: الین تو خودتو قاطی رابطه منو یونا نکن.
الین: هع چرا نمیفهمی میگم که عاشقتم.
تهیونگ: من هم یکی دیگه رو دوست دارم.
الین: الان ببین چجوری یونا رو داغون میکنم.
تهیونگ: تو رفیقشی احمق خاک تو سرت ۱۰ ساله با همین.
الین: نه تا وقتی که پای عشق وسط باشه.
تهیونگ: تو دیوونه ای...
الین: اره اره حق با توعه من دیوونم. من...
تهیونگ: نمیخوام چیزی بشنوم.
الین: تو نمیتونی منو داغون کنی من ترو داغون میکنم. ـ
تهیونگ: اگر میدونستی چه خوابی برات دیدم دور مال و اموال کیم تهیونگ نمیچرخیدی...
مین الین.
الین: م.. م.. منظورت چیه؟؟؟
تهیونگ: هیچ...
الین: من تلاشم رو برای بدست آوردنت میکنم.
تهیونگ: اوکی تلاش کن. ـ
تهیونگ دستشو برد تو جیبش و از اونجا خارج شد. الین فریاد زد. بعد دستاشو مشت کرد.
زیر لب گفت: لی یونا منتظرم باش..
.............................................
ویو تهیونگ
اعصابم خورد شده بود.
گوشیم رو باز کردم چند تماس بی پاسخ از یونا بود. زنگش زدم.
ویو یونا. ـ
داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم بلند شد تهیونگ بود سریع جواب دادم.
یونا: تهیونگ.
تهیونگ: جونم بیب کار داشتی؟ ــ
یونا: رفته بودی کجا؟
تهیونگ: کارگاه دیگه.
یونا: به من دروغ نگو. من زنگ کارگاه زدم ولی گفتن رفتی کلاب.
تهیونگ: ببین یونا کار خیلی مهم داشتم برا همین رفتم کلاب.
یونا: اها رفتی کلاب برا کار مهمت؟ کار مهمت قمار بود؟
تهیونگ: نه رفتم با یکی داشتم حرف میزدم.
صحبتامون خیلی مهم بود.
یونا: قطع میکنم.
تهیونگ: یونا وایسا...
قطعش کردم.
گوشی رو پرت کردم.
ویو تهیونگ
گوشی رو قطع کرده بود.
تصمیم گرفتم برم پیشش.
خداروشکر کلید خونشو دارم وگرنه درو باز نمیکرد.
بعد چند مین رسیدم.
در خونه رو باز کردم دیدم سرش رو با دستاش گرفته.
ویو یونا
دیدم تهیونگ اومد.
توجه بهش نکردم.
که عربده کشید.
تهیونگ: چرا گوشی رو قطع میکنی؟؟؟؟ هاننن؟
یونا: چون حرفات همش دروغه دروغ.
تهیونگ: من دروغ میگم؟ هع مسخرس.
یونا: اره دروغهههههه(داد)
تهیونگ: دهنتو ببند.
دیگه هبچی نگفتم. اشکام سرازیر شد.
چنگی به موهاش زد.
چشماشو بست.
خیلی عصبی بود.
اومد رو به رو و منو بغل کرد.
موهام رو نوازش میکرد.
بوسه ای لای موهام زد.
تهیونگ: گریه نکن... ببخشید عصبانی شدم.
یونا: تهیونگ لطفا ترکم نکن! من جز تو کسی رو ندارم.
رو کاناپه نشستیم تو بغلش بودم.
تهیونگ: روزی که مجبور بشم ترکت کنم خومو میکشم فرشته کوچولوم. نترس من کنارتم قشنگم.
یونا: اگه به روزی خیانت کردی چی؟
تهیونگ: خیانت؟.. اوه من میبوسمت جلو هرکسی که فکر میکنی ازم خوشش میاد ماه من!
یونا: دوستت دارم.
تهیونگ: من بیشتر
سرم رو آروم تو سینش فرو بردم که خوابم برد...
شرط
لایک: ۱۴٠
بازنشر: ۴۵
بفرماییییددددد💋🎀
#سلین
☆_bad boy_☆
فصل دوم.
پارت دوم.
نور خورشید اذیتم میکرد.
چشمامو باز کردم.
چشمام نیمه باز بود.
خورشید از تو پنجره میز تو اتاقم.
از رو تخت بلند شدم.
از اتاق رفتم بیرون.
تهیونگ نبود رو کاناپه.
که یکی دستاش دور کمرم رفت.
تهیونگ بود.
از پشت بغلم کرده بود.
تهیونگ: بیب صبح بخیر.
یونا: اوم صبح بخیر.
تهیونگ: از دیشب انگار کلافه ای؟ چیشده؟
یونا: درباره الینه خیلی مشکوکه.
با آخرین جملم دستشو از دور کمرم برداشت.
صداش رو صاف کرد.
تهیونگ: اهم خب الکی مشکوک نباش حتما حالش خوب نبوده مگه نه؟
یونا: شاید.
تهیونگ: خب دیگه من برم.
یونا: وایسا صبحانه بخور.
تهیونگ: نه عجله دارم باید برم کارگاه.
یونا: به جونگکوک سلام برسون.
تهیونگ: نکنه عاشقشی؟ ها؟
یونا: چته تو... من بغیر از تو عاشق کسی نمیشم.
کتشو برداشت و از خونه رفت بیرون.
هوفی کشیدم.
چرا انقد عشقمون ضدحاله؟ اصلا انگار بیشتر به اجبار عاشق همیم.
نگاهی به اطراف کردم.
دیدم ساعت مچیش اینجا جا گذاشته.
گوشیم رو برداشتم زنگش زدم ولی خاموش بود. تصمیم گرفتم به شماره کارگاه زنگ بزنم. ـ
زنگ زدم.
بعد چند بوق یه مردی جواب داد.
یونا: با کیم تهیونگ کار دارم دوست دخترشم. ـ
مرده: ایشون که امروز نمیان کارگاه میرن کلاب.
یونا: کلاب؟
مرده: بله خانم... میرن قمار میکنن.
یونا: ب.. باشه.
قطعش کردم. اما اون گفت میره کارگاه.
گوشی رو پرت کردم رو مبل.
چنگی به موهام زدم.
...........................
تهیونگ: الین تو خودتو قاطی رابطه منو یونا نکن.
الین: هع چرا نمیفهمی میگم که عاشقتم.
تهیونگ: من هم یکی دیگه رو دوست دارم.
الین: الان ببین چجوری یونا رو داغون میکنم.
تهیونگ: تو رفیقشی احمق خاک تو سرت ۱۰ ساله با همین.
الین: نه تا وقتی که پای عشق وسط باشه.
تهیونگ: تو دیوونه ای...
الین: اره اره حق با توعه من دیوونم. من...
تهیونگ: نمیخوام چیزی بشنوم.
الین: تو نمیتونی منو داغون کنی من ترو داغون میکنم. ـ
تهیونگ: اگر میدونستی چه خوابی برات دیدم دور مال و اموال کیم تهیونگ نمیچرخیدی...
مین الین.
الین: م.. م.. منظورت چیه؟؟؟
تهیونگ: هیچ...
الین: من تلاشم رو برای بدست آوردنت میکنم.
تهیونگ: اوکی تلاش کن. ـ
تهیونگ دستشو برد تو جیبش و از اونجا خارج شد. الین فریاد زد. بعد دستاشو مشت کرد.
زیر لب گفت: لی یونا منتظرم باش..
.............................................
ویو تهیونگ
اعصابم خورد شده بود.
گوشیم رو باز کردم چند تماس بی پاسخ از یونا بود. زنگش زدم.
ویو یونا. ـ
داشتم فکر میکردم که صدای گوشیم بلند شد تهیونگ بود سریع جواب دادم.
یونا: تهیونگ.
تهیونگ: جونم بیب کار داشتی؟ ــ
یونا: رفته بودی کجا؟
تهیونگ: کارگاه دیگه.
یونا: به من دروغ نگو. من زنگ کارگاه زدم ولی گفتن رفتی کلاب.
تهیونگ: ببین یونا کار خیلی مهم داشتم برا همین رفتم کلاب.
یونا: اها رفتی کلاب برا کار مهمت؟ کار مهمت قمار بود؟
تهیونگ: نه رفتم با یکی داشتم حرف میزدم.
صحبتامون خیلی مهم بود.
یونا: قطع میکنم.
تهیونگ: یونا وایسا...
قطعش کردم.
گوشی رو پرت کردم.
ویو تهیونگ
گوشی رو قطع کرده بود.
تصمیم گرفتم برم پیشش.
خداروشکر کلید خونشو دارم وگرنه درو باز نمیکرد.
بعد چند مین رسیدم.
در خونه رو باز کردم دیدم سرش رو با دستاش گرفته.
ویو یونا
دیدم تهیونگ اومد.
توجه بهش نکردم.
که عربده کشید.
تهیونگ: چرا گوشی رو قطع میکنی؟؟؟؟ هاننن؟
یونا: چون حرفات همش دروغه دروغ.
تهیونگ: من دروغ میگم؟ هع مسخرس.
یونا: اره دروغهههههه(داد)
تهیونگ: دهنتو ببند.
دیگه هبچی نگفتم. اشکام سرازیر شد.
چنگی به موهاش زد.
چشماشو بست.
خیلی عصبی بود.
اومد رو به رو و منو بغل کرد.
موهام رو نوازش میکرد.
بوسه ای لای موهام زد.
تهیونگ: گریه نکن... ببخشید عصبانی شدم.
یونا: تهیونگ لطفا ترکم نکن! من جز تو کسی رو ندارم.
رو کاناپه نشستیم تو بغلش بودم.
تهیونگ: روزی که مجبور بشم ترکت کنم خومو میکشم فرشته کوچولوم. نترس من کنارتم قشنگم.
یونا: اگه به روزی خیانت کردی چی؟
تهیونگ: خیانت؟.. اوه من میبوسمت جلو هرکسی که فکر میکنی ازم خوشش میاد ماه من!
یونا: دوستت دارم.
تهیونگ: من بیشتر
سرم رو آروم تو سینش فرو بردم که خوابم برد...
شرط
لایک: ۱۴٠
بازنشر: ۴۵
بفرماییییددددد💋🎀
#سلین
- ۱۷.۹k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط